<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>وب سايت جام جم &#187; کشکول</title>
	<atom:link href="http://jamejam.ir/index.php/category/din-va-andisheh/kashkool/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://jamejam.ir</link>
	<description>علمی آموزشی خبری</description>
	<lastBuildDate>Tue, 07 Jun 2011 14:02:42 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.1</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>مولود رمضان</title>
		<link>http://jamejam.ir/index.php/1389/06/04/%d9%85%db%8c%d9%84%d8%a7%d8%af-%da%a9%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%a7%d9%87%d9%84-%d8%a8%db%8c%d8%aa-%d8%a2%d9%82%d8%a7-%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%85-%d8%ad%d8%b3%d9%86-%d9%85%d8%ac%d8%aa%d8%a8%db%8c-%d9%85%d8%a8/</link>
		<comments>http://jamejam.ir/index.php/1389/06/04/%d9%85%db%8c%d9%84%d8%a7%d8%af-%da%a9%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%a7%d9%87%d9%84-%d8%a8%db%8c%d8%aa-%d8%a2%d9%82%d8%a7-%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%85-%d8%ad%d8%b3%d9%86-%d9%85%d8%ac%d8%aa%d8%a8%db%8c-%d9%85%d8%a8/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 26 Aug 2010 11:20:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>???? ????</dc:creator>
				<category><![CDATA[کشکول]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://jamejam.ir/?p=1689</guid>
		<description><![CDATA[
ای مولود خجسته رمضان! ای بدر تمام ماه خدا! تو تنهاترین فرزند رمضانی و آسمان، در پیشگاه کرم و بخشش تو، با این همه ابرهای باران زایش، گمشده ای غریب بیش نیست. رسول رحمت، تو را بر شانه های خویش سوار می کرد و بر تو مباهات می نمود. تو ادامه  محمد (ص)  و کرانه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h1><a href="http://jamejam.ir/wp-content/uploads/2010/08/ظ.bmp"><img class="alignleft size-full wp-image-1690" title="ظ" src="http://jamejam.ir/wp-content/uploads/2010/08/ظ.bmp" alt="" /></a></h1>
<p>ای مولود خجسته رمضان! ای بدر تمام ماه خدا! تو تنهاترین فرزند رمضانی و آسمان، در پیشگاه کرم و بخشش تو، با این همه ابرهای باران زایش، گمشده ای غریب بیش نیست. رسول رحمت، تو را بر شانه های خویش سوار می کرد و بر تو مباهات می نمود. تو ادامه  <a href="/teb.aspx?nid=1251">محمد (ص)</a>  و کرانه علی (ع) هستی. تو امام مایی و ما مُرید و دلداده تو. و اینک در بهار شکفتن تو، در فصل خدا، بر خود از رهبری تو می بالیم و بر نامت که زینت همه خوبی ها و نیکی هاست، افتخار می کنیم.</p>
<p>پیشواى دوم جهان تشیع که نخستین میوه پیوند فرخنده على (ع) با <a href="/teb.aspx?nid=1253">دختر گرامى پیامبر اسلام (ص)</a>  بود، در نیمه ماه رمضان سال سوم هجرت در شهر مدینه دیده به جهان گشود.(۱)</p>
<p>حسن بن على (ع) از دوران جد بزرگوارش چند سال بیشتر درک نکرد زیرا او تقریباً هفت سال بیش نداشت که پیامبر اسلام بدرود زندگى گفت. پس از درگذشت پیامبر (ص) تقریبا سى سال در کنار پدرش <a href="/teb.aspx?nid=1252">امیر مومنان (ع)</a>  قرار داشتو پس از شهادت على (ع) (در سال ۴۰ هجرى) به مدت ۱۰ سال امامت امت را به عهده داشت</p>
<div><img src="http://img.tebyan.net/big/1384/07/1762201782231911758189186234195222882339590.jpg" alt="" width="202" height="154" /></div>
<p>  و در سال ۵۰ هجرى با توطئه معاویه بر اثر مسمومیت در سن ۴۸ سالگى به درجه شهادت رسید.</p>
<h2>شناخت مختصرى از زندگانى امام حسن(ع)</h2>
<p><strong>فریادرس محرومان</strong></p>
<p>در آیین اسلام، ثروتمندان، مسئولیت سنگینى در برابر مستمندان و تهیدستان اجتماع به عهده دارند و به حکم پیوندهاى عمیق معنوى و رشته‏ هاى برادرى دینى که در میان مسلمانان برقرار است، باید همواره در تأمین نیازمندیهاى محرومان اجتماع کوشا باشند. پیامبر اسلام (ص) و پیشوایان دینى ما، نه تنها سفارشهاى مؤکدى در این زمینه نموده‏ اند، بلکه هر کدام در عصر خود، نمونه برجسته‏ اى از انساندوستى و ضعیف نوازى به شمار می رفتند.</p>
<div>
<div>«سیوطى» در تاریخ خود می ‏نویسد: «حسن بن على» داراى امتیازات اخلاقى و فضائل انسانى فراوان بود، او شخصیتى بزرگوار، بردبار، باوقار، متین، سخى و بخشنده، و مورد ستایش مردم بود.</div>
</div>
<p>پیشواى دوم، نه تنها از نظر علم، تقوى، زهد و عبادت، مقامى برگزیده و ممتاز داشت، بلکه از لحاظ بذل و بخشش و دستگیرى از بیچارگان و درماندگان نیز در عصر خود زبانزد خاص و عام بود. وجود گرامى آن حضرت آرام بخش دل هاى دردمند، پناهگاه مستمندان و تهیدستان، و نقطه امید درماندگان بود. هیچ فقیرى از در خانه آن حضرت دست خالى برنمى گشت.</p>
<p>هیچ آزرده دلى شرح پریشانى خود را نزد آن بزرگوار بازگو نمی ‏کرد، جز آنکه مرهمى بر دل آزرده او نهاده می ‏شد. گاه پیش از آنکه مستمندى اظهار احتیاج کند و عرق شرم بریزد، احتیاج او را برطرف می ‏ساخت و اجازه نمی ‏داد رنج و مذلت سؤال را بر خود هموار سازد!</p>
<p>«سیوطى» در تاریخ خود می ‏نویسد: «حسن بن على» داراى امتیازات اخلاقى و فضائل انسانى فراوان بود، او شخصیتى بزرگوار، بردبار، باوقار، متین، سخى و بخشنده، و مورد ستایش مردم بود.(۲)</p>
<h2>نکته آموزنده</h2>
<p>امام مجتبى (ع) گاهى مبالغ توجهى پول را، یکجا به مستمندان می ‏بخشید، به طورى که مایه شگفت واقع می ‏شد. نکته یک چنین بخشش چشمگیر این است که حضرت مجتبى (ع) با این کار براى همیشه شخص فقیر را بى نیاز می ‏ساخت و او می ‏توانست با این مبلغ، تمام احتیاجات خود را برطرف نموده و زندگى آبرومندانه ‏اى تشکیل بدهد و احیاناً سرمایه ‏اى براى خود تهیه نماید. امام روا نمی ‏دید مبلغ ناچیزى که خرج یک روز فقیر را بسختى تأمین می ‏کند، به وى داده شود و در نتیجه او ناگزیر گردد براى تامین روزى بخور و نمیرى، هر روز دست احتیاج به سوى این و آن دراز کند.</p>
<h2>خاندان علم و فضیلت</h2>
<p>روزى عثمان در کنار مسجد نشسته بود. مرد فقیرى از او کمک مالى خواست. عثمان پنج درهم به وى داد. مرد فقیر گفت: مرا نزد کسى راهنمایى کن که کمک بیشترى به من بکند. عثمان به طرف حضرت مجتبى و <a href="/teb.aspx?nid=1255">حسین بن على (ع)</a>  و عبدالله جعفر، که در گوشه ‏اى از مسجد نشسته بودند، اشاره کرد و گفت: نزد این چند نفر جوان که در آنجا نشسته ‏اند برو و از آنها کمک بخواه.</p>
<div>
<div>وى پیش آنها رفت و اظهار مطلب کرد. حضرت مجتبى (ع) فرمود: از دیگران کمک مالى خواستن، تنها در سه مورد رواست: دیه‏ اى (خونبها) به گردن انسان باشد و از پرداخت آن به کلى عاجز گردد، یا بدهى کمر شکن داشته باشد و از عهده پرداخت آن برنیاید، و یا فقیر و درمانده گردد و دستش به جایى نرسد. آیا کدام یک از اینها براى تو پیش آمده است؟ (۳)گفت: اتفاقاً گرفتارى من یکى از همین سه چیز است. حضرت مجتبى (ع) پنجاه دینار به وى داد. به پیروى از آن حضرت، حسین بن على (ع) چهل و نه دینار و عبدالله بن جعفر چهل وهشت دینار به وى دادند.</div>
</div>
<p>حضرت مجتبى (ع) در «مدائن» سخنرانى جامع و مهیجى ایراد نمود و طى آن چنین فرمود:<strong>&#8230;هیچ شک و تردیدى ما را از مقابله با اهل شام باز نمی دارد. ما در گذشته به نیروى استقامت و تفاهم داخلى شما، با اهل شام می ‏جنگیدیم، ولى امروز بر اثر کینه‏ ها اتحاد و تفاهم از میان شما رخت بر بسته، استقامت خود را از دست داده و زبان به شکوه گشوده ‏اید.</strong> وقتى که به جنگ صفین روانه می ‏شدید دین خود را بر منافع دنیا مقدم می ‏داشتید، ولى امروز منافع خود را بر دین خود مقدم می ‏دارید. ما همان گونه هستیم که در گذشته بودیم، ولى شما نسبت به ما آن گونه که بودید وفادار نیستید&#8230;</p>
<p>فقیر موقع بازگشت، از کنار عثمان گذشت. عثمان گفت: چه کردى؟ جواب داد: از تو پول خواستم تو هم دادى، ولى هیچ نپرسیدى پول را براى چه منظورى می ‏خواهم؟ اما وقتى پیش آن سه نفر رفتم یکى از آنها (حسن بن على) در مورد مصرف پول از من سوال کرد و من جواب دادم و آنگاه هر کدام این مقدار به من عطا کردند.</p>
<p>عثمان گفت: این خاندان، کانون علم و حکمت و سرچشمه نیکى و فضیلتند، نظیر آنها را کى توان یافت؟(۴)</p>
<h2>بخشش بى نظیر</h2>
<p>حسن بن على (ع) تمامى توان خویش را در راه انجام امور نیک و خداپسندانه، به کار می ‏گرفت و اموال فراوانى در راه خدا می ‏بخشید. مورخان و دانشمندان در شرح زندگانى پرافتخار آن حضرت، بخشش بى سابقه و انفاق بسیار بزرگ و بى نظیر ثبت کرده ‏اند که در تاریخچه زندگانى هیچ کدام از بزرگان به چشم نمی ‏خورد و نشانه دیگرى از عظمت نفس و بی اعتنایى آن حضرت به مظاهر فریبنده دنیا است. نوشته ‏اند:«حضرت مجتبى (ع) در طول عمر خود دو بار تمام اموال و دارایى خود را در راه خدا خرج کرد و سه بار ثروت خود را به دو نیم تقسیم کرده و نصف آن را براى خود نگهداشت و نصف دیگر را در راه خدا بخشید.» (۵)</p>
<h2>مبارزات حسن بن على (ع) پیش از دوران امامت</h2>
<p>امام حسن (ع)، به شهادت تاریخ، فردى سخت شجاع و با شهامت بود و هرگز ترس و بیم در وجود او راه نداشت. او در راه پیشرفت اسلام از هیچ گونه جانبازى دریغ نمى‏ورزید و همواره آماده مجاهدت در راه خدا بود. </p>
<h2>در جنگ جمل‏</h2>
<p>امام مجتبى (ع) در جنگ جمل، در رکاب پدر خود امیر مومنان (ع) در خط مقدم جبهه می ‏جنگید و از یاران دلاور و شجاع على (ع) سبقت می ‏گرفت و بر قلب سپاه دشمن حملات سختى می ‏کرد.(۶) </p>
<h2>در جنگ صفین</h2>
<p>آن بزرگوار جنگ صفین نیز، در بسیج عمومى نیروها و گسیل داشتن ارتش امیر مومنان (ع) براى جنگ با سپاه معاویه، نقش مهمى به عهده داشت.(۷) </p>
<h2>مناظرات کوبنده امام مجتبى (ع) با بنى امیه</h2>
<p>امام حسن مجتبى(ع) هرگز در بیان حق و دفاع از حریم اسلام نرمش نشان نمی ‏داد. او علناً از اعمال ضد اسلامى معاویه انتقاد می ‏کرد و سوابق زشت و ننگین معاویه و دودمان بنى امیه را بى پروا فاش می ‏ساخت. </p>
<div>
<div>
<p>مناظرات و احتجاج هاى مهیج و کوبنده حضرت مجتبى (ع) با معاویه و مزدوران و طرفداران او نظیر: عمرو عاص، عتبه بن ابى سفیان، ولید بن عقبه، مغیره بن شعبه، و مروان حکم، شاهد این معنا است.(۸)</p>
<p>حضرت مجتبى (ع) حتى پس از انعقاد پیمان صلح که قدرت معاویه افزایش یافت و موقعیتش بیش از پیش تثبیت شد، بعد از ورود معاویه، به کوفه، برفراز منبر نشست و انگیزه ‏هاى صلح خود و امتیازات خاندان على را بیان نمود و آنگاه در حضور هر دو گروه با اشاره به نقاط ضعف معاویه با شدت و صراحت از روش او انتقاد کرد.(۹)</p>
<h2>قانون صلح در اسلام</h2>
<p>باید توجه داشت که در آیین اسلام قانون واحدى به نام جنگ و جهاد وجود ندارد، بلکه همانطور که اسلام در شرائط خاصى دستور می دهد مسلمانان با دشمن بجنگند، همچنین دستور داده است که اگر نبرد براى پیشبرد هدف مؤثر نباشد، از در صلح وارد شوند. ما در تاریخ حیات پیامبر اسلام (ص) این هر دو صحنه را مشاهده می ‏کنیم: پیامبر اسلام که در بدر، احد، احزاب، و حنین دست به نبرد زد، در شرائط دیگرى که پیروزى را غیر ممکن می ‏دید، ناگزیر با دشمنان اسلام قرار داد صلح بست و موقتاً از دست زدن به جنگ و اقدام حاد خوددارى نمود تا در پرتو آن پیشرفت اسلام تضمین گردد.بنابراین، همانگونه که پیامبر اسلام (ص) بر اساس مصالح عالیترى که احیانا آن روز براى عده‏ اى قابل درک نبود، موقتاً با دشمن کنار آمد، حضرت مجتبى (ع) نیز، که از جانب رهبر و پیشواى دینى بود و به تمام جهات و جوانب قضیه بهتر از هر کس دیگر آگاهى داشت، با درو اندیشى خاصى صلاح جامعه اسلامى را در عدم ادامه جنگ تشخیص داد.</p>
<p>اجمالاً باید گفت: حضرت مجتبى (ع) در واقع صلح نکرد، بلکه صلح بر او تحمیل شد. یعنى، اوضاع و شرائط نامساعد و عوامل مختلف دست به دست هم داده وضعى به وجود آورد که صلح به عنوان یک مسئله ضرورى بر امام تحمیل گردید و حضرت جز پذیرفتن صلح چاره ‏اى ندید، به گونه‏ اى که هر کس دیگر به جاى حضرت بود و در شرائط او قرار می ‏گرفت، چاره ‏اى جز قبول صلح نمی ‏داشت؛ زیرا هم اوضاع و شرائط خارجى کشور اسلامى، و هم وضع داخلى عراق و اردوى حضرت، هیچ کدام مقتضى ادامه جنگ نبود. ذیلاً این موضوعات را جداگانه مورد بررسى قرار می دهیم:</p>
<h2>از نظر سیاست خارجى</h2>
<p>از نظر سیاست خارجى آن روز، جنگ داخلى مسلمانان به سود جهان اسلام نبود؛ زیرا امپراتورى روم شرقى که ضربت هاى سختى از اسلام خورده بود، همواره مترصد فرصت مناسبى بود تا ضربت موثر و تلافى جویانه ‏اى بر پیکر اسلام وارد کند و خود را از نفوذ اسلام آسوده سازد.وقتى که گزارش صف آرایى سپاه امام حسن (ع) و معاویه در برابر یکدیگر، به سران روم شرقى رسید، زمامداران روم فکر کردند که بهترین فرصت ممکن براى تحقق بخشیدن به هدفهاى خود را به دست آورده ‏اند، لذا با سپاهى عظیم عازم حمله به کشور اسلامى شدند تا انتقام خود را از مسلمانان بگیرند. آیا در چنین شرائطى، شخصى مثل امام حسن (ع) که رسالت حفظ اساس اسلامى را به عهده داشت، جز این راهى داشت که با قبول صلح، این خطر بزرگ را از جهان اسلام دفع کند، ولو آنکه به قیمت فشار روحى و سرزنش هاى دوستان کوته بین تمام شود؟</p>
<p>امام باقر (ع) به شخصى که بر صلح امام حسن (ع) خرده می ‏گرفت، فرمود: اگر امام حسن این کار را نمی ‏کرد خطر بزرگى به دنبال داشت. (۱۰)</p>
<h2>از نظر سیاست داخلى</h2>
<p>شک نیست که هر زمامدار و فرماندهى اگر بخواهد در میدان جنگ بر دشمن پیروز گردد، باید از جبهه داخلى نیرومند و متشکل و هماهنگى برخوردار باشد و بدون داشتن چنین نیرویى، شرکت در جنگ مسلحانه نتیجه ‏اى جز شکست ذلت بار نخواهد داشت.در بررسى علل صلح امام مجتبى (ع) از نظر سیاست داخلى، مهمترین موضوعى که به چشم می ‏خورد، فقدان جبهه نیرومند و متشکل داخلى است، زیرا مردم عراق و مخصوصاً مردم کوفه، در عصر حضرت مجتبى (ع) نه آمادگى روحى براى نبرد داشتند و نه تشکیل و هماهنگى و اتحاد.</p>
<h2>سندى گویا</h2>
<p>شاید هیچ سندى در ترسیم دور نماى جامعه متشتت و پراکنده آن روز عراق و نشان دادن سستى عراقیان در کار جنگ، گویاتر و رساتر از گفتار خود آن حضرت نباشد. حضرت مجتبى (ع) در «مدائن» یعنى آخرین نقطه‏ اى که سپاه امام تا آنجا پیشروى کرد، سخنرانى جامع و مهیجى ایراد نمود و طى آن چنین فرمود:<strong>هیچ شک و تردیدى ما را از مقابله با اهل شام باز نمی دارد. ما در گذشته به نیروى استقامت و تفاهم داخلى شما، با اهل شام می ‏جنگیدیم، ولى امروز بر اثر کینه‏ ها اتحاد و تفاهم از میان شما رخت بر بسته، استقامت خود را از دست داده و زبان به شکوه گشوده ‏اید.</strong></p>
<p><strong>وقتى که به جنگ صفین روانه می ‏شدید دین خود را بر منافع دنیا مقدم می ‏داشتید، ولى امروز منافع خود را بر دین خود مقدم می ‏دارید. ما همان گونه هستیم که در گذشته بودیم، ولى شما نسبت به ما آن گونه که بودید وفادار نیستید.</strong></p>
<p><strong>عده ‏اى از شما، کسان و بستگان خود را در جنگ صفین، و عده‏ اى دیگر کسان خود را در نهروان از دست داده اند. گروه اول، بر کشتگان خود اشک می ‏ریزند؛ و گروه دوم، خونبهاى کشتگان خود را می ‏خواهند؛ و بقیه نیز از پیروى ما سرپیچى می ‏کنند!</strong></p>
<p><strong>معاویه پیشنهادى به ما کرده است که دور از انصاف، و بر خلاف هدف بلند و عزت ما است. اینک اگر آماده کشته شدن در راه خدا هستید، بگویید تا با او در مبارزه برخیزم و با شمشیر پاسخ او را بدهیم و اگر طالب زندگى و عافیت هستید، اعلام کنید تا پیشنهاد او را بپذیرم و رضایت شما را تأمین کنیم.</strong></p>
<p>سخن امام که به اینجا رسید، مردم از هر طرف فریاد زدند: «البقیة، البقیة»: ما زندگى می ‏خواهیم، ما می خواهیم زنده بمانیم! (۱۱)</p>
<p>آیا با اتکا به چنین سپاه فاقد روحیه رزمندگى، چگونه ممکن بود امام (ع) با دشمن نیرومندى مثل معاویه وارد جنگ شود؟ آیا با چنین سپاهى، که از عناصر متضادى تشکیل شده بود و با کوچکترین غفلت احتمال می ‏رفت خود خطرزا باشد، هرگز امید پیروزى می ‏رفت؟</p>
<p>بنابراین، کار امام حسن (ع) با «قیام» و اعلان جنگ و تهیه لشکر آغاز شد و سپس با درک عمیق اوضاع و شرائط جامعه اسلامى و رعایت مصالح روز، منجر به صلح مشروط گردید.</p>
<h2>گفتار امام پیرامون انگیزه‏ هاى صلح</h2>
<p>امام مجتبى (ع) در پاسخ شخصى که به صلح آن حضرت اعتراض کرد، انگشت روى این حقایق تلخ گذاشته و عوامل و موجبات اقدام خود را چنین بیان نمود:من به این علت حکومت و زمامدارى را به معاویه واگذار کردم که اعوان و یارانى براى جنگ با وى نداشتم. اگر یارانى داشتم شبانه روز با او می ‏جنگیدم تا کار یکسره شود. من کوفیان را خوب می ‏شناسم و بارها آنها را امتحان کرده ‏ام. آنها مردمان فاسدى هستند که اصلاح نخواهند شد، نه وفا دارند، نه به تعهدات و پیمانهاى خود پایبندند و نه دو نفر با هم موافقند. بر حسب ظاهر به ما اظهار اطاعت و علاقه می ‏کنند، ولى عملاً با دشمنان ما همراهند.(۱۲)</p>
<p>آنگاه امام افزود:</p>
<p><strong>اگر یارانى داشتم که در جنگ با دشمنان خدا با من همکارى می ‏کردند، هرگز خلافت را به معاویه واگذار نمی ‏کردم، زیرا خلافت بر بنى امیه حرام است&#8230;.(۱۳)</strong></p>
<p>پس از تقبل ظاهری تمام مفاد قراداد از سوی معاویه و انعقاد پیمان صلح، طرفین همراه قواى خود وارد کوفه شدند و در مسجد بزرگ این شهر گرد آمدند. مردم انتظار داشتند مواد پیمان طى سخنرانی هایى از ناحیه رهبران دو طرف، در حضور مردم، تایید شود تا جاى هیچ گونه شک و تردیدى در اجراى آن باقى نماند.</p>
<p>این انتظار بیجا نبود، ایراد سخنرانى جز در برنامه صلح بود، لذا معاویه بر فراز منبر نشست و خطبه‏ اى خواند؛ ولى نه تنها در مورد پایبندى به شرائط صلح تاکیدى نکرد، بلکه با طعنه و همراه با تحقیر چنین گفت:</p>
<p><strong>«من به خاطر این با شما نجنگیدم که نماز و حج به جا آورید و زکات بپردازید! چون می ‏دانم که اینها را انجام می ‏دهید، بلکه براى این با شما جنگیدم که شما را مطیع خود ساخته و بر شما حکومت کنم».</strong></p>
<p><strong>آنگاه گفت: «آگاه باشید که هر شرط و پیمانى که با حسن بن على بسته ام زیر پاهاى من است، و هیچ گونه ارزشى ندارد.»</strong></p>
<p>بدین ترتیب، معاویه تمام تعهدات خود را زیر پا گذاشت و پیمان صلح را آشکارا نقض کرد.</p>
<p>معاویه به دنبال اعلام این سیاست، نه تنها تعدیلى در روش خود به عمل نیاورد بلکه بیش از پیش بر شدت عمل و جنایت خود افزود.</p>
<p>او بدعت اهانت به ساحت مقدس امیر مومنان (ع) را بیش از گذشته رواج داد، عرصه زندگى را بر شیعیان و یاران بزرگ و وفادار على (ع) فوق العاده تنگ ساخت، شخصیت بزرگى همچون «حجر بن عدى» و عده ‏اى دیگر از رجال بزرگ اسلام را به قتل رسانید، و کشتار و شکنجه و فشار در مورد پیروان على (ع) افزایش یافت به طورى که نوعاً شیعیان یا زندانى و یا متوارى شدند و یا دور از خانه و کاشانه خود در محیط فشار و خفقان به سر می ‏بردند.</p>
<p>علاوه بر این، معاویه برنامه ضد انسانى دامنه دارى را که باید اسم آن را برنامه تهدید و گرسنگى گذاشت، بر ضد عراقیان به مورد اجرا گذاشت و آنها را از هستى ساقط کرد. معاویه از یک طرف مردم عراق را در معرض همه گونه فشار و تهدید قرار داد و از طرف دیگر حقوق و مزایاى آنها را قطع کرد.</p>
<p>«ابن ابى الحدید»، دانشمند مشهور جهان تسنن، می ‏نویسد: شیعیان در هر جا که بودند به قتل رسیدند. بنى امیه دستها و پاهاى اشخاص را به احتمال اینکه از شیعیان هستند، بریدند. هر کس که معروف به دوستدارى و دلبستگى به خاندان پیامبر(ص) بود، زندانى شد، یا مالش به غارت رفت، و یا خانه ‏اش را ویران کردند.</p>
<p>شدت فشار و تضییقات نسبت به شیعیان به حدى رسید که اتهام به دوستى على(ع) از اتهام به کفر و بیدینى بدتر شمرده می ‏شد! و عواقب سخت ‏ترى به دنبال داشت!</p>
<p>در اجراى این سیاست خشونت ‏آمیز، وضع اهل کوفه از همه بدتر بود زیرا کوفه مرکز شیعیان امیرمومنان(ع) شمرده می ‏شد.</p>
<p>معاویه طى بخشنامه‏ اى به عمال و فرمانداران خو در سراسر کشور نوشت که شهادت هیچ یک از شیعیان و خاندان على(ع) را نپذیرند! وى طى بخشنامه دیگرى چنین نوشت: «اگر دو نفر شهادت دادند که شخصى، از دوستداران على(ع) و خاندان او است، اسمش را از دفتر بیت المال حذف کنید و حقوق و مقررى او را قطع نمایید»!</p>
<p>این حوادث وحشتناک، مردم عراق را سخت تکان داد و آنها را از رخوت و سستى به در آورد و ماهیت اصلى حکومت اموى را تا حدى آشکار نمود.</p>
<p>شهادت آن بزرگوار هنگامی روی داد که جنبش منظمى بر ضد حکومت اموى شکل می گرفت و مبلغین و عوامل موثر آن، همان پیروان اندک و صمیمى امام حسن(ع) بودند که حضرت با تدبیر هوشمندانه خویش جان آنان را از گزند قشون معاویه حفظ کرده بود. هدف این گروه این بود که با افشای جنایاتى که در سراسر دوران حکومت معاویه موج می ‏زد، روح قیام را در دلهاى مردم برانگیزند تا روز موعود فرا رسد! لذا دوران صلح امام حسن(ع) دوران آمادگى و تمرین تدریجى امت براى جنگ با حکومت فاسد اموى به شمار می ‏رفت تا روز موعود؛ روزى که جامعه اسلامى آمادگى قیام داشته باشد و این موج را به قیام سالار و سید شهدای عالم حسین بن علی (ع) رساند.</p>
<p>امام حسن (ع ) در تمام مدت امامت خود که ده سال طول کشید, در نهایت شدت و اختناق زندگى کرد و هیچگونه امنیتى نداشت، حتى در خانه نیز در آرامش نبود.</p>
<p>سرانجام در سال پنجاهم هجرى به تحریک معاویه به دست همسر خود (جعده ) مسموم و شهید و در قبرستان بقیع واقع در مدینه منوره به خاک سپرده شد.</p>
<p>امام حسن (ع) از بذل جان خود دریغ نداشت، و امام حسین (ع) در راه خدا جانبازتر از حسن نبود. چیزى که هست، حسن، جان خود رادر یک جهاد خاموش و آرام فدا کرد و چون وقت شکستن سکوت رسید، شهادت کربلا واقع شد؛ شهادتى که پیش از آنکه حسینى باشد. حسنى بود!</p>
<h2>منابع:</h2>
<p>۱- ابن شهراشوب، مناقب آل ابى طالب، تصحیح و تلیعق: حاج سید هاشم رسولى محلاتى، قم، موسسه انتشارات علامه، ج ۴، ص ۲۸ &#8211; شیخ مفید، الارشاد، قم، منشورات مکتبه بصیرتى، ص ۱۸۷ &#8211; اسد الغابه فى معرفه الصحابه، تهران، المکتبةالاسلامیة، ج ۲، ص ۱۰، &#8211; ابن حجر العسقلانى، الاصابه فى تمییز الصحابه، بیروت، داراحیأ التراث العربى، ۱۳۲۸ ه.ق، ج ۱، ص ۳۲۸٫۲- کان الحسن رضى الله عنه له مناقب کثیره: سیدا، حلیما، ذاسکینة و وقار وحشمة، جوادا، ممدوحا&#8230;(تاریخ الخلفا، ط ۳، بغداد، مکتبه المثنى، ۱۳۸۳ ه.ق، ص ۱۸۹/)</p>
<p>۳- ان المسالة لا تحل الا فى احدى ثلاث: دم مفجع، او دین مقرع، او فقر مدقع ففى ایها تسئل؟</p>
<p>۴- مجلسى، بحارالانوار، تهران، المطبعة الاسلامیة، ۱۳۹۳ ه.ق، ج ۴۳، ص ۳۳۳٫</p>
<p>۵- سیوطى، تاریخ الخلفا، ط۳، بغداد، مکتبه المثنى، ۱۳۸۳ ه.ق، ص ۱۹۰ &#8211; ابن واضح، تاریخ یعقوبى، نجف، منشورات المکتبة الحیدریة، ۱۳۸۴ ه.ق، ج ۲، ص ۲۱۵ &#8211; سبط ابن جوزى، تذکره الخواص، نجف، منشورات المطبعه الحیدریه، ۱۳۸۳ ه.ق، ص ۱۹۶ &#8211; الشیخ محمد الصبان، اسعاف الراغبین (در حاشیه نور الابصار) قاهره، مکتبه المشهد الحسینى، ص ۱۷۹٫</p>
<p>۶- ابن شهراشوب، مناقب آل ابى طالب، ج ۴، ص ۲۱٫</p>
<p>۷- نصر بن مزاحم، وقعه صفین، ط ۲، قم، منشورات مکتبه بصیرتى، ۱۳۸۲ ه.ق، ص ۱۱۳٫</p>
<p>۸- طبرسى، احتجاج، نجف، المطبعه المرتضویه، ص ۱۴۴-۱۵۰٫</p>
<p>۹- طبرسى، همان کتاب، ص ۱۵۶٫</p>
<p>۱۰- مجلسى، بحارالانوار، تهران، المطبعه الاسلامیه، ۱۳۸۳ ه.ق، ج ۴۴، ص ۱٫</p>
<p>۱۱- ابن اثیر، اسد الغابه فى معرفة الصحابة، تهران، المکتبه الاسلامیه، ج ۲، ص ۱۳ و ۱۴- ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، بیروت، دارصادر، ج ۳، ص ۴۰۶- مجلسى، بحارالانوار، تهران، مکتبه الاسلامیه، ۱۳۹۳ ه.ق، ج ۴۴، ص ۲۱ &#8211; سبط ابن الجوزى، تذکره الخواص، نجف، منشورات المطبعه الحیدریه، ۱۳۸۳ ه.ق، ص ۱۹۹٫</p>
<p>۱۲- مجلسى، بحارالانوار، تهران، المکتبة الاسلامیة، ۱۳۹۳ ه.ق، ج ۴۴، ص ۱۴۷ &#8211; طبرسى، احتجاج، نجف ،المطبعة المرتضویة، ص ۱۵۷٫</p>
<p>۱۳ &#8211; شبر، سید عبدالله، جلأالعیون، قم، مکتبة بصیرتى، ج ۱، ص ۳۴۵-</p>
</div>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://jamejam.ir/index.php/1389/06/04/%d9%85%db%8c%d9%84%d8%a7%d8%af-%da%a9%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%a7%d9%87%d9%84-%d8%a8%db%8c%d8%aa-%d8%a2%d9%82%d8%a7-%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%85-%d8%ad%d8%b3%d9%86-%d9%85%d8%ac%d8%aa%d8%a8%db%8c-%d9%85%d8%a8/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>روزه داری در هندوئیسم و ادیان مختلف</title>
		<link>http://jamejam.ir/index.php/1389/05/20/%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d9%87%d9%86%d8%af%d9%88%d8%a6%d9%8a%d8%b3%d9%85-%d9%88-%d8%a7%d8%af%db%8c%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%ae%d8%aa%d9%84%d9%81/</link>
		<comments>http://jamejam.ir/index.php/1389/05/20/%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d9%87%d9%86%d8%af%d9%88%d8%a6%d9%8a%d8%b3%d9%85-%d9%88-%d8%a7%d8%af%db%8c%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%ae%d8%aa%d9%84%d9%81/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 11 Aug 2010 20:41:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>???? ????</dc:creator>
				<category><![CDATA[کشکول]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://jamejam.ir/?p=1643</guid>
		<description><![CDATA[




روزه داری در هندوئیسم و ادیان مختلف
ادیان گوناگون در طی قرون متمادی ، هر یک راه و روش و آئین های خاصی را برای ارتقای روحی و روانی بر پیروان خود واجب دانسته اند. از جمله ی این آموزه های دینی روزه است که در ادیان، آئین ها و سرزمین های مختلف، شکل های گوناگون [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>
<div>
<div><a name="104"></a></div>
<h2><a href="http://jamejam.ir/wp-content/uploads/2010/08/z.bmp"><img class="alignleft size-full wp-image-1644" title="z" src="http://jamejam.ir/wp-content/uploads/2010/08/z.bmp" alt="" /></a><a href="http://searches.blogfa.com/post-104.aspx"></a></h2>
<div>
<p dir="rtl"><strong>روزه داری در هندوئیسم و ادیان مختلف</strong></p>
<p dir="rtl">ادیان گوناگون در طی قرون متمادی ، هر یک راه و روش و آئین های خاصی را برای ارتقای روحی و روانی بر پیروان خود واجب دانسته اند. از جمله ی این آموزه های دینی روزه است که در ادیان، آئین ها و سرزمین های مختلف، شکل های گوناگون و گاه بسیار متفاوت به خود گرفته است.</p>
<p dir="rtl">به تصریح قرآن کریم، روزه بر پیروان ادیان آسمانی قبل از اسلام نیز واجب بوده است. اما تنها مسلمانان، مسیحیان و یهودیان نیستند که روزه می گیرند، بلکه حتی آئین های غیر الهی نظیر بودیسم و هندوئیسم نیز روزه و ریاضت های جسمی را برای تربیت جسم و روح پیروان خود ضروری می دانند.</p>
<p dir="rtl"><strong>چگونگی روزه در دین اسلام</strong><strong> ( ISLAM )</strong><strong>:</strong></p>
<p dir="rtl">در آئین مقدس اسلام روزه جایگاه بسیار خاص و ویژه ای دارد و یکی از وسایل تقرب به خداست. دین اسلام که ۶۲۲ سال پس از میلاد مسیح توسط حضرت محمد (ص) در شهر مکه عرضه گردید، از جوان ترین و بزرگ ترین دین های دنیاست. مسلمان ها دین اسلام را مکمل دین ابراهیم ، داوود ، موسی و عیسی دانسته و پیامبرشان را خاتم انبیاء می دانند. قرآن کتاب مقدس مسلمانان است و ایشان در اجرای مسائل دینی از احادیث پیامبر و امامانشان سود می برند. <strong> </strong></p>
<p dir="rtl"><strong>روزه در آئین اسلام:</strong> مسلمانان یک ماه تمام را روزه می گیرند. ماه رمضان نهمین ماه تقویم قمری مسلمانان است که در این ماه روزه واجب می باشد. این ماه یادآور نزول قرآن بر حضرت محمد(ص) است.<br />
مسلمانان برای روزه گرفتن از شروع سحر(اذان صبح) تا غروب آفتاب(اذان مغرب)، از خوردن و آشامیدن اجتناب می کنند. همچنین مصرف دخانیات و داشتن رابطه ی زناشویی در زمان روزه داری حرام است. روزه داری در این ماه واجب است، ولی مسلمانان در دیگر اوقات سال نیز به دلخواه می توانند روزه بگیرند.</p>
<p dir="rtl"><strong>چگونگی روزه در دین مسیحیت</strong><strong> ( CHRISTIANITY )</strong></p>
<p dir="rtl">مسیحیت حدود ۲۰۰۰ سال پیش، از دل یهودیت متولد شد. حضرت مسیح، پسر مریم مقدس که مورد آزار یهودیان هم وطن خود قرار گرفته بود، پیام جدیدی از خداوند متعال ارائه نمود. در طول سفرهای حضرت مسیح ۱۲ مُرید (که بعدها حواریون نام گرفتند) همراه وی بودند تا آموزه های دینی را از او بیاموزند. مسیح در دوران خود معجزه های زیادی بر مردم عرضه کرد تا آموخته هایش را ملموس تر سازد. از معروف ترین سخنان مسیح این است «همسایه ات را دوست بدار» و « طرف دیگر صورتت را بگردان »*.</p>
<p dir="rtl">مسیحیت فرقه های زیادی دارد که شاید به دلیل عدم تفاهم بر روی اصول دینی ، فرهنگ متفاوت مسیحیان و سلیقه های شخصی بوده است. گاهی تفاوت اعتقادی بین این فرقه ها آنقدر زیاد است که شاید هر کدام دین متفاوتی به نظر آیند.</p>
<p dir="rtl"><strong>فرقه های مسیحیت و روزه در آنها:</strong><strong> </strong></p>
<p dir="rtl"><strong>آیین کاتولیک</strong><strong> (CATHOLIC):</strong><strong>:</strong></p>
<p dir="rtl">کاتولیک ها در روزهای چهارشنبه خاکستر «ASH WEDNESDAY» اولین روز ایام روزه ی مسیحیان) و جمعه های ایام روزه «LENT»** و جمعه ی پاک «GOOD FRIDAY» روزه می گیرند و از خوردن گوشت خودداری می کنند. کاتولیک ها قرن های متمادی از خوردن این ماده غذایی در تمام جمعه ها منع شده بودند، اما از اواسط دهه ی ۱۹۶۰ خودداری از مصرف گوشت در جمعه های خارج از ایام روزه، به نظر محلی و شخصی افراد واگذار شد.</p>
<p dir="rtl">در روز چهارشنبه خاکستر و جمعه ی پاک ، خوردن دو وعده ی غذایی کوچک و یک وعده غذایی عادی جایز است، اما خوردن گوشت ممنوع است. در سایر جمعه های ایام روزه نیز مصرف هر نوع گوشتی حرام است. برای روزه های اختیاری در روزهای جمعه، برخی افراد به جای خودداری از غذا خوردن، ریاضت دیگری را برای تقرب در نظر می گیرند یا نماز مخصوصی را می خوانند. هدف از این روزه کنترل هواهای نفسانی و ریاضت کشیدن برای بخشایش گناهان و همدردی با فقراست.</p>
<p dir="rtl"><strong>آیین ارتدوکس شرقی</strong><strong>: (EASTERN ORTHODOX) :</strong></p>
<p dir="rtl">در این فرقه، دوره های متعددی برای روزه وجود دارد که شامل ایام روزه «LENT»، روزه های رسولان «APOSTELS»، روزه ی آسودن یا دورماسیون «DORMITION»، روزه ی تولد مسیح «NATIVITY» و روزه های دیگر است. هر چهارشنبه و جمعه، روزهای روزه به شمار می آیند به غیر از آنهایی که در هفته های خالی از روزه واقع می شوند. در روزه این آیین به طور کلی مصرف گوشت، لبنیات و تخم مرغ ممنوع است. ماهی در برخی روزهای روزه ممنوع است و در بعضی روزها مجاز . ارتدوکس ها به این دلیل روزه می گیرند که معتقدند پرهیز از شکم پروری، رحمت خدا را برای آنها به ارمغان می آورد.</p>
<p dir="rtl"><strong>آئین پروتستان انجیلی</strong><strong>(PROTESTANT(EVANGELICAL) :</strong><strong>:</strong></p>
<p dir="rtl">روزه در این آیین، قانون جامعی ندارد ، بلکه به انتخاب و صلاحدید افراد، کلیساها، مؤسسات یا انجمن هاست.  برخی از افراد کلاً از مصرف غذا و نوشیدنی امتناع می کنند؛ بعضی دیگر فقط آب یا آب میوه می نوشند؛ یا اینکه فقط غذاهای مشخصی را می خورند و از غذاهای خاصی امتناع می کنند و با هر وسوسه ای مقابله می کنند.  هدف از روزه در این آیین ، تقویت روح یا به کرسی نشاندن یک سخن حق در جامعه مدنی یا سیاسی است.</p>
<p dir="rtl"><strong>فرقه ی پروتستانیسم (جریان اصلی)</strong><strong>( PROTESTANT(MAINLINE):</strong><strong>:</strong></p>
<p dir="rtl">روزه یک بخش اصلی در سنت این فرقه نیست، اما می توان با نظر انجمن ها، کلیساها، گروه ها و افراد روزه گرفت .</p>
<p dir="rtl"><strong>هندوئیسم</strong><strong> ( HINDUISM )</strong><strong>:</strong></p>
<p dir="rtl">هندوئیسم یکی از قدیمی ترین دین هاست که ۲۵۰۰ تا ۴۰۰۰ سال پیش از میلاد ،از تمدن دره ی ایندوس برخاسته است. هندوئیسم دین خدایان است که اساس آن اعتقاد بر یگانگی هر چیز است. این کلیت، برهمن نامیده می شود. هندوها معتقدند هدف از زندگی این است که ما درک کنیم بخشی از خدا هستیم که می توانیم این سطح حیات را ترک کرده و به خدا بازگردیم. این آگاهی حقیقی فقط با ورود به چرخه تولد ، مرگ و زندگی که سمسره* «SAMSARA» خوانده می شود امکان پذیر است. موفقیت هرکس در این راه با مقدار اعمال خوب و بدش «KARMA» ارزیابی شده و تعیین کننده تناسخ بعدی اوست. خدمت به دیگران و قربانی کردن، موجب ارتقاء درجه و تولد دوباره ی فرد در درجه ی بالاتر می شود و انجام اعمال بد، او را به سطح پایین تر یا حتی به سطح یک حیوان تنزل می دهد.</p>
<p dir="rtl"><strong>روزه در آیین هندو</strong>:</p>
<p dir="rtl">تنها مسلمانان، مسیحیان,  یهودیان و زرتشتیان  نیستند که روزه می‌گیرند، بلکه حتی آئین‌های غیر الهی نظیر بودیسم و هندوئیسم نیز روزه و ریاضت‌های جسمی را برای تربیت جسم و روح پیروان خود ضروری می‌دانند.</p>
<p dir="rtl">هندوئیسم، یکی از قدیمی‌ترین آیین‌ها است که ‪ از تمدن دره &#8220;ایندوس&#8221; برخاسته است.</p>
<p dir="rtl">هندوئیسم به معنای دین خدایان است که اساس آن اعتقاد بر یگانگی هر چیز است. این کلیت، برهمن نامیده می‌شود. هندوها معمولا در روزهای ماه جدید و جشن‌ها روزه می‌گیرند. نحوه روزه گرفتن در این آیین نیز بستگی به خود فرد دارد. ممکن است روزه، امتناع از خوردن و آشامیدن هر نوع غذا یا نوشیدنی برای مدت ‪ ۲۴ساعت باشد، اما بیشتر شامل نخوردن غذاهای جامد است و نوشیدن مقداری آب یا شیر مجاز است.</p>
<p dir="rtl">هدف از این روزه، افزایش تمرکز در مدیتیشن یا عبادت برای تطهیر درون است و گاهی به عنوان دادن یک قربانی در نظر گرفته می‌شود. هندوها معمولاً در روزهای ماه جدید و جشن هایی مانند SHIVRATRI، DURGA PUJA و SARASWATI PUJA روزه می گیرند. زنان شمال هند در روز KARVA CHAUTH هم روزه می گیرند.</p>
<p dir="rtl">نحوه ی روزه بستگی به خود فرد دارد. ممکن است روزه، امتناع از خوردن و آشامیدن هر نوع غذا یا نوشیدنی برای مدت ۲۴ساعت باشد، اما بیشتر شامل نخوردن غذاهای جامد است و نوشیدن مقداری آب یا شیر مجاز است. هدف از این روزه، افزایش تمرکز در مدیتیشن (MEDITATION) یا عبادت برای تطهیر درون است و گاهی به عنوان دادن یک قربانی در نظر گرفته می شود.</p>
<p dir="rtl"><strong>بودیسم</strong><strong> ( BUDDHISM )</strong><strong>:</strong></p>
<p dir="rtl">دین بودا برخاسته از آموزش های سیدارتا گوتاما ( SIDDHARTHA GAUTAMA ) است که ۵۳۵ سال پیش از میلاد به شکوفایی رسید و بودا نام گرفت. او سیاق میانه روی را جایگزین ریاضت های شدید جسمی یا دنیا پرستی و خوش گذرانی زیاد کرد. سال ها پس از مرگ بودا ، آموخته های او به رشته ی تحریر درآمد و تریپی تاکا ( TRIPITAKA ) نام گرفت. بودایی ها به اصل تناسخ روح و چرخه ی حیات معتقدند، بدین صورت که هر کس روند تولد ، زندگی و مرگ را می پیماید. پس از این چرخه، اگر فرد وابستگی خود به جسم و علائق را رها کند می تواند نیروانا ( NIRVANA ) را کسب کند.</p>
<p dir="rtl"><strong>روزه در آئین بودا</strong>:  آیین بودا، برخاسته از آموزش‌های &#8220;سیدارتا گوتاما&#8221; است که ‪ ۵۳۵سال پیش از میلاد به شکوفایی رسید و بودا نام گرفت. او سیاق میانه روی را جایگزین ریاضت‌های شدید جسمی یا دنیا پرستی و خوش گذرانی زیاد کرد. همه فرقه‌های اصلی بودیسم دوره‌هایی برای روزه دارند که معمولا روزهای چهاردهم ماه و دیگر روزهای مقدس است. در آیین بودا، روزه به معنای خودداری از خوردن غذاهای جامد است، ولی استفاده از برخی مایعات مانعی ندارد. روزه‌ی بودائیان روشی برای پاک‌سازی است. راهبان بودایی &#8220;تراوادین&#8221; و &#8220;تندایی&#8221;  برای آزادسازی ذهن روزه می‌گیرند بعضی از راهبان بودایی کشور تبت، برای کمک به رسیدن اهداف یوگا ، نظیر انرژی درونی ، روزه می‌گیرند.</p>
<p dir="rtl">راهبان بودایی در روز تنها یک وعده غذا آن هم نزدیک ظهر صرف می‌کنند و بعد از ظهر مجاز نیستند که غذایی بخورند، مگر یک غذای کمکی در عصر. این خود یکی از اعمال ریاضتی است که از جهاتی شبیه روزه در اسلام است. راهبان بودایی همچنین دو روز در ماه، در حلول ماه و هنگام ماه کامل به طور کامل روزه می‌گیرند. در این دو روز مردم عادی نیز به آنها می‌پیوندند و مراسم مختلف عبادی شرکت می‌کنند.</p>
<p dir="rtl">هرچند که در میان توده بوداییان روزه وجود ندارد، اما راهبان بودایی تقریبا همیشه در حال انجام کاری شبیه روزه هستند. این روزه صرفا ترک خوردن و آشامیدن نیست و امور دیگری مثل  نگه داشتن زبان و سایر اعضا را نیز شامل می‌شود. امروزه مردم عامی بودایی هر ماه چهار بار روزه داشته و به گناهان خود اقرار می‌کنند و در استقبال از سالروز فوت بودا مدت پنج روز از خوردن گوشت خودداری می‌ورزند.</p>
<p dir="rtl">ریاضت دادن نفس از راههایی است که انسان همواره بدان متوسل می شود تا روح را تطهیر نماید همه ی فرقه های اصلی بودیسم دوره هایی برای روزه دارند که معمولاً روزهای چهاردهم ماه و دیگر روزهای مقدس است. در آیین بودا، روزه به معنای خودداری از خوردن غذاهای جامد است، ولی استفاده از برخی مایعات مانعی ندارد. روزه ی بودائیان روشی برای پاک سازی است. راهبان بودایی تراوادین (THERAVADIN) و تِندایی (TENDAI) برای آزادسازی ذهن روزه می گیرند . بعضی از راهبان بودایی کشور تبت، برای کمک به رسیدن اهداف یوگا ، نظیر انرژی درونی ، روزه می گیرند.</p>
<p dir="rtl"><strong>یهودیت</strong><strong> </strong><strong> <img src='http://jamejam.ir/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif' alt=':(' class='wp-smiley' />  JUDAISM )</strong>یهودیت نیز یکی از ادیان آسمانی است که پیامبر آنها حضرت موسی می باشد. موسی مردمش را از اسارت مصر خارج ساخت و کتاب قانون را از سوی خدا به آنها عرضه کرد. سپس یوشع نبی آنها را به سرزمین موعود برد. جایی که ساموئل، پادشاهی عبرانیان را تأسیس کرد. داوود پیامبر، اورشیلم را بنا نهاد و سلیمان اولین معبد را بنا کرد که در سال ۷۰ پس از میلاد تخریب شد. یهودیان به پیامبر آخرالزمانی معتقدند که می آید و آن معبد را از نو بنا می کند.</p>
<p dir="rtl"><strong>روزه در آئین یهودیت</strong> : یهودی ها در یوم کیپور (YOM KIPPUR) روزه می گیرند. یوم کیپور تعطیلی مذهبی یهودیان در ماه سپتامبر یا اکتبر است که مردم در آن روز روزه می گیرند و در کنیسه، دعای صبر می خوانند. آن روز را، روز کفاره هم می گویند. یهودیان شش روز دیگر را نیز روزه می گیرند که TISHA BAV ( نهم آوریل، روزی که معبد یهودیان در آن روزتخریب شد) از آن جمله است. در «یوم کیپور» و TISHA BAV خوردن و آشامیدن از زمان غروب آفتاب تا غروب بعدی به مدت ۲۴ ساعت ممنوع است، در حالی که در سایر ایام روزه اشان ، این محدودیت از طلوع تا غروب آفتاب است. هدف از روزه در دین یهودیت، استغفار از گناهان یا درخواست حاجت خاصی از خداست.</p>
<p dir="rtl"><strong>روزه داری در آیین زرتشتی</strong>:در آیین زرتشت، زرتشتیان باید در سه بخش معنوی شنوایی، اندیشه و احساس همیشه روزه باشند، به آن معنا که از طریق این سه حس از نیکی دور نشوند و اندیشه و احساس و شنوایی آنها همواره سرشار از نیکی باشد، اما مؤمنان رزتشتی به منظور عدم افراط در تناول گوشت حیوانات روزهای دوم و دوازدهم و چهاردهم و بیست و یکم هر ماه خورشیدی از خوردن گوشت پرهیز می کنند. همچنین زرتشتیان پس از مرگ یکی از نزدیکان، به مدت سه شب از پختن یا خوردن گوشت پرهیز می کنند.</p>
<p dir="rtl"> </p>
<p dir="rtl"><strong>منابع این</strong><strong> فصل </strong><strong>:</strong></p>
<p dir="rtl">-جان بایر ناس: تاریخ جامع ادیان</p>
<p dir="rtl">-سایت موعود</p>
<p dir="rtl">-خبرگزاری مهر/ مقاله توصیفی</p>
<p dir="rtl">منابع کل پنج قسمت</p>
<p dir="rtl"><strong>منابع</strong> و مآخذ</p>
<p dir="rtl">- رضایی ، حسن ،<strong>هند؛الگوی موفق دموکراسی در جنوب آسیا</strong>،ماهنامه اطلاعات سیاسی اقتصادی، شماره ۲۱۱-۲۱۲</p>
<p dir="rtl">- گرهارد و جین لنسکی، <strong>سیری در جوامع بشری</strong>، انتشارات علمی فرهنگی</p>
<p dir="rtl"><strong>- مسجد بابری و مراجع قضائی،</strong> بولتن سفارت جمهوری اسلامی در هند</p>
<p dir="rtl">- فرهنگ جغرافیائی <a title="وبستر" href="http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%88%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%B1&amp;action=edit">وبستر</a></p>
<p dir="rtl">- ویکی‌پدیای انگلیسی<a name=".D9.BE.DB.8C.D9.88.D9.86.D8.AF_.D8.A8.D9"></a></p>
<p dir="rtl">-مصطفوى ، على اصغر، اسطوره قربانى ، تهران : انتشارات بامداد، ۱۳۶۹٫</p>
<p dir="rtl">- زرین کوب ، عبدالحسین ، در قلمرو وجدان ، تهران : انتشارات سروش ، ۱۳۷۵٫</p>
<p dir="rtl">-.ناس ، جان بى .، تاریخ جامع ادیان ، ترجمه على اصغر حکمت ، تهران : انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى ، ۱۳۷۰٫</p>
<p dir="rtl">- حکمت ، على اصغر، تاریخ ادیان ، تهران : انتشارات ابن سینا، ۱۳۴۵٫</p>
<p dir="rtl">- ژیران ، ف .، فرهنگ اساطیر یونان ، ترجمه ابوالقاسم اسماعیل پور، تهران : ۱۳۷۵٫</p>
<p dir="rtl">- شى یرا، ادوارد، الواح بابل ، ترجمه على اصغر حکمت ، تهران : شرکت انتشارات علمى و فرهنگى ، ۱۳۷۵٫</p>
<p dir="rtl">- مک کال ، هنریتا، اسطوره هاى بین النهرینى ، ترجمه عباس مخبر، تهران : نشر مرکز، ۱۳۷۳٫</p>
<p dir="rtl">-دوکولانژ، فوستل ، تمدن قدیم ، ترجمه نصرالله فلسفى ، تهران : ۱۳۰۹٫</p>
<p dir="rtl">- فاطمى ، سعید، اساطیر یونان ، تهران : انتشارات دانشگاه تهران : ۱۳۷۵٫</p>
<p dir="rtl">- الدنبرگ ، هرمان ، فروغ خاور، ترجمه بدر الدین کتابى ، تهران : انتشارات اقبال ، ۱۳۷۳٫</p>
<p dir="rtl">- اوپانیشادها.</p>
<p dir="rtl">- بهار، مهرداد، ادیان آسیایى ، تهران : نشر چشمه ، ۱۳۷۵٫</p>
<p dir="rtl">- بهگود گیتا.</p>
<p dir="rtl">- پاشایى ، ع .، بودا، تهران : کتابخانه طهورى ، ۱۳۴۷٫</p>
<p dir="rtl">- حکمت ، على اصغر، تاریخ ادیان ، تهران : انتشارات ابن سینا، ۱۳۴۵٫</p>
<p dir="rtl">- زرین کوب ، عبدالحسین ، در قلمرو وجدان ، تهران : انتشارات سروش ، ۱۳۷۵٫</p>
<p dir="rtl">- شایگان ، داریوش ، کتاب ادیان و مکتبهاى فلسفى هند، تهران : انتشارات دانشگاه تهران : ۱۳۴۶٫</p>
<p dir="rtl">- گرانت صاحب .</p>
<p dir="rtl">- ناس ، جان بى .، تاریخ جامع ادیان ، ترجمه على اصغر حکمت ، تهران : انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى ، ۱۳۷۰٫</p>
<p dir="rtl">- وداها.</p>
<p dir="rtl">- هیوم ، رابرت اى .، ادیان زنده جهان ، ترجمه عبدالرحیم گواهى ، تهران : دفتر نشر فرهنگ اسلامى ، ۱۳۷۳٫</p>
<p dir="rtl">-جان بایر ناس: تاریخ جامع ادیان</p>
<p dir="rtl">-سایت موعود</p>
<p dir="rtl">-خبرگزاری مهر/ مقاله توصیفی</p>
<p dir="ltr">York New ,Development and Essence Its :Buddhism ,Edward ,Conze .13<br />
.1959 ,Brothers للّه Harper<br />
Oxford ,Ceremonies and Customs ,Manners Hindu ,Abbe ,Dubois .14<br />
.1976 .1906 ,Press University</p>
</div>
</div>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://jamejam.ir/index.php/1389/05/20/%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d9%87%d9%86%d8%af%d9%88%d8%a6%d9%8a%d8%b3%d9%85-%d9%88-%d8%a7%d8%af%db%8c%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%ae%d8%aa%d9%84%d9%81/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>درباره حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف</title>
		<link>http://jamejam.ir/index.php/1389/05/02/%d8%a7%d9%84%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-%d8%b9%d9%84%db%8c%da%a9-%db%8c%d8%a7-%d8%a7%d8%a8%d8%a7-%d8%b5%d8%a7%d9%84%d8%ad-%d8%a7%d9%84%d9%85%d9%87%d8%af%db%8c-%d8%b9%d8%ac%d9%84-%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87/</link>
		<comments>http://jamejam.ir/index.php/1389/05/02/%d8%a7%d9%84%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-%d8%b9%d9%84%db%8c%da%a9-%db%8c%d8%a7-%d8%a7%d8%a8%d8%a7-%d8%b5%d8%a7%d9%84%d8%ad-%d8%a7%d9%84%d9%85%d9%87%d8%af%db%8c-%d8%b9%d8%ac%d9%84-%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 24 Jul 2010 19:27:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>???? ????</dc:creator>
				<category><![CDATA[کشکول]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://jamejam.ir/?p=1577</guid>
		<description><![CDATA[
نگاهى به تولد و زندگى امام زمان
مقدمه
ولادت و زندگى مهدى موعود (عج )، از رخدادهاى مهم است و ریشه در باور دینى مسلمانان دارد. اعتقاد به تولد، حیات طولانى ، ظهور و امامت آن حضرت ، مساءله اى است اساسى که نقش سرنوشت ساز و جهت بخشى را به زندگى و رفتار دین باوران ، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-family: tahoma; color: #000000; font-size: small;"><span style="color: #f0003c;"><a href="http://jamejam.ir/wp-content/uploads/2010/07/اال.bmp"><img class="alignleft size-full wp-image-1578" title="اال" src="http://jamejam.ir/wp-content/uploads/2010/07/اال.bmp" alt="" /></a></span></span></p>
<p><span style="font-family: tahoma; color: #000000; font-size: small;"><span style="color: #f0003c;">نگاهى به تولد و زندگى امام زمان<a name="link64"></a><br />
</span><span style="color: #000000;"><span style="color: #f0003c;"><span style="color: #0000ff;">مقدمه</span><a name="link65"></a><br />
</span><span style="color: #000000;">ولادت و زندگى مهدى موعود (عج )، از رخدادهاى مهم است و ریشه در باور دینى مسلمانان دارد. اعتقاد به تولد، حیات طولانى ، ظهور و امامت آن حضرت ، مساءله اى است اساسى که نقش سرنوشت ساز و جهت بخشى را به زندگى و رفتار دین باوران ، بویژه شیعیان داده است .<br />
احادیث فراوانى از پیامبر(ص ) و امامان معصوم (ع ) از طریق سنى و شیعه رسیده که بیانگر ویژگیهاى شخصى امام زمان (عج ) است : از خاندان رسالت ، از فرزندان فاطمه (ع )، نهمین فرزند امام حسین (ع )، دوازدهمین پیشواى شیعیان و . . .</span></span></span></p>
<div><span style="font-family: tahoma; color: #000000; font-size: small;"><span style="color: #000000;"><span style="color: #000000;">گزارشگران تاریخ نیز، چه آنان که پیش از ولادت وى مى زیسته اند و چه آنان که در زمان ولادت و پس از آن بوده اند، از این ولادت پربرکت خبر داده اند و برخى از آنان که توفیق دیدار و مشاهده مهدى (عج ) را داشته اند از شماى و اوصاف آن امام سخن گفته اند .<br />
با وجود این شواهد و قراین ، که در درستى آنها تردیدى نیست ، هنوز درباره زندگى و شخص آن حضرت ، مسایل و مطالبى مطرح است که بحث و بررسى بیشتر و دقیق ترى را مى طلبد.<br />
در این نوشتار، بر آنیم که ضمن اشاره گذرا به سیر طبیعى زندگى امام عصر (عج )، از آغاز تولد تا عصر ظهور، به اندازه توان و مجال ، به برخى از پرسشها پاسخ بدهیم .<br />
<span style="color: #f0003c;"><span style="color: #0000ff;">چگونگى ولادت </span><a name="link66"> </a><br />
<span style="color: maroon;">برگرفته از کتاب : چشم به راه مهدی </span></span></span></span></span></div>
<p><span style="font-family: tahoma; color: #000000; font-size: small;"><span style="color: #000000;"><span style="color: #000000;"><span style="color: #f0003c;"><br />
<hr />
<div><span style="color: #f0003c;"> </span></div>
<p><span style="color: #f0003c;"></p>
<div><span style="color: #000000;">حضرت مهدى (عج )، ولادت استثنایى داشته و این ، براى بسیارى سؤ ال انگیز بوده و هست .<br />
از این روى ، ترسیم و تصویر و شرح مقدمات و برخورد مخالفان و دشمنان اهل بیت (ع )، در برابر این پدیده ، ضرور مى نماد. جریان امامت پیشوایان معصوم (ع )، پس از رسول خدا(ص ) فراز و فرودهاى گوناگون پیدا کرد. امامان (ع )، با حفظ استراتژى کلى و خطوط اساسى امامت ، در رابطه با حفظ مکتب و ارزشهاى آن ، تاکتیکها و روشهاى گونه گونى را در برابر ستم پیشگان ، در پیش گرفتند.<br />
این فراز و نشیبها، تا زمان امامت على بن موسى الرضا (ع )، استمرار داشت و امامان اهل بیت ، هر یک به تناسب زمان و مکان و ارزیابى شرایط و اوضاع سیاسى و اجتماعى ، موضعى خاص انتخاب مى کردند.<br />
پس از امام رضا (ع )، جریان امامت شکل دیگرى یافت .<br />
امام جواد، و امام هادى و امام حسن عسکرى (ع )، در برابر دستگاه حاکم و خلفاى عباسى موضعى یگانه برگزیدند.<br />
از آن جا که این بزرگواران ، زیر نظر مستقیم و مراقبت شدید خلیفه وقت ، در حصر و حبس به سر مى بردند، حرکتها، هدایتها و رهبریهاى آنان محدود شد و فرصت هر گونه حکومت سیاسى ، از آنان سلب گردید.<br />
این محاصره و سخت گیرى ، نسبت به امامان سه گانه ، از تزویج دختر خلیفه به امام جواد(ع ) آغاز شد و با فراخوانى امام هادى (ع ) و فرزندش امام حسن (ع ) به مرکز خلافت (سامراء) و سکونت دادن آنان در محله <span style="font-size: xx-small;">((</span>عسکر<span style="font-size: xx-small;">))</span> ادامه یافت<br />
گزارشهاى جاسوسان خلیفه از مدینه به وى رسید که امام هادى محور و ملجاء شیعیان و دوستداران اهل بیت گردیده است . اگر این مرز و بوم را مى خواهى اقدام کن .<br />
متوکل عباسى ، پیامى به والى مدینه نوشت و افرادى را براى آوردن امام ، به سامراء گسیل داشت .<br />
به این اقدام هم بسنده نکرد، پس از اقامت امام در سامرا، گاه و بى گاه ماءموران خود را به خانه امام مى فرستاد. بارها و بارها آن حضرت را به پیش خلیفه بردند، و مورد آزار و اذیت قرار دادندروز به روز، حلقه محاصره تنگ تر مى شد. و ملاقات شیعیان با امام دشوارتر. البته علت اصلى این سخت گیریها، از ناحیه حکومت ، بیم از انقلاب و شورش مردم علیه آنان و جلوگیرى از رسیدن وجوه شرعى و اموال به امام (ع ) و مسائلى از این دست بود.<br />
پس از امام هادى (ع ) و در زمان امامت امام حسن (ع )، این فشارها به اوج رسید و دشمن ، با تمام توان و تلاش ، در برابر آن حضرت موضع گرفت و ارتباط شیعیان با امام (ع ) را به پایین ترین حد رساند. آزار و شکنجه و زندانهاى مکرر آن حضرت ، گویاى این حقیقت است ، بویژه این که دشمن احساس کرده بود آنچه را که از آن نگران است ، در شرف تکوین و وقوع قرار گرفته از این روى ، مى کوشید تا واقعه را پیش از وقوع آن علاج کند.<br />
تولد مهدى موعود (عج )، به عنوان دوازدهمین پیشواى شیعیان ، با نشانه هایى چون ، نهمین فرزند امام حسین (ع )، چهارمین فرزند امام رضا(ع ) و&#8230; مشهور شده بود و مسلمانان حتى حاکمان ، آن را بارها از زبان راویان و محدثان شنیده بودند و مى دانستند که تولد این نوزاد با این ویژگیها، از این خانواده ، بویژه خانواده امام حسن عسکرى (ع ) بیرون نیست و روزى فرزندى از آن خانواده به دنیا خواهد آمد که حکومت عدل و داد برپا خواهد کرد و ضمن فرمانروایى بر شرق و غرب ، بنیاد ظلم را بر خواهد انداخت .<br />
از این روى بر فشارها و سخت گیرى هاى خود نسبت به امام حسن عسکرى (ع )، مى افزاید، مگر بتوانند با نابودى ایشان از تولد مهدى و تداوم امامت جلو بگیرنداما بر خلاف برنامه ریزیها و پیشگیریهاى دقیق و پى در پى آنان ، مقدمات ولادت امام زمان (عج ) آماده شد و توطئه هاى دشمنان ، راه به جایى نبرد.<br />
امام هادى (ع )، در زمان حیات خویش مى دانست که آخرین حجت خدا در زمین از نسل اوست . از این روى در مساءله ازدواج فرزند برومند خود، حسن بن على اهتمام تام داشت و براى روییدن و رشد آن شجره طیبه ، به دنبال سرزمینى طیب و طاهر مى گشت .<br />
داستان ازدواج امام حسن (ع ) به دو گونه روایت شده است ، لکن آنچه با قرائن و روند طبیعى مساءله سازگاتر مى آید آن است که : خواهر امام هادى (ع )، حکیمه خاتون ، کنیزان فراوان داشت . امام هادى (ع ) یکى از آنان را به نام <span style="font-size: xx-small;">((</span>نرجس <span style="font-size: xx-small;">))</span>، که از آغاز زیر نظر وى فرائض و معارف دینى را به درستى فرا گرفته بود، به نامزدى فرزندش در آورد و با مقدماتى که در کتابهاى تاریخى آمده است ، به عقد ازدواج امام حسن (ع )درآورد<br />
مدتى از این ازدواج مبارک گذشت دوستان و شیعیان در انتظار ولادت آخرین ستاره امامت ، روز شمارى مى کردند و نگران آینده بودند.<br />
امام حسن (ع )، گه گاه ، نوید مولودش را به یاران مى داد:<br />
<span style="color: green; font-size: xx-small;"><strong>((</strong></span> &#8230;سیرزقنى الله ولدا بمنه و لطفه <span style="color: green; font-size: xx-small;"><strong>))</strong></span> .<br />
به زودى خداوند به من فرزندى خواهد داد و لطف و عنایتش را شامل من خواهد کرد.<br />
با تلاوت مکرر آیه شریفه :<br />
<span style="color: green; font-size: xx-small;"><strong>((</strong></span> یریدون لیطفئوا نوراللّه باءفواههم و اللّه متم نوره و لو کره الکافرین <span style="color: green; font-size: xx-small;"><strong>))</strong></span><br />
به یاران امید و بشارت مى داد که هیچ نقشه و مکرى نمى تواند جلو این قدرت و حکمت خداوندى را بگیرد و روزى این وعده به تحقق مى رسد.<br />
از آن سو، دشمن نیز، آنچه در توان داشت به کار گرفت ، تا این وعده بزرگ الهى ، تحقق نیابد: قابله هاى فراوانى در خانواده هاى منسوب به امام حسن (ع )، بویژه در منزل امام (ع ) گمارد، امام را بارها به زندان افکند، ماءمورانى را گمارد که اگر فرزندى پسرى در خانه امام دیدند، نابودش ‍ کنند و<br />
اما بر خلاف این تلاشها، نرجس خاتون حامل نور امامت شد و جز امام حسن (ع ) و افراد خاصى از وابستگان و شیعیان آن حضرت ، از این امر، آگاه نشدند .<br />
تقدیر الهى بر تدبیر شیطانى ستمگران پیروز شد و در شب نیمه شعبان سال ۲۵۵ ه‍. ق . آن مولود مسعود، قدم به عرصه وجود نهاد و نوید امامت مستضعفان و حاکمیت صالحان را داد .<br />
امام حسن (ع ) که آرزوى خود را بر آورده دید، فرمود:<br />
<span style="color: green; font-size: xx-small;"><strong>((</strong></span> زعمت الظلمة انهم یقتلونى لیقطعوا هذا النسل فکیف راءوا قدرة اللّه  &#8230;<span style="color: green; font-size: xx-small;"><strong>))</strong></span><br />
ستمگران بر این پندار بودند که مرا بکشند، تا نسل امامت منقطع گردد، اما از قدرت خداوند غافل بودند.<br />
بدین ترتیب ، در آن شرایط رعب و وحشت و در آن فضاى اختناق و حاکمیت خلفاى جور، دوازدهمین ستاره فروزان امامت و ولایت طلوع کرد و با تولدش ، غروب و افول ستمگران و حاکمیت ستمدیدگان را اعلام کرد<br />
<span style="color: #f0003c;"><span style="color: #0000ff;">یاد آورى دو نکته : ۱٫ ولادت پنهانى</span><a name="link67"></a><br />
<span style="color: maroon;">برگرفته از کتاب : چشم به راه مهدی </span></span></span></div>
<p></span></span><span style="color: #000000;"><span style="color: #f0003c;"><br />
<hr />
<div><span style="color: #f0003c;"> </span></div>
<p><span style="color: #f0003c;"></p>
<div><span style="color: #000000;">معمولا کسى که داراى فرزند مى شود، خویشان ، دوستان و همسایگان از آن آگاه مى شوند، بویژه اگر شخصى داراى موقعیت اجتماعى باشد، این مساءله از کسى پوشیده نمى ماند. چگونه مى توان تصور کرد که براى امام حسن (ع ) نوزادى به دنیا بیاید و مخالفان ، با آن همه دقت و حساسیت و گماردن جاسوسهاى فراوان در منزل امام و وابستگان آن حضرت ، از تولد نوزاد آگاه نگردند.<br />
آیا این مساءله عادى و طبیعى بود، یا اعجاز و خرق عادت ؟<br />
پاسخ : امام حسن (ع )، از پیش گوییها آگاه بود و اهمیت و عظمت آن مولود را نیز به درستى مى دانست و از حساسیت دشمنان درباره تولد این نوزاد، غافل نبود و اوضاع سیاسى و شرایط اجتماعى را کاملا مى شناخت ، از این روى ، به گونه اى ، مقدمات و پیش زمینه هاى ولادت فرزندش را فراهم ساخت که نه تنها دشمنان ، بلکه بسیارى از دوستان هم از این امر آگاه نشدند. بنابراین ، مى توان گفت : تدبیر و کیاست و حزم و دوراندیشى امام حسن (ع ) ایجاب مى کرد تا آن حضرت به گونه اى این ماءموریت را به انجام رساند که دشمنان در صدفهاى شوم خود، ناکام بمانند و چنین هم شد.<br />
به همین جهت ، شیخ طوسى ، ولادت پنهانى امام زمان (ع ) را امرى عادى و معمولى دانسته و مى نویسد:<br />
<span style="font-size: xx-small;">((</span>این نخستین و آخرین حادثه نبوده است و در طول تاریخ بشرى ، نمونه هاى فراوان داشته است  <span style="font-size: xx-small;">))</span><br />
اشاره دارد، به : ولادت پنهانى ابراهیم (ع )، به دور از چشم نمرودیان و ولادت پنهانى موسى (ع ) به دور از چشم فرعونیان<br />
<span style="color: #f0003c;"><span style="color: #0000ff;">یاد آورى دو نکته : ۲٫ مکان تولد و نگهدارى</span><a name="link68"></a><br />
<span style="color: maroon;">برگرفته از کتاب : چشم به راه مهدی </span></span></span></div>
<p></span></span><span style="color: #000000;"><span style="color: #f0003c;"><br />
<hr />
<div><span style="color: #f0003c;"> </span></div>
<p><span style="color: #f0003c;"><span style="color: #000000;">در این باره ، چند احتمال وجود دارد:<br />
الف . در سامرا به دنیا آمد و تا آخر عمر پدر بزرگوارش ، در آن جا زیست .<br />
ب . در سامرا متولد شد و پیش از درگذشت پدر، به مکه فرستاده شد.<br />
ج . در سامرا قدم به عرصه وجود نهاد و براى حفاظت و رشد، او را به مدینه بردند.<br />
د. در مدینه زاده شد و در همان جا ادامه حیات داد.<br />
براى هر یک از این احتمالها شواهد و قرائنى است که به نقد و بررسى آنها مى پردازیم .<br />
<span style="color: #f0003c;"><span style="color: #990099;">دلایل احتمال اول</span><a name="link69"></a><br />
</span><span style="color: #000000;">۱٫ براى احتمال اول ، دسته اى از روایات را که بیانگر تبریک و تهنیت شیعیان ، بر امام حسن (ع ) است ، شاهد آورده اند، از جمله : ابوالفضل الحسین بن الحسن العلوى گوید:<br />
<span style="color: green; font-size: xx-small;"><strong>((</strong></span> دخلت على ابى محمد(ع ) بسر من راءى فهناءته بسیدنا صاحب الزمان علیه السلام لما ولد<span style="color: green; font-size: xx-small;"><strong>))</strong></span> .<br />
در سامرا، به منزل امام حسن (ع ) رفتم و ولادت سرورمان ، صاحب الزمان (ع ) را به وى تبریک گفتم .<br />
این گونه روایات ، مى رساند: گروهى از شیعیان سامرا که از تولد فرزند امام حسن (ع ) باخبر شده اند، براى عرض تبریک ، به خدمت ایشان رسیده اند.<br />
به نظر ما، این گونه روایات ، دلالتى ندارند بر این که مهدى (ع )، در منزل امام (ع ) به دنیا آمده ، یا خیر، زیرا امکان دارد، در محل دیگرى به دنیا آمده و خبر ولادت وى ، به اصحاب و یاران خاص رسیده است و آنان براى تبریک ، به منزل امام (ع ) در سامرا رفته اند.<br />
۲٫ روایاتى که به عبارت گوناگون ، از زبان حکیمه خاتون ، نقل شده است ، از جمله : دعوت امام حسن (ع )، از ایشان در شب ولادت مهدى (ع )، براى کمک به نرجس خاتون و مشاهده وى ، امام زمان (ع ) را به هنگام ولادت و پس از آن ، در سامرا .<br />
به این دسته از روایات هم نمى توان اعتماد کرد، زیرا، در برابر این دسته از روایات ، روایت دیگرى است که تعارض دارد با آنها. نقل کرده اند:<br />
<span style="font-size: xx-small;">((</span>شخصى پس از وفات امام حسن (ع ) در مدینه به خدمت حکیمه خاتون مى رسد و از ایشان مى پرسد: امام پس از امام حسن کیست ؟<br />
ایشان پاسخ مى دهد: زمین خالى از حجت نیست و فرزند امام حسن جانشین اوست .<br />
راوى مى پرسید: که شما فرزند ایشان را دیده اید یا شنیده اید.<br />
مى گوید: شنیده ام  <span style="font-size: xx-small;">))</span><br />
اصولا، روایاتى که از طریق حکیمه در این باره رسیده است ، اضطراب دارند و روشن نیستند. و نمى توان بر آنها براى اثبات این احتمال ، استدلال کرد.<br />
۳٫ روایاتى که بیانگر دیدن امام زمان ، توسط گروهى از اصحاب ، در منزل امام حسن عسکرى (ع ) است .<br />
امام ، در پاسخ آنان که در خواست دین جانشین وى را دارند، مى فرماید:<br />
<span style="color: green; font-size: xx-small;"><strong>((</strong></span> &#8230;هذا امامکم من بعدى و خلیفتى علیکم ، اطیعوه و لا تنفرقوا من بعدى فتهلکوا فى ادیانکم ، اءما انکم لا ترونه بعد یومکم هذا. قالوا: فخرجنا من عنده فما مضت الاایام قلائل حتى مضى ابومحمد (ع ).<span style="color: green; font-size: xx-small;"><strong>))</strong></span><br />
پس از من ، این پسر، امام شماست و خلیفه من است در میان شما. امر او را اطاعت کنید از گرد رهبرى او پراکنده نشوید که هلاک مى گردید و دینتان تباه مى شود. این را هم بدانید که شما او را پس از امروز، نخواهید دید.<br />
آن جمع گفتند: از نزد امام بیرون آمدیم ، و روزى چند نگذشت تا اینکه امام حسن (ع ) درگذشت .<br />
از این قبیل است ملاقات احمد بن اسحاق و سعد با امام حسن (ع ).<br />
احمد بن اسحاق مى گوید: براى آن حضرت مقدارى وجوه شرعى از طرف مردم بردم . در پایان خواستم پرسشهایى مطرح کنم . امام حسن فرمود:<br />
<span style="color: green; font-size: xx-small;"><strong>((</strong></span> &#8230; و المسائل التى اردت ان تساءله فاساءل قرة عینى و اوماء الى الغلام فساءل سعد الغلام المسائل ، ورد علیه باءحسن اجوبة ، ثم قال مولانا الحسن بن على الى الصلاة مع الغلام و جعلنا نختلف بعد ذلک الى منزل مولانا(ع ) فلا نرى الغلام بین یدیه  <span style="color: green; font-size: xx-small;"><strong>))</strong></span><br />
پرسشهایى که دارى از نور چشم من (اشاره فرمود به مهدى (ع ) بپرس . سعد آنچه خواست پرسید و آن پسر، با بهترین شیوه پاسخ داد.<br />
سپس امام یازدهم فرمود: نماز را با وى بخوانید.<br />
از آن پس به خانه امام رفت و آمد داشتیم . لکن آن حضرت را ندیدیم .<br />
مردى از شیعیان از اهل فارس مى گوید:<br />
<span style="font-size: xx-small;">((</span>به سامرا رفتم . جلو منزل امام حسن (ع ) رسیدم ، بدون این که اذن بطلبم ، امام (ع ) مرا به داخل خانه فرا خواند. هنگامى که وارد شدم و بر وى سلام کردم از افرادى احوال پرسى کرد.<br />
سپس فرمود: بنشین و پرسید به چه انگیزه اى به این جا آمدى ؟<br />
عرض کردم : براى خدمت به شما.<br />
فرمود: در خانه ما باش .<br />
از آن روز به بعد، با سایر خدمتگزاران در خدمت امام (ع ) بودم . گاهى مسؤ ولیت بازار و خرید اجناس و لوازم ، به عهده من بود. مدتى گذشت که با افراد، انس گرفتم . روزى از روزها، بر امام حسن (ع ) وارد شدم و ایشان در اتاق مردان بودند.<br />
صدایى شنیدم که به من فرمود: سر جایت بایست . ایستادم . ناگهان کنیزى را دیدم که چیزى خدمت امام (ع ) آورد و روى آن پوشیده بود.<br />
امام (ع ) مرا به نزدیک فرا خواند، به خدمتش رفتم . سپس آن کنیز را صدا زد و او برگشت . به او فرمود: روپوش را کنار بزن و او چنین کرد. پسر بچه اى را دیدم زیبا صورت گندمگون و&#8230;<br />
آنگاه فرمود: هذا صاحبکم . سپس دستور داد، وى را بردند و دیگر آن مولود را ندیدم تا امام یازدهم از دنیا رفت <span style="font-size: xx-small;">))</span><br />
در این نمونه از روایات چند نکته است :<br />
۱٫ اشخاصى که حضرت را در خانه امام یازدهم دیده اند، بیش از یکمرتبه دیدار نداشته اند و در رفت و آمدهاى بعدى ، آن حضرت را ندیده اند. احتمال دارد که امام حسن (ع )، براى اتمام حجت و این که بعد از ایشان ، حضرت مهدى (ع ) امام شیعیان است ، دستور داده آن حضرت را به سامرا بیاورند و سپس به محلى که در آن زندگى مى کرد و نگهدارى مى شد، برگرداندند.<br />
۲٫ اگر امام مهدى (ع ) در سامرا مى زیست و اصحاب مورد وثوق هم رفت و آمد داشتند، چه مانعى داشت که آن حضرت را بار دیگر ببینند و اطمینان بیشترى بیابند.<br />
۳٫ در روایت اولى آمده است که آن چهل نفر گفتند چند روزى از ملاقات ما با امام زمان (ع ) نگذشت که امام حسن (ع ) در گذشت . معلوم مى شود آن ملاقات در آخر عمر امام یازدهم صورت گرفته است و این ، منافات ندارد که در هنگام ولادت و یا بعد آن ، در سامرا نمى زیسته و اواخر عمر امام حسن (ع )، براى تحویل امور امامت و خلافت و نیز اتمام حجت ، به سامرا آمده باشد.<br />
<span style="color: #f0003c;"><span style="color: #990099;">دلایل احتمال دوم</span><a name="link70"></a><br />
</span><span style="color: #000000;">برخى بر این باورند که حضرت مهدى (ع )، مدتى پس از ولادت ، از سامرا هجرت کرد، و تا رحلت پدر بزرگوارشان در مکه مکرمه زندگى مى کرد.<br />
مسعودى در اثبات الوصیه ، از حمیرى و او از احمد بن اسحاق نقل مى کند که گفت :<br />
<span style="color: green; font-size: xx-small;"><strong>((</strong></span> دخلت على ابى محمد(ع ) فقال لى : ما کان حالکم فیما کان الناس فیه من الشک و الارتیاب ؟ قلت یا سیدى لما ورد الکتاب بخبر سیدنا و مولده لم یبق لنا رجل و لا امراءة و لا غلام بلغ الفهم الا قال بالحق ، فقال اما علمتم ان الارض لا تخلو من حجة اللّه ثم امر ابو محمدوالدته با الحج فى سنة تسع و خمسین و ماءتین و عرفها مایناله فى سنة السنین ، و احضر الصاحب (ع ) فاءوصى الیه و سلم الاءسم الاءعظم و المواریث و السلاح الیه و خرجت ام ابى محمد مع الصاحب جمیعا الى مکة و&#8230;<span style="color: green; font-size: xx-small;"><strong>))</strong></span><br />
بر امام حسن عسکرى (ع ) وارد شدم .<br />
فرمود: چگونه اید در مساءله اى که مردم در آن تردید دارند؟<br />
گفتم سرور من ! وقتى خبر ولادت سید و مولاى ما، به ما رسیدن مرد و زن و کوچک و بزرگ ما، آن را پذیرفتند.<br />
امام فرمود: آیا نمى دانید که زمین از حجت خدا هرگز خالى نمى ماند. پس ‍ از این ، امام حسن (ع ) در سال ۲۵۹ امام مهدى (ع ) را همراه با مادر خود (مادر امام حسن ) به سوى مکه و حج فرستاد و سفارشهاى لازم را کرد و امور مربوط به امامت را به وى واگذاشت و به مادرش از حوادث سال آینده (سال ۲۶۰) خبر داد.<br />
از این روایت چند نکته به دست مى آید:<br />
۱٫ خبر ولادت حضرت مهدى (ع )، به بسیارى از شیعیان داده شده بود و آنان به وسیله نامه و یا افراد مطمئن ، از این مساءله خبردار شده بودند.<br />
۲٫ شیعیان درباره تولد حضرت مهدى (ع ) در حیرت و تردید بودند و بسیارى به واسطه همین مساءله دچار لغزش و انحراف شدند.<br />
۳٫ مدتى پس از ولادت ، امام مهدى (ع ) در سامرا بوده است .<br />
۴٫ امام مهدى (ع ) در برابر این نقل ، چهار سالگى و یک سال پیش از درگذشت پدر بزرگوارشان ، شهر سامرا را ترک کرده و سفارشها و اسرار امامت را در همان زمان از پدر دریافت کرده و از آن پس ، امام حسن را ملاقات نکرده است .<br />
۵٫ آن حضرت ، به همراهى جده خود، به سوى مکه رفته اند و در آن وادى امن ، رحل اقامت افکنده اند.<br />
مؤ ید این احتمال ، روایاتى است که مکان و مسکن حضرت مهدى (ع ) را <span style="font-size: xx-small;">((</span>ذى طوى <span style="font-size: xx-small;">))</span>، محلى در نزدیکى مکه ، دانسته اند.<br />
<span style="color: #f0003c;"><span style="color: #990099;">دلایل احتمال سوم و چهارم</span><a name="link71"></a><br />
</span><span style="color: #000000;">حضرت مهدى (ع ) یا در سامرا به دنیا آمد و به مدینه فرستاده شد و یا در مدینه به دنیا قدم نهاد و در همانجا ماندگار شد.<br />
بر این دو احتمال ، مى توان روایات و گزارشات تاریخى اقامه کرد که به برخى از آنها اشاره مى کنیم :<br />
ابى هاشم جعفرى مى گوید:<br />
<span style="color: green; font-size: xx-small;"><strong>((</strong></span> قلت لاءبى محمد(ع ) جلالتک تمنعنى من مساءلتک فتاءذن لى ان اساءلک ؟ فقال : سل . قلت : یا سیدى هل لک ولد؟ فقال نعم ، فقلت فان حدث بک حدث فاءین اساءل عنه ؟ قال : بالمدینة <span style="color: green; font-size: xx-small;"><strong>))</strong></span><br />
به امام حسن عسکرى (ع ) عرض کردیم : پرسشى دارم ، ولى بزرگوارى شما مانع پرسیدن من است . اجازه مى دهید آن را مطرح سازم ؟ امام فرمود: بپرس . گفتم : سرورم ، آیا شما را فرزندى هست ؟ فرمود: آرى . گفتم : اگر پیش آمدى شد کجا مى توان او را یافت ؟<br />
فرمود: مدینه .<br />
ظاهر این صحیحه آن است که در زمان حیات امام حسن (ع )، مهدى (عج ) به دنیا آمده و در سامرا نبوده است . ابى هاشم هم از کسانى نبوده است که امام (ع ) از او تقیه کند. این که امام (ع ) فرمود: در مدینه است ، به این معنى نیست که بعد از درگذشت من سراغ او را در مدینه بگیرید؛ زیرا سؤ ال کننده مى دانست که زمین خالى از حجت نیست و وجود حجت بعد از امام یازدهم ضرورى است ، امام (ع ) هم در جواب فرمود: آن حجت ، در مدینه نگهدارى مى شود و نگران آینده نباشید. شاید این اشکال به ذهن بیاید که از کلمه <span style="font-size: xx-small;">((</span>المدینه <span style="font-size: xx-small;">))</span> نمى توان فهمید که همان مدینه رسول اللّه (ص ) است که پیش از آن ، یثرب نام داشت ، بلکه هر شهرى را شامل مى شود. در نتیجه ، با وجود این احتمال ، استدلال به روایت ناتمام خواهد بود؟<br />
پاسخ : گرچه بعضى از بزرگان نیز این احتمال را داده اند، ولى برخى دیگر، مدینه را به همان مدینه منوره معنى کرده اند. مؤ یدات دیگرى هم از روایات بر این احتمال مى توان اقامه کرد.<br />
علامه مجلسى مى نویسد:<br />
<span style="color: green; font-size: xx-small;"><strong>((</strong></span> قال بالمدینة الطیبة المعروفة او لعله علم انه یدرکه او خبرا منه فى المدینة ، و قیل اللام للعهد و المراد بها سر من راءى یعنى ان سفراؤ ه من اهل سر من راءى یعرفونه فسلهم عنه <span style="color: green; font-size: xx-small;"><strong>))</strong></span> .<br />
مقصود امام علیه السلام از مدینه ، همان مدینه طیبه است . شاید امام علیه السلام مى دانست که شخص سؤ ال کننده ، مهدى علیه السلام و یا خبر او را در مدنیه خواهد یافت .<br />
برخى گفته اند: الف و لام کلمه <span style="font-size: xx-small;">((</span>المدینه <span style="font-size: xx-small;">))</span> براى عهد است و مقصود سامراست . به این معنى که سفیران و نمایندگان خاص حضرت حجت علیه السلام که در سامرا هستند، او را مى شناسند. از آنان راجع به فرزند من ، بپرس .<br />
علامه مجلسى ، در آغاز نظر خود را نسبت به این روایت ، به صراحت اعلام مى دارد و مدینه را به همان مدینه معروف و مشهور تفسیر مى کند و قول دیگر را با تعبیر <span style="font-size: xx-small;">((</span>قیل <span style="font-size: xx-small;">))</span> مى آورد که حکایت از آن دارد که مورد تاءیید وى نیست .<br />
مؤ ید این احتمال (که مدینه همان مدینه طیبه باشد) روایتى است که از امام جواد علیه السلام رسیده .<br />
راوى مى گوید از ایشان پرسیدم :<br />
<span style="color: green; font-size: xx-small;"><strong>((</strong></span> &#8230;من الخلف بعدک ؟ فقال : ابنى على وابنا على ، ثم اءطرق ملیا، ثم رفع راءسه ، ثم قال : انها ستکون حیرة ، قلت : فاذا کان ذلک فالى این ؟ فسکت ، ثم ثال : لا این &#8211; حتى قالها ثلاثا فاءعدت علیه ، فقال : الى المدینة ، فقلت : اى المدن ؟ فقال : مدیتنا هذه و هل مدینة غیرها.<span style="color: green; font-size: xx-small;"><strong>))</strong></span><br />
جانشین شما کیست ؟<br />
امام علیه السلام فرمود: فرزندم على و فرزند او (حسن بن على )<br />
سپس چند لحظه اى ساکت شد و بعد فرمود: به زودى شما دچار حیرت خواهید شد.<br />
گفتم : در این دوران حیرت چه کنیم و کجا برویم ؟ امام علیه السلام ساکت شد، سپس سه مرتبه فرمود: جایى نیست .<br />
باز از ایشان پرسیدم .<br />
در پایان فرمود: مدینه .<br />
گفتم کدام مدینه ؟<br />
فرمود همین مدینه (طیبه ) و آیا غیر از این مدینه اى هست ؟<br />
قرائن و شواهد تاریخى آن زمان نیز، این احتمال را تاءیید مى کند.<br />
نمونه زیر، بیانگر آن است که شیعیان ، امام مهدى را در مدینه طیبه مى جستند. محمد بن حسن (۲۳۶ &#8211; ۳۱۶) از کسانى است که براى تحقیق و بررسى مساءله غیبت به مدینه رسول رفت . در این باره نوشته اند:<br />
<span style="color: green; font-size: xx-small;"><strong>((</strong></span> و کان من محله فى الشیعة انه کان الوافد عنهم الى المدینة عند وقوع الغیبة سنة ستین و ماءتین و اءقام بها سنة ، و عاد و قد ظهر له من امر الصاحب علیه السلام ما احتاج الیه  <span style="color: green; font-size: xx-small;"><strong>))</strong></span> .<br />
محمد بن حسن ، در میان شیعیان ، موقعیت ویژه اى داشت . در سال ۲۶۰ هجرى به عنوان تحقیق و بررسى مساءله غیبت امام مهدى علیه السلام وارد مدینه شد و یک سال در آن جا، بماند و سپس برگشت و آنچه درباره امام زمان علیه السلام بدان نیاز بود، بروى ، روشن شد (و شیعیان را در جریان قرار داد)<br />
در این نقل تاریخى ، هیچ اشاره اى به سامرا نشده ، معلوم مى شود که در نزد گروهى از شیعیان آن زمان ، مسلم بوده است که امام علیه السلام در مدینه زندگى مى کند، یا از آن جهت که حضرت در آن به دنیا آمده و بزرگ شده است ، و یا این که پس از ولادت در سامرا، به مدینه آورده شده ، تا از دست ماءموران خونخوار خلیفه در امان باشد.<br />
اگر قرار بر این بود که حضرت حجت علیه السلام از دست توطئه گران و مخالفان در امان بماند و به گونه طبیعى دوران کودکى و رشد خود را پشت سر بگذارد، بهترین جا براى این دوران ، مدینه بوده است ؛ زیرا هم از مرکز خلافت (سامراء) به دور بوده و هم خانواده بنى هاشم ، در مدینه از پایگاه و موقعیت ویژه اى برخوردار بودند و مى توانستند از این مولود مسعود، به بهترین وجه محافظت کنند، تا از گزند حوادث و آفات مصون بماند. و این ، با اصل این که آن حضرت <span style="font-size: xx-small;">((</span>خفى الولادة و المنشاء<span style="font-size: xx-small;">))</span> نیز، سازگارى دارد.<br />
از سوى دیگر، حضور حضرت در سامرا، به گونه عادى و معمولى ، با توجه به کنترل شدید دشمن نسبت به خانه امام علیه السلام ، غیر ممکن بوده و لزومى هم ندارد که همه چیز را با اصل معجزه و کرامت حل کنیم . پذیرفتن این نکته که امام علیه السلام در مدینه متولد شده و یا دست کم ، پس از ولادت ، به آن جا انتقال یافته و در آن جا دوران رشد و کودکى را پشت سر نهاده ، با اصول امنیتى ، بیشتر سازگار است .<br />
</span></span></span></span></p>
<p></span></span> </p>
<p></span> </p>
<p></span> </p>
<p></span></span></span></p>
<p><span style="color: maroon;">برگرفته از کتاب : چشم به راه مهدی </span></p>
<div><span style="font-family: tahoma; color: #000000; font-size: small;"><span style="color: #f0003c;"><span style="color: #0000ff;">از وفات امام حسن علیه السلام تا پایان غیبت صغرى</span><a name="link72"></a><br />
</span><span style="color: #000000;">برهه دوم زندگى امام عصر علیه السلام ، از زمانى شروع شد که سایه پدر را از دست داد و خود عهده دار منصب امامت گردید.<br />
این دوران ، که مى توان آن را دوران حیرت و محنت شیعیان نامید، بر دوستداران اهل بیت علیه السلام بسیار سخت گذشت و آنان ، آزمون سرنوشت سازى را پشت سر گذاشتند. از یک سو، فرقه ها و نحله هاى گوناگونى پیدا شدند که در رابطه با امامت ، افکار و اندیشه هاى متضادى داشتند و مردم را به شبهه و تردید مى انداختند و شیعیان ، به دنبال ملجاء و مرجعى مى گشتند، تا بتوانند در این عرصه خطرناک ، در پناه او بمانند و از افکار اندیشه خود به دفاع برخیزند.<br />
این مساءله ، به اندازه اى شدت یافته بود که مسعودى مى نویسد:<br />
<span style="font-size: xx-small;">((</span>مردم ، پس از امام حسن علیه السلام بیست طایفه شدند و هر یک ، بر باور و عقیده اى بودند<span style="font-size: xx-small;">))</span><br />
از سوى دیگر، دشمن احساس کرده بود که امام یازدهم علیه السلام فرزندى دارد، از این روى در صدد دستگیرى و نابودى وى برآمده بود.<br />
مجموعه این حوادث ، فضاى حیرت و سرگردانى را دو چندان مى ساخت و به فرموده امام رضا علیه السلام :<br />
<span style="color: green; font-size: xx-small;"><strong>((</strong></span> &#8230; و لابد من فتنة صماء صیلم یسقط فیها کل ولیجة و بطانه و ذلک بعد فقدان الشیعة الثالث من ولدى <span style="color: green; font-size: xx-small;"><strong>))</strong></span><br />
بعد از درگذشت سومین فرزندم (امام حسن ) فتنه فراگیر و طاقت فرسایى فرا مى رسد که بسیارى از خوبان و نخبگان در آن فرو مى افتند.<br />
در این برهه از زندگانى مهدى موعود علیه السلام ، مسائل و حوادثى پیش ‍ آمد که جاى بحث و بررسى دارد:<br />
<span style="color: #f0003c;"><span style="color: #0000ff;">۱٫ امامت در خردسالى</span><a name="link73"></a><br />
<span style="color: maroon;">برگرفته از کتاب : چشم به راه مهدی </span></span></span></span></div>
<p><span style="font-family: tahoma; color: #000000; font-size: small;"><span style="color: #000000;"><span style="color: #f0003c;"><br />
<hr /> </p>
<div><span style="color: #000000;">از آنچه تاکنون آوردیم ، روشن شد که امام یازدهم علیه السلام از آغاز ولادت مهدى علیه السلام دو وظیفه اساسى و حساس را عهده دار شد و از آنجا آن نیز به درستى به در آمد.<br />
حمایت و حفاظت از امام زمان علیه السلام در برابر حکومت خون آشام عباسى .<br />
اثبات وجود امام و اعلام امامت او به عنوان امام دوازدهم .<br />
حفظ این دو موقف بزرگ ، با توجه به سلطه دستگاه جبار عباسى ، بسیار دشوار بود. امام حسن علیه السلام با تدبیر و تعهدى که داشت ، مهدى علیه السلام را از هرگونه خطر و حادثه اى مصون نگهداشت و در فرصتهاى مناسب ، به یاران و دوستان ویژه و مطمئن ، امامت و جانشینى او را اعلام کرد.<br />
پرسشى که در این جا مطرح مى شود آن است که چگونه مهدى علیه السلام در پنج سالگى به امامت رسید و عهده دار این مسؤ ولیت خطیر و بزرگ گردید. آیا این مساءله جنبه استثنائى داشت ، یا امرى بود معمولى و عادى ؟<br />
در باور ما شیعیان ، امامت در سنین کم ، محذورى ندارد و نمونه هاى دیگرى نیز داشته است .<br />
قرآن مجید، به عنوان محکم ترین سند معارف دینى ، از افرادى نام مى برد که در خردسالى داراى حکمت و نبوت شدند. این نشانگر آن است که در میراث پیام آوران الهى ، مساءله پیشوایى در کودکى پدیده نوظهور نبوده و نیست :<br />
<span style="color: green; font-size: xx-small;"><strong>((</strong></span> یا یحیى خذا الکتاب بقوة و آتیناه الحکم صیبا<span style="color: green; font-size: xx-small;"><strong>))</strong></span><br />
اى یحیى ! کتاب را به نیرومندى بگیر و در کودکى به او دانایى عطا کردیم .<br />
درباره نبوت حضرت عیسى علیه السلام مى فرماید:<br />
<span style="color: green; font-size: xx-small;"><strong>((</strong></span> فاءشارت الیه قالوا کیف نکلم من کان فى المهد صبیا. قال انى عبدالله آتانى الکتاب و جعلنى نبیا<span style="color: green; font-size: xx-small;"><strong>))</strong></span> .<br />
به فرزند اشاره کردند، پس گفتند: چگونه با کودکى که در گهواره است سخن بگوییم .<br />
کودک گفت : من بنده خدایم . به من کتاب داده و مرا پیامبر گردانیده است .<br />
بنابراین ، مساءله امامت در سن کودکى ، نخستین بار نبوده است که مورد اعتراض واقع شده بلکه پیش از امام زمان ، در بین انبیا نمونه هاى فراوان داشته و نیز امامان قبل از حضرت : امام جواد و امام هادى علیه السلام هم در خردسالى عهده دار امامت شده بودند.<br />
<span style="color: #f0003c;"><span style="color: #0000ff;">۲٫ نماز بر پیکر پدر</span><a name="link74"></a><br />
<span style="color: maroon;">برگرفته از کتاب : چشم به راه مهدی </span></span></span></div>
<p></span><span style="color: #000000;"><span style="color: #f0003c;"><br />
<hr /> </p>
<div><span style="color: #000000;">امام حسن علیه السلام در آستانه ارتحال قرار گرفت . چند روزى کسالت شدید پیدا کرد. خلیفه از این امر آگاه شد. و به دستورى وى ، گروهى از سران دولت و گروهى از پزشکان ، به منزل امام یازدهم رفتند، تا ضمن مداواى حضرت و کسب وجهه عمومى ، اوضاع و شرایط را زیر نظر بگیرند و رفت و آمدها را به کنترل در بیاورند اگر صحنه مشکوکى در رابطه با جانشینى و امامت پس از امام حسن علیه السلام دیدند، آن را گزارش کنند.<br />
تا این که در تاریخ هشتم ربیع الثانى ، سال ۲۶۰ ه‍ ق . امام حسن علیه السلام در شهر سامرا، چشم از گیتى فرو بست و به جوار حق شتافت .<br />
شیخ مفید مى نویسد:<br />
<span style="color: green; font-size: xx-small;"><strong>((</strong></span> فلما ذاع خبر وفاته صارت سر من راءى ضجة واححدة عطلت الاءسواق و رکب بنوهاشم والقواد و سائر الناس الى جنازته فکانت سر من راءى یومئذ شبیها بالقیامة فلما فرغوا من تهیئته بعث السلطان الى ابى عیسى ابن المتوکل یاءمره بالصلاة علیه . <span style="color: green; font-size: xx-small;"><strong>))</strong></span><br />
زمانى که خبر وفات امام حسن علیه السلام پخش گردید، سامرا غرق در عزا شد، بازارها تعطیل گردید، بنى هاشم و ماءموران دولت و سایر مردم به سوى خانه امام حرکت کردند. در آن روز، گویى قیامتى برپا شد&#8230; هنگامى که مقدمات غسل و تشییع تمام شد، حاکم عباسى به فرزند متوکل (ابو عیسى ) دستور داد بر جنازه امام یازدهم نماز بگزارد.<br />
نقل دیگر آن است که پس از درگذشت امام حسن علیه السلام و غسل و کفن وى ، جعفر (برادر امام ) در کنار جنازه حاضر شد، تا بروى نماز بگذارد، ناگهان کودکى از لابه لاى جمعیت به جلو آمد و جعفر را از کنار پیکر پدر کنار زد و خود بروى نماز گزارد .<br />
بین این و نقل مى توان این گونه جمع کرد که بگوییم دو نماز بر جنازه امام حسن عسکرى گزارده شده ، در جمع و آشکارا و در خلوت و نهانى .<br />
و این نکته را مى توان از روایت پیشین که بدان اشارت رفت استفاده کرد، راوى مى گوید:<br />
<span style="color: green; font-size: xx-small;"><strong>((</strong></span> &#8230; فلما صرنا فى الدار اذا نحن بالحسن بن على علیه السلام على نعشه مکفنا فتقدم جعفر بن على لیصلى على اخیه ، فلما هم بالتکبیر خرج صبى &#8230; فجبذ برداء جعفر بن على و قال : تاءخر یاعم فانا احق بالصلاة على ابى فتاءخر جعفر و قدار بدوجهه و اصغر<span style="color: green; font-size: xx-small;"><strong>))</strong></span><br />
(ابوالاءدیان ) مى گوید: هنگامى که به خانه امام حسن علیه السلام رسیدیم وى را در حالى دیدیم که کفن شده بود. برادرش جعفر جلو افتاد تا بر جنازه امام نماز بخواند. هنوز تکبیر را نگفته بود که کودکى بیرون آمد و لباس جعفر را گرفت و او را از جنازه کنار زد و فرمود:اى عمو کنار بایست که من از تو براى نماز گزاردن بر پدرم شایسته ترم .<br />
جعفر نیز در حالى که رنگ از چهره اش پریده بود، کنار رفت .<br />
از این روایت استفاده مى شود نمازى که امام مهدى علیه السلام بر بدن امام حسن خوانده در خانه امام و در میان افراد خاص برگزار شده و این با نماز ابو عیسى که در میان جمع و نماز رسمى بوده است ، ناسازگارى ندارد. البته این جمع بندى در صورتى است که بخواهیم مساءله را از جنبه عادى و معمولى بررسى کنیم . و اما در فرض اعجاز و غیر عادى بودن ، نیازى به این مباحث نیست .<br />
<span style="color: #f0003c;"><span style="color: #0000ff;">آغاز غیبت و داستان سرداب </span><a name="link75"> </a><br />
<span style="color: maroon;">برگرفته از کتاب : چشم به راه مهدی </span></span></span></div>
<p></span><span style="color: #000000;"><span style="color: #f0003c;"><br />
<hr /> <span style="color: #000000;">پس از در گذشت و یا شهادت امام حسن علیه السلام ، ماءموران خلیفه عباسى حرکت گسترده اى را آغاز کردند و به جست و جوى فرزند و جانشین آن حضرت پرداختند . در هر جا که احتمال وجود امام زمان علیه السلام را مى دادند، حضور مى یافتند. هدف آنان از هجوم به منزل امام حسن علیه السلام و اذیت و آزار بنى هاشم ، دستگیرى و قتل فرزند امام حسن علیه السلام بود. این پیگیرى خطرى بزرگ براى آینده امامت بود، که با قدرت و حکمت پروردگار مهدى علیه السلام از نظرها پنهان گردید و از خطرها به دور ماند.<br />
در آغاز غیبت ، میان علما و دانشمندان اختلاف است . سه نظر در آن وجود دارد:<br />
۱٫ گروهى مانند شیخ مفید (ره ) آغاز غیبت صغرا را از هنگام ولادت حضرت مهدى علیه السلام به شمار آورده اند ؛ زیرا از همان سالهاى آغاز ولادت ، آن حضرت غیبت نسبى داشت و شمارى اندک از یاران ، وى را مشاهده کردند.<br />
بنابراین نظر، دوره غیبت صغرا تقریبا ۷۴ سال مى شود، یعنى از آغاز ولادت ، تا پایان سفارت آخرین سفیر حضرت .<br />
۲٫ برخى برآنند که غیبت صغرا، از سال ۲۶۰ ه‍ ق . یعنى سال در گذشت امام حسن علیه السلام آغاز شد و این مدت ، تا شروع غیبت کبرا، دوران آمادگى شیعیان و انس آنان به جدایى از امام زمان علیه السلام نام گرفت . این دوره تقریبا هفتاد ساله ، غیبت همه جانبه نبود. سفیرانى رابط بین امام و مردم بودند و مردم با واسطه ، پرسشهاى دینى و دنیاى خود را از آن حضرت دریافت مى کردند.<br />
۳- گروهى آغاز غیبت امام علیه السلام را از زمانى مى دانند که ماءموران خلیفه به منزل حضرت در سامرا، هجوم آوردند، تا وى را دستگیر کنند و آن حضرت در هنگام ، در سرداب و همان جا، از دیده ها پنهان شد و تاکنون ، در آن جا، بدون آب و غذا زندگى مى کند و روزى از آن جا ظهور خواهد کرد.<br />
این داستان چنان شهرت یافته که وى را <span style="font-size: xx-small;">((</span>صاحب سرداب <span style="font-size: xx-small;">))</span> لقب داده اند.<br />
در پاسخ این سخنان باید گفت : در منابع شیعى و کتابهاى امامیه ، هیچ نامى از <span style="font-size: xx-small;">((</span>سرداب <span style="font-size: xx-small;">))</span> نیست . نویسندگان اهل سنت در نوشته هاى خود بر این نظر اصرار مى ورزند و متاءسفانه این مساءله دستاویز حمله ناآگاهانه برخى از آنان به تشیع گردیده است . پنداشته اند که شیعیان در میانه سرداب ، امام خود را مى جویند و ظهورش را از آن نقطه انتظار مى کشند؛ از این روى ، تهمتهایى به شیعه زده اند و زحمت مراجعه به منابع شیعى را در این زمینه به خود نداده اند.<br />
البته داستان حمله ماءموران معتضد عباسى به منزل امام علیه السلام و برخورد آنان با آب فراوان و دیدن فردى که در گوشه اى نشسته و عبادت مى کند و سپس هجوم به طرف وى و ناکام شدن آنان از دستگیرى وى ، در برخى از منابع شیعى آمده است ، اما در این نقل ، بر فرض صحت سند و دلالت آن : اولا، از <span style="font-size: xx-small;">((</span>سرداب <span style="font-size: xx-small;">))</span> نامى برده نشده است ثانیا، حمله دیگرى که از ناحیه معتضد صورت گرفته خلاف آن چیزى را که اهل سنت مى گویند، ثابت مى کند زیرا بنابراین نقل ، امام علیه السلام آن محل را ترک کرد و از پیش چشم ماءموران گریخت و در نتیجه ، در سرداب نیست .<br />
منشاء خرده گیریهاى ناآگاهانه برخى به شیعه ، در این زمینه ، آن است که شیعیان به بخشى از حرم عسکریین در سامرا، یعنى <span style="font-size: xx-small;">((</span>سرداب <span style="font-size: xx-small;">))</span> احترام و توجه خاصى دارند و آن را زیارت مى کنند. خاطره هاى امامان خویش را گرامى مى دارند و آن مکان را مورد عنایت قرار مى دهند. و این نه به خاطر آن است که امام زمان علیه السلام درین جا مسکن گزیده است و زندگى مى کند، بلکه از آن جهت که زمانى مرکز عبادت و سکونت چند تن از امامان راستین تشیع بوده است .<br />
</span></p>
<p></span></span></span></span><span style="color: maroon;">برگرفته از کتاب : چشم به راه مهدی </span></p>
<hr />  </p>
<p></span></p>
<table border="0" cellpadding="0" width="90%" align="center">
<tbody>
<tr>
<td><span style="color: #ff6600;">و ما حب الدیار شقفن قلبى</span></td>
</tr>
</tbody>
</table>
<table border="0" cellpadding="0" width="90%" align="center">
<tbody>
<tr>
<td><span style="color: #ff6600;">و لکن حب من سکن الدیار</span></td>
</tr>
</tbody>
</table>
<div><span style="font-family: tahoma; color: #000000; font-size: small;"><span style="color: #000000;"><span style="color: #000000;"><span style="color: #000000;"><span style="color: #000000;">گذشته از این ، براساس احادیث فراوانى که در منابع شیعى وجود دارد، شیعیان بر این باورند که امام زمان علیه السلام در میان مردم در رفت و آمد است و در مراسم حج و مانند آن شرکت مى جوید و مانند یوسف که برادرانش را مى شناخت و آنان وى را نمى شناختند، دوستان خویش را مى شناسد و&#8230;  بنابراین ، داستان غیبت حضرت مهدى علیه السلام در سرداب سامرا و زندگى کردن حضرت در آن مکان ، بهتان و دروغى بیش ‍ نیست و هیچ یک از بزرگان شیعه ، چنین باورى نداشته و ندارند.<br />
<span style="color: #f0003c;"><span style="color: #0000ff;">دوره غیبت کبرا</span><a name="link76"></a><br />
<span style="color: maroon;">برگرفته از کتاب : چشم به راه مهدی </span></span></span></span></span></span></span></div>
<p><span style="font-family: tahoma; color: #000000; font-size: small;"><span style="color: #000000;"><span style="color: #000000;"><span style="color: #000000;"><span style="color: #000000;"><span style="color: #f0003c;"><br />
<hr /> </p>
<div><span style="color: #000000;">سومین بخش از زندگى امام زمان را دوران غیبت کبرا تشکیل مى دهد. پس از آن که شیعه با مساءله غیبت امام عصر علیه السلام ماءنوس شد و زمینه غیبت دراز مدت فراهم آمد گشت . ابتداى این بخش از زندگى حضرت ، با فوت آخرین سفیر از سفراى چهارگانه حضرت شروع شد و پایان آن را کسى جز پروردگار آگاه نیست .<br />
در این قسمت از زندگى حضرت مهدى علیه السلام نیز، نکاتى است که به آن اشاره مى کنیم : از آن جا که تجربه طولانى امامت در پیش روى بود و بیم آن مى رفت که حضور عادى امام در میان مردم ، به شهادت وى بانجامد و در نتیجه امامت و رهبرى ، که رمز تحرک و حیات شیعه است ، در اهدافش ناکام بماند، این غیبت طولانى آغاز شد، تا امام زمان علیه السلام به عنوان محور و مصدر اول باقى بماند و روزى به رهبرى او، دین حق ، جهان گستر و فراگیر گردد. به این علت و علتهاى دیگرى که در فلسفه غیبت نهفته است ، حجت خدا در پشت پرده غیبت قرار گرفت و خورشید گونه از پس ابرها، نور افشانى خواهد کرد<br />
<span style="color: #f0003c;"><span style="color: #0000ff;">راز طول عمر</span><a name="link77"></a><br />
<span style="color: maroon;">برگرفته از کتاب : چشم به راه مهدی </span></span></span></div>
<p></span><span style="color: #000000;"><span style="color: #f0003c;"><br />
<hr /> <span style="color: #000000;">پرسشى که از دیر باز در این باره مطرح بوده و ذهنها را به خود مشغول داشته است و در این زمان نیز گاهى رخ مى نماید، این است که راز عمر طولانى آن حضرت چیست ؟ آیا این امر در راستاى قوانین طبیعى عالم است ، یا جنبه غیبى و اعجازى دارد؟<br />
آیا امکان دارد از نظر ظاهرى ، فردى در این عالم ، عمرى طولانى را سپرى کند و شاداب و با طراوت باقى بماند؟ اصولا چه مى شد اگر امام زمان علیه السلام در ظرف زمانى ظهورش به دنیا مى آمد و در همان زمان ، سیاست خود را به انجام مى رسانید.<br />
براى رسیدن به پاسخ این پرسش ، توجه به چند اصل کلى لازم است :<br />
۱٫ طول عمر، از شاخه هاى مساءله عمومى ترى به نام <span style="font-size: xx-small;">((</span>حیات <span style="font-size: xx-small;">))</span> است .<br />
حقیقت و ماهیت حیات ، هنوز بر بشر مجهول است و شاید بشر، هیچ گاه هم از این راز سر در نیاورد. بشرى که این اندازه ناتوان است و موضوع حیات را درست نمى شناسد و از ویژگیهاى آن ، آگاهى کامل و همه جانبه ندارد، چگونه مى خواهد مساءله طول عمر و استبعاد آن را مطرح سازد و به دیه تردید به آن بنگرد؟<br />
۲٫ اگر پیرى را عارض بر حیات بدانیم و یا آن را قانونى طبیعى بشناسیم که بر بافت و اندام موجودات زنده ، از درون ، عامل نیستى را نهفته دارد و به مرور زمان ، موجود زنده را خواه ناخواه ، به مرحله فرسودگى و مرگ مى رساند، باز معنایش آن نیست که این پدیده ، قابل انعطاف پذیرى و در نتیجه تاءخیر نباشد. بر همین اساس ، دانش بشرى ، گامهاى مؤ ثرى درباره درمان پیرى برداشته و هنوز هم بر این مهم پاى مى فشرد و رشته هاى تخصصى براى این مساءله به وجود آورده است .<br />
در اواخر قرن نوزدهم ، براثر پیشرفتهاى علمى ، امید به زندگى طولانى تر رونق بیشترى یافت و شاید در آینده نه چندان دور، این رؤ یاى شیرین به واقعیت بپیوندد.<br />
در مجموع ، دانش بشرى در زمینه عقب انداختن پیرى ، موفقیتهاى چشمگیرى به دست آورده و از رابطه تنگاتنگى بین اسرار تغذیه در مقابله با پیرى و فرسودگى ارائه داده است .<br />
در پرتو آنچه اشارت شد، مى توان گفت : درباره عمر طولانى مهدى موعود علیه السلام هیچ گونه شگفتى باقى نمى ماند و امکان علمى و نظرى آن ، جاى تردید ندارد او، با دانش خدادادى ، بر اسرار خوراکیها، آگاهى دارد و بعدى ندارد که با استفاده از روشهاى طبیعى و علمى ، بتواند مدتى دراز در این دنیا بماند و آثار فرسودگى و پیرى ، در وى پدیدار نگردد.<br />
۳٫ اصولا، وجود استثناها در هر امرى ، از جمله امور طبیعى این عالم ، مساءله ایست روشن و انکار ناپذیر. گیاهان ، درختان ، جاندارانى که در دامن طبیعت پرورده مى شوند و از سابقه کهن و زیستى طولانى برخوردارند، کم نیستند. چه استبعادى دارد که در عالم انسانى هم ، براى نگهدارى یک انسان و حجت خدا، به عنوان ذخیره و پشتوانه اجراى عدالت و نفى و طرد ظلم و ظالمان ، قائل به استثنا شویم و او را موجودى فراتر از عوامل طبیعى و اسباب و علل و ظاهرى بدانیم که قوانین طبیعت ، در برابرش انعطاف پذیرى دارند و او بر آنها تفوق و برترى . این امرى است ممکن ، گرچه عادى و معمولى نباشد. به گفته علامه طباطبائى :<br />
<span style="font-size: xx-small;">((</span>نوع زندگى امام غائب را به طریق خرق عادت (مى توان پذیرفت ). البته خرق عادت ، غیر از محال است و از راه علم ، هرگز نمى توان خرق عادت را نفى کرد. زیرا هرگز نمى توان اثبات کرد که اسباب و عواملى که در جهان کار مى کنند، تنها همانها هستند که ما آنها را ندیده ایم ، یا نفهمیده ایم ، وجود ندارد؛ از این روى ، ممکن است در فردى و یا افرادى از بشر، اسباب و عواملى به وجود آید که عمرى بسیار طولانى ، هزار یا چندین هزار ساله براى ایشان تاءمین نماید<span style="font-size: xx-small;">))</span><br />
۴٫ از دیدگاه تاریخى ، معمرین و دراز عمران فراوانى با نام و نشان بوده اند که هر یک چند برابر افراد معمولى زمان خویش ، زیسته اند. روشن ترین و در عین حال ، مستندترین آن ، حضرت نوح علیه السلام است . قرآن تصریح مى کند که ۹۵۰ سال فقط پیامبر بوده است و حتما عمر وى بیش ‍ از این بوده است . داستان خضر پیامبر نیز، مصداقى دیگر از این اصل کلى است<br />
با توجه به این نمونه هاست که مى توان برخوردارى حجت خدا را از عمرى طولانى پذیرفت و دلیل امکان آن را وجود انسانهاى دراز عمر در تاریخ دانست که تا هزاران سال گفته شده است ۵٫ از همه اینها گذشته ، اگر از زاویه ایمان به غیب ، به این پدیده بنگریم ، پاسخ همه اعتراضها و اشکالها داده مى شود و نیازى به فلسفه بافى و ارائه شواهد دیگر نیست .<br />
تاءثیر گذارى علل و عوامل طبیعى ، به دست خداوند است : (لا مؤ ثر فى الوجود الا الله ).<br />
و اوست که اگر بخواهد شیشه را در بغل سنگ نگه مى دارد، چگونه از حفاظت وجود نازنین حجت خدا و ذخیره عالم آفرینش ناتوان است .<br />
</span></p>
<p></span></span></span></span></span></span></span></p>
<table border="0" cellpadding="0" width="90%" align="center">
<tbody>
<tr>
<td><span style="color: #ff6600;">کریمى که جهان پاینده دارد</span></td>
</tr>
</tbody>
</table>
<table border="0" cellpadding="0" width="90%" align="center">
<tbody>
<tr>
<td><span style="color: #ff6600;">تواند حجتى را زنده دارد</span></td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p><span style="font-family: tahoma; color: #000000; font-size: small;"><span style="color: #000000;"><span style="color: #000000;"><span style="color: #000000;"><span style="color: #000000;"><span style="color: #000000;"><span style="color: #000000;">به گفته شیخ طوسى :<br />
<span style="font-size: xx-small;">((</span>بر اساس آیه شریفه : <span style="color: green; font-size: xx-small;"><strong>((</strong></span> یمحوالله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب <span style="color: green; font-size: xx-small;"><strong>))</strong></span> هر آنى که مصلحت در تاءخیر، تا زمان دیگر باشد، تداوم عمر آن حضرت ، ضرورت مى یابد و این امر، تا آخرین زمان لازم ، ادامه دارد و راز و رمز آن ، به دست کسى است که مفاتیح غیب و ام الکتاب در نزد اوست <span style="font-size: xx-small;">))</span><br />
پروردگارى که درباره حضرت یونس پیامبر، به هنگامى که در شکم ماهى قرار داشت ، مى فرماید:<br />
<span style="color: green; font-size: xx-small;"><strong>((</strong></span> ولو لا انه کان من المسبحین للبث فى بطنه الى یوم یبعثون <span style="color: green; font-size: xx-small;"><strong>))</strong></span> .<br />
پس اگر نه از تسبیح گویان مى بود، تا روز قیامت در شکم ماهى مى ماند.<br />
مى تواند بر اساس قدرت و مشیت مطلقه اش ، مقدمات و عوامل زنده ماندن امام زمان (ع ) را در این عالم آماده سازد و او را تا روز معین و معلومى نگه دارد. بر اساس این اصل ، طول عمر امام عصر (ع )، در باور مسلمانان جنبه اعجاز دارد. و قانون معجزه ، حاکم بر قوانین طبیعى در این عالم است و نمونه هاى فراوان دارد:<br />
دریا براى موسى شکافته مى شود.<br />
آتش برابر ابراهیم سر دو سلامت مى گردد .<br />
در مورد حضرت عیسى ، کار بر رومیان مشتبه مى گردد و مى پندارند که وى را دستگیر کردند که چنان نبوده است .<br />
پیامبر اسلام (ص ) از میان حلقه محاصره قریشیان که ساعتها در کمین او بوده اند، بیرون مى رود.<br />
هر یک از این موارد و نمونه هاى دیگر، نشانگر تعطیل شدن یکى از قانونهاى طبیعى است که به قدرت و لطف خداوند رخ داده است . پاسدارى از حجت خدا در مدتى طولانى نیز، از مصادیق همین اصل کلى و باور ایمانى است .<br />
بنابراین طول عمر آن حضرت استبعادى ندارد و با دلایل طبیعى و مادى و غیبى و معنوى قابل پذیرش و اثبات است .<br />
اما اینکه چرا آن حضرت ، در ظرف زمانى ظهور، به دنیا نیامد و ایفاى نقش نکرد.<br />
اولا، در باور ما مسلمانان ، بویژه شیعیان ، زمین ، هیچ گاه خالى از حجت نیست ، چه آشکار و چه پنهان همواره باید آسیاى وجود بر قطب و مدار امام و حجت بچرخد. اگر امام زمان (ع )، در آن عصر به دنیا نیامده بود و بعد قدم به دنیا مى گذاشت ، در این فترت ، زمین بى حجت و امام مى ماند و این با ادله قاطع و باور ما مسلمانان سازگار نیست .<br />
ثانیا، شخصى که مى خواهد دنیا را متحول سازد و دست به اصلاحى همه جانبه و فراگیر بزند، عدل را بگستراند و ظلم و ستم را در همه اشکال و انواع آن ، برچیند، تمدن بشرى را که بر اساس زر و زور و تزویر بنا گردیده ویران سازد و تمدنى همه جانبه و بر اساس ارزشهاى الهى و معنوى ایجاد کند، باید داراى عده و عده فراوان باشد، با ابزار مدرن و پیشرفته آشنا باشد، فراز و فرود تمدنها را بشناسد و بالاخره ، از علل سقوط و صعود ملتها تجربه بیندوزد، تا بتواند حرکتى اساسى و بنیادى را آغاز و رهبرى کند و موانع را از سر راه بشر بردارد.<br />
این امر ممکن نیست مگر از کسى که طلوع و غروب تمدنها را دیده و با کوله بارى از تجربه و شناخت به میدان آمده باشد.<br />
بدین سان ، امام زمان (ع ) در دوران طولانى غیبت ، راههاى ایجاد جامعه صالح را در مقایسه با دنیاى فاسد، پایه گذارى مى کند و با آگاهى و اقتدار و در زمانى مناسب به اذن خدا، ظهور مى کند و بر همه تاکتیکها و روشهاى دنیایى بشرى محیط است و راه مقابله با آن را به درستى مى شناسد و این مساءله ، در دوران طولانى امامت و غیبت ، تا ظهور، براى آن حضرت ، ممکن مى گردد. غیبت و طول عمر، باعث مى شود که آن رهبر ذخیره شده ، به گونه اى نیکوتر و فراگیرتر رهبرى خویش را آغاز کند.<br />
لازمه انقلابى آن چنان بزرگ و عمیق ، موقعیت روحى ویژه اى است که رهبر مکتبى از آن باید برخوردار باشد. مقدار توانایى روحى ، بستگى دارد به نشیب و فرازها و دگرگونیهایى که آن رهبر به خود دیده است . مهدى (ع )، در دل تاریخ فرو رفته و از موقیعت امامت و برترى خویش بر تاریخ پرتو افکنده ، با آزمودگى و تجربه اى که در این مدت طولانى کسب کرده است ، توانایى دگرگونى اساسى جهان را نخواهد داشت و به اصلاح همه جانبه دست خواهد زد. ان شاءالله .<br />
</span></span></span></span></span></span></span></p>
<p><span style="font-family: tahoma; color: #000000; font-size: small;"><span style="color: #000000;"><span style="color: #000000;"><span style="color: #000000;"><span style="color: #000000;"> </span></span></span></span></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://jamejam.ir/index.php/1389/05/02/%d8%a7%d9%84%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-%d8%b9%d9%84%db%8c%da%a9-%db%8c%d8%a7-%d8%a7%d8%a8%d8%a7-%d8%b5%d8%a7%d9%84%d8%ad-%d8%a7%d9%84%d9%85%d9%87%d8%af%db%8c-%d8%b9%d8%ac%d9%84-%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>درباره سید و سالار عاشقان امام حسین علیه السلام</title>
		<link>http://jamejam.ir/index.php/1389/04/22/%d9%85%db%8c%d9%84%d8%a7%d8%af-%d8%b3%db%8c%d8%af-%d9%88-%d8%b3%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%b1-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%a7%d9%86%d8%b4-%d9%85%d8%a8%d8%a7/</link>
		<comments>http://jamejam.ir/index.php/1389/04/22/%d9%85%db%8c%d9%84%d8%a7%d8%af-%d8%b3%db%8c%d8%af-%d9%88-%d8%b3%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%b1-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%a7%d9%86%d8%b4-%d9%85%d8%a8%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 13 Jul 2010 21:59:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>???? ????</dc:creator>
				<category><![CDATA[کشکول]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://jamejam.ir/index.php/1389/04/22/%d9%85%db%8c%d9%84%d8%a7%d8%af-%d8%b3%db%8c%d8%af-%d9%88-%d8%b3%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%b1-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%a7%d9%86%d8%b4-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b-2/</guid>
		<description><![CDATA[
از تو ما را حدیثی در سینه هست و غمی جانکاه بر دل، که شوق انگیزترین حوادث ،غرورآفرین ترین وقایع، شادی آورترین اتفاقات، شیرین ترین گفتارها و نغزترین رفتارها توان این که خنده ای بر لبان ما بنشاند در خود  نمی بیند. مگر نه با ولادت تو، عشق متولد شد، رشادت رشد کرد، شهامت رنگ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://jamejam.ir/wp-content/uploads/2010/07/م2.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-1569" title="م" src="http://jamejam.ir/wp-content/uploads/2010/07/م2.jpg" alt="" width="129" height="94" /></a></p>
<p>از تو ما را حدیثی در سینه هست و غمی جانکاه بر دل، که شوق انگیزترین حوادث ،غرورآفرین ترین وقایع، شادی آورترین اتفاقات، شیرین ترین گفتارها و نغزترین رفتارها توان این که خنده ای بر لبان ما بنشاند در خود  نمی بیند. مگر نه با ولادت تو، عشق متولد شد، رشادت رشد کرد، شهامت رنگ گرفت، ایثار معنا؛ شهادت، قداست؛ و خون، آبرو گرفت؟ مگر نه با ولادت تو، زلال ترین تقوا از چشمه سار وجود جوشید؟ مگر نه با ولادت تو &#8221; موج&#8221;، موجودیت یافت؟ مگر نه این که &#8221; نسیم&#8221; با تولد تو متولد شد و مگر نه &#8221; صاعقه&#8221; اولین نگاه تو در گهواره بود و مگر نه &#8220;عشق&#8221; در کلاس تو، درس می خواند و مگر نه &#8221; ایثار&#8221; به تو مقروض شد و مگر نه &#8221; آفرینش&#8221; از روح تو جان گرفت؟ پس چرا ما خبر &#8221; ولادت&#8221;  تو را هم که می شنویم، بغض گلویمان را می فشرد؟</p>
<h3>پس چرا ما در روز ولادت تو نیز اشک، پهنای صورتمان را فرا می گیرد؟</h3>
<p>از تو ما را حدیثی در سینه است و غمی جانکاه بر دل؛ همان غمی که دل آدم را شکست و یاد تواش گریاند. پیامبر، آنگاه که تو پا به عرصه ظهور نهادی، گلویت را بویید و اشک دلش، بوسه را بر گلوی تو طراوتی دیگر بخشید. همان حدیث که توان از تن علی ربود و بر بیابانش ایستاند و ناله اش را به آسمان رساند که: &#8221; ههنا مناخ رکابهم و موضع رحالهم و ههنا مهراق دمائهم فتیة من آل محمد&#8230;&#8221; اینجاست قتلگاه حسین، خون عزیزان محمد بر پیشانی این خاک جاودانه می شود. همین جا کاروان عشق درنگ می کند و بار بر زمین می نهد، وادی معاشقه اینجاست. همینجاست که پیامبران و فرشتگان صف در صف، گوش به راز و نیازی عارفانه می سپرند. این جاست که فریاد خون آلودِ&#8221; الهی رضاً برضاک&#8221; سینه آسمان را می شکافد و بر رضایت خداوند، چنگ می زند و آسمان از این درد می شکند و زمین بر خود می پیچد. آری، از تو ما را حدیثی در سینه هست و غمی جانکاه بر دل و رسالتی سنگین بر پشت. تو اگر چه قرآن مجسمی و هر بطن وجود و شخصیت تو را بطنی است و آن را بطنی دیگر تا لایتناهی و اگرچه اوج پرواز والاترین انسان، حضیض &#8211; پایین ترین- شناخت تو را درنمی یابد. و هر چند تو برتری از آنچه ما می اندیشیم و آن صفات که تو را متصف می کنیم و اگر چه تو زینت بخش صفاتی، و اگرچه یادمان نرفته است آن کلام را که در قیامت والاترین مؤمنین  در تب و تاب دیدار خداوندی می سوزند و از او تقاضای دیدار می کنند؛ برقی می درخشد و نوری متجلی می شود که همگان را سالیان دراز بی خویش و بی هوش می کند و وقتی خود را می یابند و به هوش می آیند، عاجزانه از خدا می پرسند که این تو بودی؟ و پاسخ می شوند که این یک تجلی از چهره حسین بود؛ جلوه ای از رخ اباعبدالله، یک نیم نگاه ثارالله&#8230; و قلم را هرگز توان شرح این دیدار نیست&#8230;ولیکن ما را فقط  یارای دیدن ظواهر است و همین و تا همین حد، آتش به خرمن وجودمان افکنده است و دل های ناقابلمان را پروانه آن شمع جاودانه کرده است. ما که ظرفیت دریا نداریم، همان قطره مان که در گلو چکانده ای، حیات و زندگیمان بخشیده است.</p>
<h3>ما در این کاروانسرای دنیا از آن جهت تنفس می کنیم که تو در آن درنگ کرده ای.</h3>
<p>ما بر خاکی سجده می کنیم  که پای تو بر آن نشسته و خون تو بر آن چکیده است. ما همچنان که ساده ترین نیازمان؛ آب نوشیدن را، به یاد تو مرتفع می کنیم، احساسمان، اندیشه مان، مرگمان، حیاتمان، سلوکمان، قیاممان، همه و همه رنگ از تو می گیرند و معنا از تو می یابند. بر مظلومیت جوانانمان از آن خرسندیم که مظلومیت تو را تداعی می کنند. جوانانمان را به یادواره علی اکبر تو به میدان فرستادیم. و خون را از آن جهت ارج می نهیم که تو- ثارالله- به خدایت اتصالش بخشیده ای و آوارگی زنان و کودکانمان را از آن روی تاب می آوریم که گوشه ای از آن همه درد و رنج تو را بشناسیم. ما هر چه خون به یادواره تو داده ایم و آنچه به دست آورده ایم، از دست های مبارک تو گرفته ایم و بر همین اساس ما گشتیم، جستجو کرده یم، زیرورو کردیم، و ارزشمندترین گلستان جامعه و عطرآگین ترین مجموعه گل را- به اعتقاد باغبان بزرگوار- آن ستون ها را که استواری جامعه در گروی وجودشان است- به اعتقاد بنیانگذار- زیباترین، خالص ترین، مؤمن ترین، ایثارگرترین جوانانمان را- به اعتقاد مربی- جدا کردیم، ممتاز نمودیم و روز تولد تو را به ایشان اختصاص دادیم و جز اینان، چه گروهی را شایستگی این منزلت بود؟ یا اباعبدالله! بابی انت و امی یابن الزهراء! آتش عشق را در دل کودکان و جوانانمان جاودانگی بخش! و هدیه های این امت را که بر اساس آیه&#8221; لن تنالواالبرحتی تنفقوا مما تحبون&#8221;؛ معشوق های خویش را فدای تو کردند، به پیشگاهت بپذیر.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://jamejam.ir/index.php/1389/04/22/%d9%85%db%8c%d9%84%d8%a7%d8%af-%d8%b3%db%8c%d8%af-%d9%88-%d8%b3%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%b1-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%a7%d9%86%d8%b4-%d9%85%d8%a8%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>درباره حضرت ابالفضل العباس</title>
		<link>http://jamejam.ir/index.php/1389/04/22/%d9%85%db%8c%d9%84%d8%a7%d8%af-%d8%ad%d8%b6%d8%b1%d8%aa-%d8%a7%d8%a8%d8%a7%d9%84%d9%81%d8%b6%d9%84-%d8%a7%d9%84%d8%b9%d8%a8%d8%a7%d8%b3-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%da%a9/</link>
		<comments>http://jamejam.ir/index.php/1389/04/22/%d9%85%db%8c%d9%84%d8%a7%d8%af-%d8%ad%d8%b6%d8%b1%d8%aa-%d8%a7%d8%a8%d8%a7%d9%84%d9%81%d8%b6%d9%84-%d8%a7%d9%84%d8%b9%d8%a8%d8%a7%d8%b3-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%da%a9/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 13 Jul 2010 21:31:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>???? ????</dc:creator>
				<category><![CDATA[کشکول]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://jamejam.ir/?p=1556</guid>
		<description><![CDATA[
 ای شام تیره با مه انور چه می کنی ؟
با اختران منظره گستر چه می کنی؟
گسترده ای تو پرده ای از ابر بر زمین
 با آفتاب صبح منور چه می کنی؟
   ای روزگار  تیره به هم داده ای جهان           
  مبهوت مانده ایم   که دیگر  چه می کنی !؟         
 زنجیر روسیاه چرا حلقه می شدی
 هان ای قفس به دور کبوتر چه می کنی؟
 ای صاحب سریر امان دادن بهشت
بر روی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://jamejam.ir/wp-content/uploads/2010/07/imagesCAOZXINJ.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-1557" title="imagesCAOZXINJ" src="http://jamejam.ir/wp-content/uploads/2010/07/imagesCAOZXINJ.jpg" alt="" width="150" height="113" /></a></p>
<p> ای شام تیره با مه انور چه می کنی ؟</p>
<p>با اختران منظره گستر چه می کنی؟</p>
<p>گسترده ای تو پرده ای از ابر بر زمین</p>
<p> با آفتاب صبح منور چه می کنی؟</p>
<p>   ای روزگار  تیره به هم داده ای جهان           </p>
<p>  مبهوت مانده ایم   که دیگر  چه می کنی !؟         </p>
<p> زنجیر روسیاه چرا حلقه می شدی</p>
<p> هان ای قفس به دور کبوتر چه می کنی؟</p>
<p> ای صاحب سریر امان دادن بهشت</p>
<p>بر روی تخته پاره ای از در چه می کنی؟</p>
<p>  حالا سرت به دامن مادر رسیده است</p>
<p> یاس کبود باغ پیمبر چه می کنی ؟</p>
<p> گودال قتلگاه چرا اینچنین شده</p>
<p> هان ای سکینه با تن بی سر  چه می کنی؟   </p>
<h3>زندگی نامه حضرت ابوالفضل</h3>
<div>
<p>پس از مدّتی، عقیل زنی از طایفه کلاب را خدمت امیرالمؤمنین(ع) معرفی کرد که آن ویژگی ها را داشت. نامش «فاطمه»، دختر حزام بن خالد بود و نیاکانش همه از دلیرمردان بودند. از طرف مادر نیز دارای نجابت خانوادگی و اصالت و عظمت بود. او را فاطمه کلابیّه می گفتند و بعدها به «امّ‏ البنین» شهرت یافت، یعنی مادرِ پسران، چهار پسری که به ‏دنیا آورد و عبّاس یکی از آنان بود.</p>
<p>عقیل برای خواستگاری او نزد پدرش رفت. وی از این موضوع استقبال کرد و با کمال افتخار، پاسخ آری گفت. حضرت علی(ع) با آن زن شریف ازدواج کرد. فاطمه کلابیّه سراسر نجابت و پاکی و خلوص بود. در آغاز ازدواج، وقتی وارد خانه علی(ع) شد، حسن و حسین (علیهماالسلام) بیمار بودند. او آنان را پرستاری کرد و ملاطفت بسیار به آنان نشان داد.</p>
<p>گویند: وقتی او را فاطمه صدا کردند گفت: مرا فاطمه خطاب نکنید تا یاد غمهای مادرتان فاطمه زنده نشود، مرا خادم خود بدانید.</p>
<p>ثمره ازدواج حضرت علی با او، چهار پسر رشید بود به نامهای: عبّاس، عبدالله، جعفر و عثمان، که هر چهار تن سالها بعد در حادثه کربلا به شهادت رسیدند. عباس، قهرمانی که در این بخش از او و خوبی‏ها و فضیلتهایش سخن میگوییم، نخستین ثمره این ازدواج پر برکت و بزرگترین پسر امّ البنین بود.</p>
<p>فاطمه کلابیه (امّ البنین) زنی دارای فضل و کمال و محبّت به خاندان پیامبر بود و برای این دودمانِ پاک، احترام ویژه ‏ای قائل بود. این محبت و مودّت و احترام، عمل به فرمان قرآن بود که اجر رسالت پیامبر را «مودّت اهل بیت» دانسته است(۴). او برای حسن، حسین، زینب و امّ کلثوم، یادگاران عزیز حضرت زهرا (س)، مادری می‏کرد و خود را خدمتکار آنان می‏دانست. وفایش نیز به امیرالمؤمنین (ع) شدید بود. پس از شهادت علی(ع) به احترام آن حضرت و برای حفظ حرمت او، شوهر دیگری اختیار نکرد، با آن که مدّتی نسبتاً طولانی (بیش از بیست سال) پس از آن حضرت زنده بود.</p>
<p>ایمان والای امّ البنین و محبتش به فرزندان رسول خدا چنان بود که آنان را بیشتر از فرزندان خود، دوست می‏داشت. وقتی حادثه کربلا پیش آمد، پیگیر خبرهایی بود که از کوفه و کربلا می‏رسید. هرکس خبر از شهادت فرزندانش می‏داد، او ابتدا از حال حسین(ع) جویا می‏شد و برایش مهمتر بود.</p>
<p>عبّاس بن علی(ع) فرزند چنین بانوی حق شناس و بامعرفتی بود و پدری چون علی بن ابی طالب(ع) داشت و دست تقدیر نیز برای او آینده ‏ای آمیخته به عطر وفا و گوهر ایمان و پاکی رقم زده بود.</p>
<p>ولادت نخستین فرزند امّ البنین، در روز چهارم شعبان سال ۲۶ هجری در مدینه بود. تولّد عباس، خانه علی و دل مولا را روشن و سرشار از امید ساخت، چون حضرت می‏دیدند در کربلایی که در پیش است، این فرزند، پرچمدار و جان نثار آن فرزندش خواهد بود وعباسِ ِعلی، فدای حسینِ ِفاطمه خواهد گشت.</p>
<p>وقتی به دنیا آمد حضرت علی(ع) در گوش او اذان و اقامه گفت، نام خدا و رسول را بر گوش او خواند و او را با توحید و رسالت و دین، پیوند داد و نام او را عباس نهاد. در روز هفتم تولّدش طبق رسم و سنّت اسلامی گوسفندی را به عنوانِ عقیقه ذبح کردند و گوشت آن را به فقرا صدقه دادند.</p>
<p>آن حضرت، گاهی قنداقه عبّاس خردسال را در آغوش میگرفت و آستینِ دستهای کوچک او را بالا می‏زد و بر بازوان او بوسه می‏زد و اشک می‏ریخت. روزی مادرش امّ البنین که شاهد این صحنه بود، سبب گریه امام را پرسید. حضرت فرمود: این دستها در راه کمک و نصرت برادرش حسین، قطع خواهد شد؛ گریهء من برای آن روز است.</p>
<p>با تولّد عبّاس، خانه علی(ع) آمیخته ‏ای از غم و شادی شد: شادی برای این مولود خجسته، و غم و اشک برای آینده‏ ای که برای این فرزند و دستان او در کربلا خواهد بود.</p>
<p>عبّاس در خانه علی(ع) و در دامان مادرِ با ایمان و وفادارش و در کنار حسن و حسین (علیهماالسلام) رشد کرد و از این دودمان پاک و عترتِ رسول، درسهای بزرگ انسانیت و صداقت و اخلاق را فرا گرفت.</p>
<p>تربیت خاصّ امام علی(ع) بی‏ شک، در شکل دادن به شخصیت فکری و روحی بارز و برجستهء این نوجوان، سهم عمده‏ ای داشت و درک بالای او ریشه در همین تربیتهای والا داشت.</p>
<p>روزی حضرت امیر(ع) عبّاسِ خردسال را در کنار خود نشانده بود، حضرت زینب (س) هم حضور داشت. امام به این کودک عزیز گفت: بگو یک. عبّاس گفت: یک. فرمود: بگو دو. عباس از گفتن خودداری کرد و گفت: شرم می‏کنم با زبانی که خدا را به یگانگی خوانده ‏ام دو بگویم. حضرت از معرفت این فرزند خشنود شد و پیشانی عبّاس را بوسید(۱۰).</p>
<p>استعداد ذاتی و تربیت خانوادگی او سبب شد که در کمالات اخلاقی و معنوی، پا به پای رشد جسمی و نیرومندی عضلانی، پیش برود و جوانی کامل، ممتاز و شایسته گردد. نه‏ تنها در قامت رشید بود، بلکه در خِرد، برتر و درجلوه‏ های انسانی هم رشید بود. او می‏دانست که برای چه روزی عظیم، ذخیره شده است تا در یاری حجّت خدا جان نثاری کند. او برای عاشورا به دنیا آمده بود.</p>
<p>عبّاس، نجابت و شرافت خانوادگی داشت و از نفسهای پاک و عنایتهای ویژه علی(ع) و مادرش امّ البنین برخوردار شده بود. امّ البنین هم نجابت و معرفت و محبّت به خاندان پیامبر را یکجا داشت و در ولا و دوستی آنان، مخلص و شیفته بود. از آن سو نزد اهل بیت هم وجهه و موقعیّت ممتاز و مورد احترامی داشت. این که زینب کبری پس از عاشورا و بازگشت به مدینه به خانه او رفت و شهادت عبّاس و برادرانش را به این مادرِ داغدار تسلیت گفت و پیوسته به خانه او رفت و آمد می‏کرد و شریک غمهایش بود، نشانِ احترام و جایگاه شایسته او در نظر اهل‏بیت بود</p>
<p>▲ فصل جوانی</p>
<p>از روزی که عبّاس، چشم به جهان گشوده بود امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسین را در کنار خود دیده بود و از سایه مهر و عطوفت آنان و از چشمه دانش و فضیلتشان برخوردار و سیراب شده بود.</p>
<p>چهارده سال از عمر عبّاس در کنار علی(ع) گذشت، دورانی که علی(ع) با دشمنان درگیر بود. گفته‏ اند عبّاس در برخی از آن جنگها شرکت داشت، در حالی که نوجوانی در حدود دوازده ساله بود، رشید و پرشور و قهرمان که در همان سنّ و سال حریف قهرمانان و جنگاوران بود. علی(ع) به او اجازه پیکار نمی‏داد،(۱۳) به امام حسن و امام حسین هم چندان میدانِ شجاعت نمایی نمی‏داد. اینان ذخیره‏ های خدا برای روزهای آینده اسلام بودند و عبّاس می‏بایست جان و توان و شجاعتش را برای کربلای حسین نگه دارد و علمدار سپاه سیدالشهدا باشد.</p>
<p>برخی جلوه ‏هایی از دلاوری این نوجوان را در جبهه صفّین نگاشته ‏اند. اگر این نقل درست باشد، میزان رزم آوری او را در سنین نوجوانی و دوازده سالگی نشان می‏دهد.</p>
<p>در یکی از روزهای نبرد صفّین، نوجوانی از سپاه علی(ع) بیرون آمد که نقاب بر چهره داشت و از حرکات او نشانه‏ های شجاعت و هیبت و قدرت هویدا بود. از سپاه شام کسی جرأت نکرد به میدان آید. همه ترسان و نگران، شاهد صحنه بودند. معاویه یکی از مردان سپاه خود را به نام «ابن شعثاء»که دلیرمردی برابر با هزاران نفر بود صدا کرد و گفت: به جنگ این جوان برو. آن شخص گفت: ای امیر، مردم مرا با ده هزار نفر برابر می‏دانند، چگونه فرمان می‏دهی که به جنگ این نوجوان بروم؟ معاویه گفت: پس چه کنیم؟ ابن شعثاء گفت: من هفت پسر دارم، یکی از آنان را می‏فرستم تا او را بکشد. گفت: باشد. یکی از پسرانش را فرستاد، به دست این جوان کشته شد. دیگری را فرستاد، او هم کشته شد. همهء پسرانش یک به یک به نبرد این شیر سپاه علی(ع) آمدند و او همه را از دم تیغ گذراند.</p>
<p>خود ابن شعثاء به میدان آمد، در حالی که میگفت: ای جوان، همهء پسرانم را کشتی، به خدا پدر و مادرت را به عزایت خواهم نشاند. حمله کرد و نبرد آغاز شد و ضرباتی میان آنان ردّ و بدل گشت. با یک ضربت کاری جوان، ابن ‏شعثاء به خاک افتاد و به پسرانش پیوست. همهء حاضران شگفت زده شدند. امیرالمؤمنین او را نزد خود فراخواند، نقاب از چهره‏اش کنار زد و پیشانی او را بوسه زد. دیدند که او قمر بنی هاشم عباس بن علی(ع) است.</p>
<p>نیز آورده‏ اند در جنگ صفین، در مقطعی که سپاه معاویه بر آب مسلّط شد و تشنگی، یاران علی(ع) را تهدید می‏کرد، فرمانی که حضرت به یاران خود داد و جمعی را در رکاب حسین(ع) برای گشودن شریعه و باز پس گرفتن آب فرستاد، عباس بن علی هم در کنار برادرش و یار و همرزم او حضور داشته است.</p>
<p>اینها گذشت و سال چهلم هجری رسید و فاجعهء خونین محراب کوفه اتّفاق افتاد. وقتی علی(ع) به شهادت رسید، عباس بن علی چهارده ساله بود و غمگینانه شاهد دفن شبانه و پنهانی امیرالمؤمنین(ع) بود. بی شک این اندوه بزرگ، روح حسّاس او را به سختی آزرد. امّا پس از پدر، تکیه گاهی چون حسنین (علیهماالسلام) داشت و در سایه عزّت و شوکت آنان بود. هرگز توصیه‏ ای را که پدرش در شب ۲۱ رمضان درآستانه شهادت به عباس داشت از یاد نبرد. از او خواست که در عاشورا و کربلا حسین را تنها نگذارد. می‏دانست که روزهای تلخی در پیش دارد و باید کمر همّت و شجاعت ببندد و قربانی بزرگ منای عشق درکربلا شود تا به ابدیّت برسد.</p>
<p>ده سال تلخ را هم پشت سر گذاشت. سالهایی که برادرش امام حسن مجتبی(ع) به امامت رسید، حیله گری‏های معاویه، آن حضرت را به صلح تحمیلی وا داشت. ستمهای امویان اوج گرفته بود. حجربن عدی و یارانش شهید شدند؛ عمروبن حمق خزاعی شهید شد، سختگیری به آل علی ادامه داشت. در منبرها وعّاظ و خطبای وابسته به دربارِ معاویه، پدرش علی(ع) را ناسزا میگفتند. عباس بن علی شاهد این روزهای جانگزای بود تا آن که امام حسن به شهادت رسید. وقتی امام مجتبی، مسموم و شهید شد، عباس بن علی ۲۴ سال داشت. باز هم غمی دیگر برجانش نشست.</p>
<p>پس از آن که امام مجتبی(ع) بنی هاشم را در سوگ شهادت خویش، گریان نهاد و به ملکوت اعلا شتافت، بستگان آن حضرت، بار دیگر تجربه رحلت رسول خدا و فاطمه زهرا وعلی مرتضی را تکرار کردند و غمهایشان تجدید شد. عباس بن علی نیز ازجمله کسانی بود که با گریه و اندوه برای برادرش مرثیه خواند و خاک عزا بر سر و روی خود افکند &#8230;</p>
<p>این سالها نیز گذشت. عباس بن علی(ع) زیر سایه برادر بزرگوارش سیدالشهدا(ع) و در کنار جوانان دیگری از عترت پیامبر خدا می‏زیست و شاهد فراز و نشیبهای روزگار بود.</p>
<p>عباس چند سال پس از شهادت پدر، در سنّ هجده سالگی در اوائل امامت امام مجتبی با لُبابه، دخترعبدالله بن عباس ازدواج کرده بود. ابن عباس راوی حدیث و مفسّر قرآن و شاگرد لایق و برجسته علی(ع) بود. شخصیّت معنوی و فکری این بانو نیز در خانه این مفسّر امّت شکل گرفته و به علم و ادب آراسته بود. از این ازدواج دو فرزند به نامهای «عبیدالله» و «فضل» پدید آمد که هر دو بعدها از عالمان بزرگ دین و مروّجان قرآن گشتند. از نوادگان حضرت اباالفضل(ع) نیز کسانی بودند که در شمار راویان احادیث و عالمان دین در عصر امامان دیگر بودند و این نور علوی که در وجود عباس تجلّی داشت، در نسلهای بعد نیز تداوم یافت و پاسدارانی برای دین خدا تقدیم کرد که همه از عالمان و عابدان و فصیحان و ادیبان بودند.</p>
<p>عباس درهمه دوران حیات، همراه برادرش حسین(ع) بود و فصل جوانی ‏اش در خدمت آن امام گذشت. میان جوانان بنی‏ هاشم شکوه و عزّتی داشت و آنان بر گرد شمع وجود عباس، حلقه‏ ای از عشق و وفا به وجود آورده بودند و این جمعِ حدوداً سی نفری، در خدمت و رکاب امام حسن و امام‏ حسین همواره آماده دفاع بودند و در مجالس و محافل، از شکوه این جوانان، به ویژه از صولت و غیرت و حمیّت عباس سخن بود.</p>
<p>آن روز هم که پس از مرگ معاویه، حاکم مدینه می‏خواست درخواست و نامه یزید را درباره بیعت با امام حسین(ع) مطرح کند و دیداری میان ولید و امام در دارالاماره انجام گرفت، سی نفر از جوانان هاشمی به فرماندهی عباس‏ بن علی(ع) با شمشیرهای برهنه، آماده و گوش به فرمان، بیرون خانه ولید و پشت در ایستاده بودند و منتظر اشاره امام بودند که اگر نیازی شد به درون آیند و مانع بروز حادثه ‏ای شوند. کسانی هم که از مدینه به مکه و از آن‏جا به کربلا حرکت کردند، تحت فرمان اباالفضل(ع) بودند.</p>
<p>اینها، گوشه‏ هایی از رخدادهای زندگی عباس در دوران جوانی بود تا آن که حماسه عاشورا پیش آمد و عباس، وجود خود را پروانه ‏وار به آتشِ عشقِ حسین زد و سراپا سوخت و جاودانه شد درود خدا و همهء پاکان بر او باد.</p>
<p>▲ سیمای اباالفضل(ع(</p>
<p>هم چهره عباس زیبا بود، هم اخلاق و روحیّاتش. ظاهر و باطن عباس نورانی بود و چشمگیر و پرجاذبه. ظاهرش هم آیینه باطنش بود. سیمای پر فروغ و تابنده ‏اش او را همچون ماه، درخشان نشان می‏داد و در میان بنی هاشم، که همه ستارگانِ کمال و جمال بودند، اباالفضل همچون ماه بود؛ از این رو او را «قمر بنی هاشم» میگفتند.</p>
<p>در ترسیم سیمای او، تنها نباید به اندام قوی و قامت رشید و ابروان کشیده و صورت همچون ماهش بسنده کرد؛ فضیلتهای او نیز، که درخشان بود، جزئی از سیمای اباالفضل را تشکیل می‏داد. از سویی نیروی تقوا، دیانت و تعهّدش بسیار بود و از سویی هم از قهرمانان بزرگ اسلام به‏ شمار می‏ آمد. زیبایی صورت و سیرت را یکجا داشت. قامتی رشید و بر افراشته، عضلاتی قوی‏ و بازوانی ستبر وتوانا و چهره ‏ای نمکین و دوست داشتنی داشت. هم وجیه بود، هم ملیح. آنچه خوبان همه داشتند، او به تنهایی داشت.</p>
<p>وقتی سوار بر اسب می‏شد، به خاطر قامت کشیده ‏اش پاهایش به زمین می‏رسید و چون پای در رکاب اسب می‏نهاد، زانوانش به گوشهای اسب می‏رسید. شجاعت و سلحشوری را از پدر به ارث برده بود و در کرامت و بزرگواری و عزّت نفس و جاذبه سیما و رفتار، یادگاری از همه عظمتها و جاذبه‏ های بنی‏ هاشم بود. بر پیشانی‏ اش علامت سجود نمایان بود و از تهجّد و عبادت و خضوع و خاکساری در برابر «اللّه» حکایت می‏کرد. مبارزی بود خدا دوست و سلحشوری آشنا با راز و نیازهای شبانه.</p>
<p>قلبش محکم و استوار بود همچون پاره آهن. فکرش روشن و عقیده ‏اش استوار و ایمانش ریشه ‏دار بود. توحید و محبّت خدا در عمق جانش ریشه داشت. عبادت و خداپرستی او آن چنان بود که به تعبیر شیخ صدوق: نشان سجود در پیشانی و سیمای او دیده می‏شد.</p>
<p>ایمان و بصیرت و وفای عباس، آن چنان مشهور و زبانزد بود که امامان شیعه پیوسته از آن یاد می‏کردند و او را به عنوان یک انسان والا و الگو می ‏ستودند. امام سجاد(ع) روزی به چهره «عبیدالله» فرزند حضرت اباالفضل(ع) نگاه کرد و گریست. آنگاه با یاد کردی از صحنه نبرد اُحد و صحنه کربلا از عموی پیامبر (حمزه سیدالشهدا) و عموی خودش (عباس‏ بن علی) چنین یاد کرد:</p>
<p>«هیچ روزی برای پیامبر خدا سخت‏تر از روز «اُحد» نگذشت. در آن روز، عمویش حضرت حمزه که شیر دلاور خدا و رسول بود به شهادت رسید. بر حسین بن علی(ع) هم روزی سخت‏تر از عاشورا نگذشت که در محاصره سی ‏هزار سپاه دشمن قرار گرفته بود و آنان می‏پنداشتند که با کشتن فرزند رسول خدا به خداوند نزدیک می‏شوند و سرانجام، بی ‏آن‏که به نصایح و خیرخواهی های سیدالشهدا گوش دهند، او را به شهادت رساندند.»</p>
<p> آنگاه در یادآوری فداکاری و عظمت روحی عباس(ع) فرمود:</p>
<p>«خداوند،عمویم عباس را رحمت کند که در راه برادرش ایثار و فداکاری کرد و از جان خود گذشت، چنان فداکاری کرد که دو دستش قلم شد. خداوند نیز به او همانند جعفربن ابی‏طالب در مقابل آن دو دستِ قطع شده دو بال عطا کرد که با آنها در بهشت با فرشتگان پرواز می‏کند.عباس نزد خداوند، مقام و منزلتی دارد بس بزرگ، که همه شهیدان در قیامت به مقام والای او غبطه می‏خورند و رشک می‏برند.»</p>
<p>بصیرت و شناخت عمیق و پایبندی استوار به حق و ولایت و راه خدا از ویژگی های آن حضرت بود. در ستایشی که امام صادق(ع) از او کرده است بر این اوصاف او انگشت نهاده و به‏ عنوان ارزش‏های متبلور در وجود عبّاس، یاد کرده است:</p>
<p>«کان عمُّنا العبّاسُ نافذ البصیره صُلب الایمانِ، جاهد مع ابی‏عبدالله(ع) وابْلی’ بلاءاً حسناً ومضی شهیداً(۲۶)؛</p>
<p>عموی ما عباس، دارای بصیرتی نافذ و ایمانی استوار بود، همراه اباعبدالله جهاد کرد و آزمایش خوبی داد و به شهادت رسید.»</p>
<p>بصیرت و بینش نافذ و قوی که امام در وصف او به کار برده است، سندی افتخار آفرین برای اوست. این ویژگی‏های والاست که سیمای عباس بن علی را درخشان و جاودان ساخته است. وی تنها به عنوان یک قهرمانِ رشید و علمدارِ شجاع مطرح نبود، فضایل علمی و تقوایی او و سطح رفیع دانش او که از خردسالی از سرچشمه علوم الهی سیراب و اشباع شده بود، نیز درخور توجّه است. تعبیر «زُقّ العِلْم زقّاً» که در برخی نقلها آمده است، اشاره به این حقیقت دارد که تغذیه علمی او از همان کودکی بوده است.</p>
<p>افتخار بزرگ عباس بن علی این بود که در همه عمر، در خدمتِ امامت و ولایت و اهل‏بیت عصمت بود، بخصوص نسبت به اباعبدالله الحسین(ع) نقش حمایتی ویژه ای داشت و بازو و پشتوانه و تکیه گاه برادرش سیدالشهدا بود و نسبت به آن حضرت، همان جایگاه را داشت که حضرت امیر نسبت به پیامبر خدا داشت. در این زمینه به مقایسه یکی از نویسندگان درباره این پدر و پسر توجه کنید:</p>
<p>«حضرت عباس در بسیاری از امور اجتماعی مانند پدر قد مردانگی برافراخت و ابراز فعالیت و شجاعت نمود. عباس، پشت و پناه حسین بود مانند پدرش که پشت و پناه حضرت رسول الله بود. عباس در جنگها همان استقامت، پافشاری، شجاعت، قوّت بازو، ایمان و اراده، پشت نکردن به دشمن، فریب دادن و بیم نداشتن از عظمت حریف و انبوهی دشمن را که پدرش درجنگهای اُحد، بدر، خندق، خیبر و غیره نشان داد، در کربلا ابراز داشت.</p>
<p>عباس، همانطور که علی(ع) همیان نان و خرما به دوش میگرفت و برای ایتام و مساکین می‏برد، او به اتفاق و امر برادر، بسیاری از گرسنگان مکّه و مدینه را به همین ترتیب اطعام می‏نمود. عباس، مانند علی(ع) که باب حوایج دربار پیغمبر بود و هرکس روی به ساحت او می‏کرد، اوّل علی را می‏خواند، باب حوایج در استان امام حسین بود و هرکس برای رفع حوایج به دربار حسین (ع) می‏شتافت، عباس را می‏خواند.</p>
<p>عباس مانند پدر که در بستر پیغمبر خوابید و فداکاری کرد در راه پیغمبر، در روز عاشورا برای اطفال و آب آوردن فداکاری کرد. عباس مانند پدر که در حضور پیغمبر شمشیر می‏زد، در حضور برادر شمشیر زد تا از پای در آمد. عباس، همان‏طور که پدرش به تنهایی به دعوت دشمن رفت، به‏ تنهایی برای مهلت به طرف خیل دشمن حرکت فرموده و مهلت گرفت.»</p>
<p>▲ در آیینه القاب</p>
<p>غیر از نام، که مشخّص کننده هر فرد از دیگران است، صفات و ویژگی‏های اخلاقی و عملی اشخاص نیز آنان را از دیگران متمایز می‏کند و به خاطر آن خصوصیّات بر آنها «لقب» نهاده می‏شود و با آن لقبها آنان را صدا می‏زنند یا از آنان یاد می‏کنند.</p>
<p>وقتی به القاب زیبای حضرت عباس می ‏نگریم، آنها را همچون آیینه ‏ای می‏ یابیم که هرکدام،جلوه ‏ای از روح زیبا و فضایل حضرتِ ابوفضایل را نشان می‏دهد. القاب حضرت عباس، برخی در زمان حیاتش هم شهرت یافته بود، برخی بعدها بر او گفته شد و هر کدام مدال افتخار و عنوان فضیلتی است جاودانه.</p>
<p>چه زیباست که اسم، با مسمّی و لقب، با صاحب لقب هماهنگ باشد و هرکس شایسته و درخور لقب و نام و عنوانی باشد که با آن خوانده و یاد می‏شود.</p>
<p>نام این فرزند رشید امیرالمؤمنین «عباس» بود، چون شیرآسا حمله می‏کرد و دلیر بود و در میدانهای نبرد، همچون شیری خشمگین بود که ترس در دل دشمن می‏ریخت و فریادهای حماسی‏اش لرزه بر اندام حریفان می‏افکند.</p>
<p>کُنیه‏ اش «ابوالفضل» بود، پدر فضل؛ هم به این جهت که فضل، نام پسر او بود، هم به این جهت که در واقع نیز، پدر فضیلت بود و فضل و نیکی زاده او و مولود سرشت پاکش و پرورده دست کریمش بود.</p>
<p>او را «ابوالقِربه» (پدر مشک) هم میگفتند به خاطر مشکِ آبی که به دوش میگرفت(۳۳) و از کودکی میان بنی هاشم سقّایی می‏کرد(۳۴)«سقّا» لقب دیگر این بزرگ مرد بود. آب آور تشنگان و طفلان، به خصوص درسفر کربلا، ساقی کاروانیان و آب آور لب تشنگان خیمه‏ های ابا عبدالله(ع) بود و یکی از مسؤولیتهایش در کربلا تأمین آب برای خیمه‏ های امام بود و وقتی از روز هفتم محرّم، آب را به روی یاران امام حسین(ع) بستند، یک بار به همراهی تنی چند از یاران، صف دشمن را شکافت و از فرات آب به خیمه‏ ها آورد. عاقبت هم روز عاشورا در راه آب آوری برای کودکان تشنه به شهادت رسید(۳۵) (که در آینده خواهد آمد). او از تبار هاشم و عبدالمطلب وابوطالب بود، که همه از ساقیانِ حجاج بودند.علی(ع) نیز ان همه چاه و قنات حفر کرد تا تشنگان را سیراب سازد. در روز صفّین هم سپاه علی(ع) پس از استیلا بر آب، سپاه معاویه را اجازه داد که از آن بنوشد تا شاهدی بر فتوّت جبهه علی(ع) باشد. عباس، تداوم آن خط و این مرام و استمرار این فرهنگ و فرزانگی است. درکربلا هم منصب سقّایی داشت تا پاسدار شرف باشد.</p>
<p>لقب دیگرش «قمر بنی هاشم» بود. در میان بنی هاشم زیباترین و جذاب‏ترین چهره را داشت و چون ماه درخشان در شب تار می‏درخشید.</p>
<p>او با عنوانِ «باب الحوائج» هم مشهور است. استان رفیعش قبله گاه حاجات است و توسّل به آن حضرت، برآورنده نیاز محتاجان و دردمندان است. هم در حال حیات درِ رحمت و بابِ حاجت و چشمه کرم بود و مردم حتی اگر با حسین(ع) کاری داشتند از راه عباس وارد می‏شدند، هم پس از شهادت به کسانی که به نام مبارکش متوسّل شوند، عنایت خاصّ دارد و خداوند به پاسِ ایمان و ایثار و شهادت او، حاجت حاجتمندان را بر می‏ آورد. بسیارند آنان که با توسّل به استان فضل اباالفضل(ع) و روی آوردن به درگاه کرم و فتوّت او، شفا یافته‏ اند یا مشکلاتشان برطرف شده و نیازشان بر آمده است. درکتابهای گوناگون، حکایات شگفت وخواندنی از کرامت حضرت اباالفضل(ع) نقل شده است. خواندن و شنیدن این گونه کرامات (اگر صحیح و مستند باشد) بر ایمان وعقیده و محبّت انسان می‏افزاید.</p>
<p>او به «علمدار» و «سپهدار» هم معروف است. این لقب در ارتباط با نقش پرچمداری عباس در کربلاست. وی فرمانده نظامی نیروهای حق در رکاب امام حسین(ع) بود و خود سیّدالشهدا او را با عنوانِ «صاحب لواء» خطاب کرد که نشان‏ دهنده نقش علمداری اوست «عبدصالح» (بنده شایسته) لقب دیگری است که در زیارتنامه او به چشم می‏خورد، زیارتنامه ‏ای که امام صادق(ع) بیان فرموده است. این که یک حجّت معصوم الهی، عباسِ شهید را عبدصالح و مطیع خدا و رسول و امام معرفی کند، افتخار کوچکی نیست.</p>
<p>یکی دیگر از لقبهایش «طیّار» است، چون همانند عمویش جعفر طیّار به جای دو دستی که از پیکرش جدا شد، دو بال به او داده شده تا در بهشت بال در بال فرشتگان پرواز کند. این بشارت را پدرش امیرالمؤمنین(ع) در کودکی عباس، آن هنگام که دستهای او را می‏بوسید و می گریست به اهل خانه داد تا تسلای غم و اندوه آنان گ</p>
<p>ده سال پس از رحلت حضرت رسول(ص) و حضرت فاطمه(س)، وقتی علی(ع) به فکر گرفتن همسر دیگری بود، عاشورا در برابر دیدگانش بود. برادرش «عقیل » را که در علم نسب‏ شناسی وارد بود و قبایل و تیره‏ های گوناگون و خصلتها و خصوصیّتهای اخلاقی و روحی آنان را خوب می‏شناخت طلبید. از عقیل خواست که: برایم همسری پیدا کن شایسته و از قبیله ‏ای که اجدادش از شجاعان و دلیر مردان باشند تا بانویی این چنین، برایم فرزندی آورد شجاع و تکسوار و رشید.</p>
<p>پس از مدّتی، عقیل زنی از طایفه کلاب را خدمت امیرالمؤمنین(ع) معرفی کرد که آن ویژگی ها را داشت. نامش «فاطمه»، دختر حزام بن خالد بود و نیاکانش همه از دلیرمردان بودند. از طرف مادر نیز دارای نجابت خانوادگی و اصالت و عظمت بود. او را فاطمه کلابیّه می گفتند و بعدها به «امّ‏ البنین» شهرت یافت، یعنی مادرِ پسران، چهار پسری که به ‏دنیا آورد و عبّاس یکی از آنان بود.</p>
<p>عقیل برای خواستگاری او نزد پدرش رفت. وی از این موضوع استقبال کرد و با کمال افتخار، پاسخ آری گفت. حضرت علی(ع) با آن زن شریف ازدواج کرد. فاطمه کلابیّه سراسر نجابت و پاکی و خلوص بود. در آغاز ازدواج، وقتی وارد خانه علی(ع) شد، حسن و حسین (علیهماالسلام) بیمار بودند. او آنان را پرستاری کرد و ملاطفت بسیار به آنان نشان داد.</p>
<p>گویند: وقتی او را فاطمه صدا کردند گفت: مرا فاطمه خطاب نکنید تا یاد غمهای مادرتان فاطمه زنده نشود، مرا خادم خود بدانید.</p>
<p>ثمره ازدواج حضرت علی با او، چهار پسر رشید بود به نامهای: عبّاس، عبدالله، جعفر و عثمان، که هر چهار تن سالها بعد در حادثه کربلا به شهادت رسیدند. عباس، قهرمانی که در این بخش از او و خوبی‏ها و فضیلتهایش سخن میگوییم، نخستین ثمره این ازدواج پر برکت و بزرگترین پسر امّ البنین بود.</p>
<p>فاطمه کلابیه (امّ البنین) زنی دارای فضل و کمال و محبّت به خاندان پیامبر بود و برای این دودمانِ پاک، احترام ویژه ‏ای قائل بود. این محبت و مودّت و احترام، عمل به فرمان قرآن بود که اجر رسالت پیامبر را «مودّت اهل بیت» دانسته است(۴). او برای حسن، حسین، زینب و امّ کلثوم، یادگاران عزیز حضرت زهرا (س)، مادری می‏کرد و خود را خدمتکار آنان می‏دانست. وفایش نیز به امیرالمؤمنین (ع) شدید بود. پس از شهادت علی(ع) به احترام آن حضرت و برای حفظ حرمت او، شوهر دیگری اختیار نکرد، با آن که مدّتی نسبتاً طولانی (بیش از بیست سال) پس از آن حضرت زنده بود.</p>
<p>ایمان والای امّ البنین و محبتش به فرزندان رسول خدا چنان بود که آنان را بیشتر از فرزندان خود، دوست می‏داشت. وقتی حادثه کربلا پیش آمد، پیگیر خبرهایی بود که از کوفه و کربلا می‏رسید. هرکس خبر از شهادت فرزندانش می‏داد، او ابتدا از حال حسین(ع) جویا می‏شد و برایش مهمتر بود.</p>
<p>عبّاس بن علی(ع) فرزند چنین بانوی حق شناس و بامعرفتی بود و پدری چون علی بن ابی طالب(ع) داشت و دست تقدیر نیز برای او آینده ‏ای آمیخته به عطر وفا و گوهر ایمان و پاکی رقم زده بود.</p>
<p>ولادت نخستین فرزند امّ البنین، در روز چهارم شعبان سال ۲۶ هجری در مدینه بود. تولّد عباس، خانه علی و دل مولا را روشن و سرشار از امید ساخت، چون حضرت می‏دیدند در کربلایی که در پیش است، این فرزند، پرچمدار و جان نثار آن فرزندش خواهد بود وعباسِ ِعلی، فدای حسینِ ِفاطمه خواهد گشت.</p>
<p>وقتی به دنیا آمد حضرت علی(ع) در گوش او اذان و اقامه گفت، نام خدا و رسول را بر گوش او خواند و او را با توحید و رسالت و دین، پیوند داد و نام او را عباس نهاد. در روز هفتم تولّدش طبق رسم و سنّت اسلامی گوسفندی را به عنوانِ عقیقه ذبح کردند و گوشت آن را به فقرا صدقه دادند.</p>
<p>آن حضرت، گاهی قنداقه عبّاس خردسال را در آغوش میگرفت و آستینِ دستهای کوچک او را بالا می‏زد و بر بازوان او بوسه می‏زد و اشک می‏ریخت. روزی مادرش امّ البنین که شاهد این صحنه بود، سبب گریه امام را پرسید. حضرت فرمود: این دستها در راه کمک و نصرت برادرش حسین، قطع خواهد شد؛ گریهء من برای آن روز است.</p>
<p>با تولّد عبّاس، خانه علی(ع) آمیخته ‏ای از غم و شادی شد: شادی برای این مولود خجسته، و غم و اشک برای آینده‏ ای که برای این فرزند و دستان او در کربلا خواهد بود.</p>
<p>عبّاس در خانه علی(ع) و در دامان مادرِ با ایمان و وفادارش و در کنار حسن و حسین (علیهماالسلام) رشد کرد و از این دودمان پاک و عترتِ رسول، درسهای بزرگ انسانیت و صداقت و اخلاق را فرا گرفت.</p>
<p>تربیت خاصّ امام علی(ع) بی‏ شک، در شکل دادن به شخصیت فکری و روحی بارز و برجستهء این نوجوان، سهم عمده‏ ای داشت و درک بالای او ریشه در همین تربیتهای والا داشت.</p>
<p>روزی حضرت امیر(ع) عبّاسِ خردسال را در کنار خود نشانده بود، حضرت زینب (س) هم حضور داشت. امام به این کودک عزیز گفت: بگو یک. عبّاس گفت: یک. فرمود: بگو دو. عباس از گفتن خودداری کرد و گفت: شرم می‏کنم با زبانی که خدا را به یگانگی خوانده ‏ام دو بگویم. حضرت از معرفت این فرزند خشنود شد و پیشانی عبّاس را بوسید(۱۰).</p>
<p>استعداد ذاتی و تربیت خانوادگی او سبب شد که در کمالات اخلاقی و معنوی، پا به پای رشد جسمی و نیرومندی عضلانی، پیش برود و جوانی کامل، ممتاز و شایسته گردد. نه‏ تنها در قامت رشید بود، بلکه در خِرد، برتر و درجلوه‏ های انسانی هم رشید بود. او می‏دانست که برای چه روزی عظیم، ذخیره شده است تا در یاری حجّت خدا جان نثاری کند. او برای عاشورا به دنیا آمده بود.</p>
<p>عبّاس، نجابت و شرافت خانوادگی داشت و از نفسهای پاک و عنایتهای ویژه علی(ع) و مادرش امّ البنین برخوردار شده بود. امّ البنین هم نجابت و معرفت و محبّت به خاندان پیامبر را یکجا داشت و در ولا و دوستی آنان، مخلص و شیفته بود. از آن سو نزد اهل بیت هم وجهه و موقعیّت ممتاز و مورد احترامی داشت. این که زینب کبری پس از عاشورا و بازگشت به مدینه به خانه او رفت و شهادت عبّاس و برادرانش را به این مادرِ داغدار تسلیت گفت و پیوسته به خانه او رفت و آمد می‏کرد و شریک غمهایش بود، نشانِ احترام و جایگاه شایسته او در نظر اهل‏بیت بود</p>
<p>▲ فصل جوانی</p>
<p>از روزی که عبّاس، چشم به جهان گشوده بود امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسین را در کنار خود دیده بود و از سایه مهر و عطوفت آنان و از چشمه دانش و فضیلتشان برخوردار و سیراب شده بود.</p>
<p>چهارده سال از عمر عبّاس در کنار علی(ع) گذشت، دورانی که علی(ع) با دشمنان درگیر بود. گفته‏ اند عبّاس در برخی از آن جنگها شرکت داشت، در حالی که نوجوانی در حدود دوازده ساله بود، رشید و پرشور و قهرمان که در همان سنّ و سال حریف قهرمانان و جنگاوران بود. علی(ع) به او اجازه پیکار نمی‏داد،(۱۳) به امام حسن و امام حسین هم چندان میدانِ شجاعت نمایی نمی‏داد. اینان ذخیره‏ های خدا برای روزهای آینده اسلام بودند و عبّاس می‏بایست جان و توان و شجاعتش را برای کربلای حسین نگه دارد و علمدار سپاه سیدالشهدا باشد.</p>
<p>برخی جلوه ‏هایی از دلاوری این نوجوان را در جبهه صفّین نگاشته ‏اند. اگر این نقل درست باشد، میزان رزم آوری او را در سنین نوجوانی و دوازده سالگی نشان می‏دهد.</p>
<p>در یکی از روزهای نبرد صفّین، نوجوانی از سپاه علی(ع) بیرون آمد که نقاب بر چهره داشت و از حرکات او نشانه‏ های شجاعت و هیبت و قدرت هویدا بود. از سپاه شام کسی جرأت نکرد به میدان آید. همه ترسان و نگران، شاهد صحنه بودند. معاویه یکی از مردان سپاه خود را به نام «ابن شعثاء»که دلیرمردی برابر با هزاران نفر بود صدا کرد و گفت: به جنگ این جوان برو. آن شخص گفت: ای امیر، مردم مرا با ده هزار نفر برابر می‏دانند، چگونه فرمان می‏دهی که به جنگ این نوجوان بروم؟ معاویه گفت: پس چه کنیم؟ ابن شعثاء گفت: من هفت پسر دارم، یکی از آنان را می‏فرستم تا او را بکشد. گفت: باشد. یکی از پسرانش را فرستاد، به دست این جوان کشته شد. دیگری را فرستاد، او هم کشته شد. همهء پسرانش یک به یک به نبرد این شیر سپاه علی(ع) آمدند و او همه را از دم تیغ گذراند.</p>
<p>خود ابن شعثاء به میدان آمد، در حالی که میگفت: ای جوان، همهء پسرانم را کشتی، به خدا پدر و مادرت را به عزایت خواهم نشاند. حمله کرد و نبرد آغاز شد و ضرباتی میان آنان ردّ و بدل گشت. با یک ضربت کاری جوان، ابن ‏شعثاء به خاک افتاد و به پسرانش پیوست. همهء حاضران شگفت زده شدند. امیرالمؤمنین او را نزد خود فراخواند، نقاب از چهره‏اش کنار زد و پیشانی او را بوسه زد. دیدند که او قمر بنی هاشم عباس بن علی(ع) است.</p>
<p>نیز آورده‏ اند در جنگ صفین، در مقطعی که سپاه معاویه بر آب مسلّط شد و تشنگی، یاران علی(ع) را تهدید می‏کرد، فرمانی که حضرت به یاران خود داد و جمعی را در رکاب حسین(ع) برای گشودن شریعه و باز پس گرفتن آب فرستاد، عباس بن علی هم در کنار برادرش و یار و همرزم او حضور داشته است.</p>
<p>اینها گذشت و سال چهلم هجری رسید و فاجعهء خونین محراب کوفه اتّفاق افتاد. وقتی علی(ع) به شهادت رسید، عباس بن علی چهارده ساله بود و غمگینانه شاهد دفن شبانه و پنهانی امیرالمؤمنین(ع) بود. بی شک این اندوه بزرگ، روح حسّاس او را به سختی آزرد. امّا پس از پدر، تکیه گاهی چون حسنین (علیهماالسلام) داشت و در سایه عزّت و شوکت آنان بود. هرگز توصیه‏ ای را که پدرش در شب ۲۱ رمضان درآستانه شهادت به عباس داشت از یاد نبرد. از او خواست که در عاشورا و کربلا حسین را تنها نگذارد. می‏دانست که روزهای تلخی در پیش دارد و باید کمر همّت و شجاعت ببندد و قربانی بزرگ منای عشق درکربلا شود تا به ابدیّت برسد.</p>
<p>ده سال تلخ را هم پشت سر گذاشت. سالهایی که برادرش امام حسن مجتبی(ع) به امامت رسید، حیله گری‏های معاویه، آن حضرت را به صلح تحمیلی وا داشت. ستمهای امویان اوج گرفته بود. حجربن عدی و یارانش شهید شدند؛ عمروبن حمق خزاعی شهید شد، سختگیری به آل علی ادامه داشت. در منبرها وعّاظ و خطبای وابسته به دربارِ معاویه، پدرش علی(ع) را ناسزا میگفتند. عباس بن علی شاهد این روزهای جانگزای بود تا آن که امام حسن به شهادت رسید. وقتی امام مجتبی، مسموم و شهید شد، عباس بن علی ۲۴ سال داشت. باز هم غمی دیگر برجانش نشست.</p>
<p>پس از آن که امام مجتبی(ع) بنی هاشم را در سوگ شهادت خویش، گریان نهاد و به ملکوت اعلا شتافت، بستگان آن حضرت، بار دیگر تجربه رحلت رسول خدا و فاطمه زهرا وعلی مرتضی را تکرار کردند و غمهایشان تجدید شد. عباس بن علی نیز ازجمله کسانی بود که با گریه و اندوه برای برادرش مرثیه خواند و خاک عزا بر سر و روی خود افکند &#8230;</p>
<p>این سالها نیز گذشت. عباس بن علی(ع) زیر سایه برادر بزرگوارش سیدالشهدا(ع) و در کنار جوانان دیگری از عترت پیامبر خدا می‏زیست و شاهد فراز و نشیبهای روزگار بود.</p>
<p>عباس چند سال پس از شهادت پدر، در سنّ هجده سالگی در اوائل امامت امام مجتبی با لُبابه، دخترعبدالله بن عباس ازدواج کرده بود. ابن عباس راوی حدیث و مفسّر قرآن و شاگرد لایق و برجسته علی(ع) بود. شخصیّت معنوی و فکری این بانو نیز در خانه این مفسّر امّت شکل گرفته و به علم و ادب آراسته بود. از این ازدواج دو فرزند به نامهای «عبیدالله» و «فضل» پدید آمد که هر دو بعدها از عالمان بزرگ دین و مروّجان قرآن گشتند. از نوادگان حضرت اباالفضل(ع) نیز کسانی بودند که در شمار راویان احادیث و عالمان دین در عصر امامان دیگر بودند و این نور علوی که در وجود عباس تجلّی داشت، در نسلهای بعد نیز تداوم یافت و پاسدارانی برای دین خدا تقدیم کرد که همه از عالمان و عابدان و فصیحان و ادیبان بودند.</p>
<p>عباس درهمه دوران حیات، همراه برادرش حسین(ع) بود و فصل جوانی ‏اش در خدمت آن امام گذشت. میان جوانان بنی‏ هاشم شکوه و عزّتی داشت و آنان بر گرد شمع وجود عباس، حلقه‏ ای از عشق و وفا به وجود آورده بودند و این جمعِ حدوداً سی نفری، در خدمت و رکاب امام حسن و امام‏ حسین همواره آماده دفاع بودند و در مجالس و محافل، از شکوه این جوانان، به ویژه از صولت و غیرت و حمیّت عباس سخن بود.</p>
<p>آن روز هم که پس از مرگ معاویه، حاکم مدینه می‏خواست درخواست و نامه یزید را درباره بیعت با امام حسین(ع) مطرح کند و دیداری میان ولید و امام در دارالاماره انجام گرفت، سی نفر از جوانان هاشمی به فرماندهی عباس‏ بن علی(ع) با شمشیرهای برهنه، آماده و گوش به فرمان، بیرون خانه ولید و پشت در ایستاده بودند و منتظر اشاره امام بودند که اگر نیازی شد به درون آیند و مانع بروز حادثه ‏ای شوند. کسانی هم که از مدینه به مکه و از آن‏جا به کربلا حرکت کردند، تحت فرمان اباالفضل(ع) بودند.</p>
<p>اینها، گوشه‏ هایی از رخدادهای زندگی عباس در دوران جوانی بود تا آن که حماسه عاشورا پیش آمد و عباس، وجود خود را پروانه ‏وار به آتشِ عشقِ حسین زد و سراپا سوخت و جاودانه شد درود خدا و همهء پاکان بر او باد.</p>
<p>▲ سیمای اباالفضل(ع(</p>
<p>هم چهره عباس زیبا بود، هم اخلاق و روحیّاتش. ظاهر و باطن عباس نورانی بود و چشمگیر و پرجاذبه. ظاهرش هم آیینه باطنش بود. سیمای پر فروغ و تابنده ‏اش او را همچون ماه، درخشان نشان می‏داد و در میان بنی هاشم، که همه ستارگانِ کمال و جمال بودند، اباالفضل همچون ماه بود؛ از این رو او را «قمر بنی هاشم» میگفتند.</p>
<p>در ترسیم سیمای او، تنها نباید به اندام قوی و قامت رشید و ابروان کشیده و صورت همچون ماهش بسنده کرد؛ فضیلتهای او نیز، که درخشان بود، جزئی از سیمای اباالفضل را تشکیل می‏داد. از سویی نیروی تقوا، دیانت و تعهّدش بسیار بود و از سویی هم از قهرمانان بزرگ اسلام به‏ شمار می‏ آمد. زیبایی صورت و سیرت را یکجا داشت. قامتی رشید و بر افراشته، عضلاتی قوی‏ و بازوانی ستبر وتوانا و چهره ‏ای نمکین و دوست داشتنی داشت. هم وجیه بود، هم ملیح. آنچه خوبان همه داشتند، او به تنهایی داشت.</p>
<p>وقتی سوار بر اسب می‏شد، به خاطر قامت کشیده ‏اش پاهایش به زمین می‏رسید و چون پای در رکاب اسب می‏نهاد، زانوانش به گوشهای اسب می‏رسید. شجاعت و سلحشوری را از پدر به ارث برده بود و در کرامت و بزرگواری و عزّت نفس و جاذبه سیما و رفتار، یادگاری از همه عظمتها و جاذبه‏ های بنی‏ هاشم بود. بر پیشانی‏ اش علامت سجود نمایان بود و از تهجّد و عبادت و خضوع و خاکساری در برابر «اللّه» حکایت می‏کرد. مبارزی بود خدا دوست و سلحشوری آشنا با راز و نیازهای شبانه.</p>
<p>قلبش محکم و استوار بود همچون پاره آهن. فکرش روشن و عقیده ‏اش استوار و ایمانش ریشه ‏دار بود. توحید و محبّت خدا در عمق جانش ریشه داشت. عبادت و خداپرستی او آن چنان بود که به تعبیر شیخ صدوق: نشان سجود در پیشانی و سیمای او دیده می‏شد.</p>
<p>ایمان و بصیرت و وفای عباس، آن چنان مشهور و زبانزد بود که امامان شیعه پیوسته از آن یاد می‏کردند و او را به عنوان یک انسان والا و الگو می ‏ستودند. امام سجاد(ع) روزی به چهره «عبیدالله» فرزند حضرت اباالفضل(ع) نگاه کرد و گریست. آنگاه با یاد کردی از صحنه نبرد اُحد و صحنه کربلا از عموی پیامبر (حمزه سیدالشهدا) و عموی خودش (عباس‏ بن علی) چنین یاد کرد:</p>
<p>«هیچ روزی برای پیامبر خدا سخت‏تر از روز «اُحد» نگذشت. در آن روز، عمویش حضرت حمزه که شیر دلاور خدا و رسول بود به شهادت رسید. بر حسین بن علی(ع) هم روزی سخت‏تر از عاشورا نگذشت که در محاصره سی ‏هزار سپاه دشمن قرار گرفته بود و آنان می‏پنداشتند که با کشتن فرزند رسول خدا به خداوند نزدیک می‏شوند و سرانجام، بی ‏آن‏که به نصایح و خیرخواهی های سیدالشهدا گوش دهند، او را به شهادت رساندند.»</p>
<p> آنگاه در یادآوری فداکاری و عظمت روحی عباس(ع) فرمود:</p>
<p>«خداوند،عمویم عباس را رحمت کند که در راه برادرش ایثار و فداکاری کرد و از جان خود گذشت، چنان فداکاری کرد که دو دستش قلم شد. خداوند نیز به او همانند جعفربن ابی‏طالب در مقابل آن دو دستِ قطع شده دو بال عطا کرد که با آنها در بهشت با فرشتگان پرواز می‏کند.عباس نزد خداوند، مقام و منزلتی دارد بس بزرگ، که همه شهیدان در قیامت به مقام والای او غبطه می‏خورند و رشک می‏برند.»</p>
<p>بصیرت و شناخت عمیق و پایبندی استوار به حق و ولایت و راه خدا از ویژگی های آن حضرت بود. در ستایشی که امام صادق(ع) از او کرده است بر این اوصاف او انگشت نهاده و به‏ عنوان ارزش‏های متبلور در وجود عبّاس، یاد کرده است:</p>
<p>«کان عمُّنا العبّاسُ نافذ البصیره صُلب الایمانِ، جاهد مع ابی‏عبدالله(ع) وابْلی’ بلاءاً حسناً ومضی شهیداً(۲۶)؛</p>
<p>عموی ما عباس، دارای بصیرتی نافذ و ایمانی استوار بود، همراه اباعبدالله جهاد کرد و آزمایش خوبی داد و به شهادت رسید.»</p>
<p>بصیرت و بینش نافذ و قوی که امام در وصف او به کار برده است، سندی افتخار آفرین برای اوست. این ویژگی‏های والاست که سیمای عباس بن علی را درخشان و جاودان ساخته است. وی تنها به عنوان یک قهرمانِ رشید و علمدارِ شجاع مطرح نبود، فضایل علمی و تقوایی او و سطح رفیع دانش او که از خردسالی از سرچشمه علوم الهی سیراب و اشباع شده بود، نیز درخور توجّه است. تعبیر «زُقّ العِلْم زقّاً» که در برخی نقلها آمده است، اشاره به این حقیقت دارد که تغذیه علمی او از همان کودکی بوده است.</p>
<p>افتخار بزرگ عباس بن علی این بود که در همه عمر، در خدمتِ امامت و ولایت و اهل‏بیت عصمت بود، بخصوص نسبت به اباعبدالله الحسین(ع) نقش حمایتی ویژه ای داشت و بازو و پشتوانه و تکیه گاه برادرش سیدالشهدا بود و نسبت به آن حضرت، همان جایگاه را داشت که حضرت امیر نسبت به پیامبر خدا داشت. در این زمینه به مقایسه یکی از نویسندگان درباره این پدر و پسر توجه کنید:</p>
<p>«حضرت عباس در بسیاری از امور اجتماعی مانند پدر قد مردانگی برافراخت و ابراز فعالیت و شجاعت نمود. عباس، پشت و پناه حسین بود مانند پدرش که پشت و پناه حضرت رسول الله بود. عباس در جنگها همان استقامت، پافشاری، شجاعت، قوّت بازو، ایمان و اراده، پشت نکردن به دشمن، فریب دادن و بیم نداشتن از عظمت حریف و انبوهی دشمن را که پدرش درجنگهای اُحد، بدر، خندق، خیبر و غیره نشان داد، در کربلا ابراز داشت.</p>
<p>عباس، همانطور که علی(ع) همیان نان و خرما به دوش میگرفت و برای ایتام و مساکین می‏برد، او به اتفاق و امر برادر، بسیاری از گرسنگان مکّه و مدینه را به همین ترتیب اطعام می‏نمود. عباس، مانند علی(ع) که باب حوایج دربار پیغمبر بود و هرکس روی به ساحت او می‏کرد، اوّل علی را می‏خواند، باب حوایج در استان امام حسین بود و هرکس برای رفع حوایج به دربار حسین (ع) می‏شتافت، عباس را می‏خواند.</p>
<p>عباس مانند پدر که در بستر پیغمبر خوابید و فداکاری کرد در راه پیغمبر، در روز عاشورا برای اطفال و آب آوردن فداکاری کرد. عباس مانند پدر که در حضور پیغمبر شمشیر می‏زد، در حضور برادر شمشیر زد تا از پای در آمد. عباس، همان‏طور که پدرش به تنهایی به دعوت دشمن رفت، به‏ تنهایی برای مهلت به طرف خیل دشمن حرکت فرموده و مهلت گرفت.»</p>
<p>▲ در آیینه القاب</p>
<p>غیر از نام، که مشخّص کننده هر فرد از دیگران است، صفات و ویژگی‏های اخلاقی و عملی اشخاص نیز آنان را از دیگران متمایز می‏کند و به خاطر آن خصوصیّات بر آنها «لقب» نهاده می‏شود و با آن لقبها آنان را صدا می‏زنند یا از آنان یاد می‏کنند.</p>
<p>وقتی به القاب زیبای حضرت عباس می ‏نگریم، آنها را همچون آیینه ‏ای می‏ یابیم که هرکدام،جلوه ‏ای از روح زیبا و فضایل حضرتِ ابوفضایل را نشان می‏دهد. القاب حضرت عباس، برخی در زمان حیاتش هم شهرت یافته بود، برخی بعدها بر او گفته شد و هر کدام مدال افتخار و عنوان فضیلتی است جاودانه.</p>
<p>چه زیباست که اسم، با مسمّی و لقب، با صاحب لقب هماهنگ باشد و هرکس شایسته و درخور لقب و نام و عنوانی باشد که با آن خوانده و یاد می‏شود.</p>
<p>نام این فرزند رشید امیرالمؤمنین «عباس» بود، چون شیرآسا حمله می‏کرد و دلیر بود و در میدانهای نبرد، همچون شیری خشمگین بود که ترس در دل دشمن می‏ریخت و فریادهای حماسی‏اش لرزه بر اندام حریفان می‏افکند.</p>
<p>کُنیه‏ اش «ابوالفضل» بود، پدر فضل؛ هم به این جهت که فضل، نام پسر او بود، هم به این جهت که در واقع نیز، پدر فضیلت بود و فضل و نیکی زاده او و مولود سرشت پاکش و پرورده دست کریمش بود.</p>
<p>او را «ابوالقِربه» (پدر مشک) هم میگفتند به خاطر مشکِ آبی که به دوش میگرفت(۳۳) و از کودکی میان بنی هاشم سقّایی می‏کرد(۳۴)«سقّا» لقب دیگر این بزرگ مرد بود. آب آور تشنگان و طفلان، به خصوص درسفر کربلا، ساقی کاروانیان و آب آور لب تشنگان خیمه‏ های ابا عبدالله(ع) بود و یکی از مسؤولیتهایش در کربلا تأمین آب برای خیمه‏ های امام بود و وقتی از روز هفتم محرّم، آب را به روی یاران امام حسین(ع) بستند، یک بار به همراهی تنی چند از یاران، صف دشمن را شکافت و از فرات آب به خیمه‏ ها آورد. عاقبت هم روز عاشورا در راه آب آوری برای کودکان تشنه به شهادت رسید(۳۵) (که در آینده خواهد آمد). او از تبار هاشم و عبدالمطلب وابوطالب بود، که همه از ساقیانِ حجاج بودند.علی(ع) نیز ان همه چاه و قنات حفر کرد تا تشنگان را سیراب سازد. در روز صفّین هم سپاه علی(ع) پس از استیلا بر آب، سپاه معاویه را اجازه داد که از آن بنوشد تا شاهدی بر فتوّت جبهه علی(ع) باشد. عباس، تداوم آن خط و این مرام و استمرار این فرهنگ و فرزانگی است. درکربلا هم منصب سقّایی داشت تا پاسدار شرف باشد.</p>
<p>لقب دیگرش «قمر بنی هاشم» بود. در میان بنی هاشم زیباترین و جذاب‏ترین چهره را داشت و چون ماه درخشان در شب تار می‏درخشید.</p>
<p>او با عنوانِ «باب الحوائج» هم مشهور است. استان رفیعش قبله گاه حاجات است و توسّل به آن حضرت، برآورنده نیاز محتاجان و دردمندان است. هم در حال حیات درِ رحمت و بابِ حاجت و چشمه کرم بود و مردم حتی اگر با حسین(ع) کاری داشتند از راه عباس وارد می‏شدند، هم پس از شهادت به کسانی که به نام مبارکش متوسّل شوند، عنایت خاصّ دارد و خداوند به پاسِ ایمان و ایثار و شهادت او، حاجت حاجتمندان را بر می‏ آورد. بسیارند آنان که با توسّل به استان فضل اباالفضل(ع) و روی آوردن به درگاه کرم و فتوّت او، شفا یافته‏ اند یا مشکلاتشان برطرف شده و نیازشان بر آمده است. درکتابهای گوناگون، حکایات شگفت وخواندنی از کرامت حضرت اباالفضل(ع) نقل شده است. خواندن و شنیدن این گونه کرامات (اگر صحیح و مستند باشد) بر ایمان وعقیده و محبّت انسان می‏افزاید.</p>
<p>او به «علمدار» و «سپهدار» هم معروف است. این لقب در ارتباط با نقش پرچمداری عباس در کربلاست. وی فرمانده نظامی نیروهای حق در رکاب امام حسین(ع) بود و خود سیّدالشهدا او را با عنوانِ «صاحب لواء» خطاب کرد که نشان‏ دهنده نقش علمداری اوست «عبدصالح» (بنده شایسته) لقب دیگری است که در زیارتنامه او به چشم می‏خورد، زیارتنامه ‏ای که امام صادق(ع) بیان فرموده است. این که یک حجّت معصوم الهی، عباسِ شهید را عبدصالح و مطیع خدا و رسول و امام معرفی کند، افتخار کوچکی نیست.</p>
<p>یکی دیگر از لقبهایش «طیّار» است، چون همانند عمویش جعفر طیّار به جای دو دستی که از پیکرش جدا شد، دو بال به او داده شده تا در بهشت بال در بال فرشتگان پرواز کند. این بشارت را پدرش امیرالمؤمنین(ع) در کودکی عباس، آن هنگام که دستهای او را می‏بوسید و می گریست به اهل خانه داد تا تسلای غم و اندوه آنان گردد&#8230;</p>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://jamejam.ir/index.php/1389/04/22/%d9%85%db%8c%d9%84%d8%a7%d8%af-%d8%ad%d8%b6%d8%b1%d8%aa-%d8%a7%d8%a8%d8%a7%d9%84%d9%81%d8%b6%d9%84-%d8%a7%d9%84%d8%b9%d8%a8%d8%a7%d8%b3-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%da%a9/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>درباره حضرت علی اکبر</title>
		<link>http://jamejam.ir/index.php/1389/04/22/%d9%85%db%8c%d9%84%d8%a7%d8%af-%d8%ad%d8%b6%d8%b1%d8%aa-%d8%b9%d9%84%db%8c-%d8%a7%da%a9%d8%a8%d8%b1-%d8%b9-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%da%a9/</link>
		<comments>http://jamejam.ir/index.php/1389/04/22/%d9%85%db%8c%d9%84%d8%a7%d8%af-%d8%ad%d8%b6%d8%b1%d8%aa-%d8%b9%d9%84%db%8c-%d8%a7%da%a9%d8%a8%d8%b1-%d8%b9-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%da%a9/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 13 Jul 2010 20:26:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>???? ????</dc:creator>
				<category><![CDATA[کشکول]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://jamejam.ir/?p=1549</guid>
		<description><![CDATA[
  
      به نام خدا             میلاد حضرت علی اکبر (ع) مبارک باد&#8230;
وروز جوان هم تبریک میگم وبه
  همین مناسبت
سفارش‏های اخلاقی ـ تربیتی حضرت علی علیه‏السلام به فرزندش امام حسن مجتبی علیه‏السلام
را برایتان گذاشتم &#8230;
بدان که دل نوجوان، مانند زمینی آماده، پذیرای هر بذری است. (پس بکوش تا بذر عشق و  ایمان در آن بکاری)؛ و گرنه سرزمین وجودت، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div id="postbody">
<p>  <a href="http://jamejam.ir/wp-content/uploads/2010/07/لابا.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-1554" title="لابا" src="http://jamejam.ir/wp-content/uploads/2010/07/لابا.jpg" alt="" width="150" height="113" /></a></p>
<p>      به نام خدا           <img title="هورا" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/36.gif" border="0" alt="هورا" />  میلاد حضرت علی اکبر (ع) مبارک باد&#8230;<img title="هورا" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/36.gif" border="0" alt="هورا" /></p>
<p>وروز جوان هم تبریک میگم وبه</p>
<p>  همین مناسبت</p>
<p><strong>سفارش‏های اخلاقی ـ تربیتی حضرت علی علیه‏السلام به فرزندش امام حسن مجتبی علیه‏السلام</strong></p>
<p><strong>را برایتان گذاشتم &#8230;</strong></p>
<li><strong>بدان که دل نوجوان، مانند زمینی آماده، پذیرای هر بذری است. (پس بکوش تا بذر عشق و</strong> <strong> ایمان در آن بکاری)؛ و گرنه سرزمین وجودت، در محاصره نااهلان قرار می‏گیرد. </strong></li>
<li><strong>پسرم! همانا تو را به ترس از خدا سفارش می‏کنم که پیوسته در فرمان او باشی و دلت را</strong> <strong> با یاد خدا زنده کنی و به ریسمان او چنگ زنی. چه وسیله‏ای مطمئن‏تر از رابطه تو با خداست؟ </strong></li>
<li><strong>دلت را با روح اندرز، زندگی ببخش و انگیزه‏های ناروا و هوا و هوس را از سرزمین </strong> <strong>وجودت با نیروی زهد و تقوا بیرون کن و بدان که اقامت‏گاه اصلی و همیشگی‏ات، آخرت </strong><strong>است. پس هرگز آخرتت را به دنیا مفروش. </strong></li>
<li><strong>در راه خدا و زنده نگه‏داشتن ارزش‏های الهی به‏پا خیز و در این راه، از ملامت هیچ </strong> <strong>سرزنشگری مهراس. </strong></li>
<li><strong>جان خویش را به زیور صبر بیارای و بدان که تحمل و صبر در راه حق، بسیار دل‏نشین</strong> <strong> و زیباست. </strong></li>
<li><strong>همواره با خوبان و خیراندیشان هم‏نشین شو، تا از آنان شوی و از بدان و بدکاران بپرهیز،</strong> </li>
<li><strong> تا از شمار آنان نباشی.</strong>                           <strong>  ودر اخر اللهم عجل لولیک الفرج</strong><strong>                                                         الهی آمین</strong></li>
<p> </p>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://jamejam.ir/index.php/1389/04/22/%d9%85%db%8c%d9%84%d8%a7%d8%af-%d8%ad%d8%b6%d8%b1%d8%aa-%d8%b9%d9%84%db%8c-%d8%a7%da%a9%d8%a8%d8%b1-%d8%b9-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%da%a9/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>درباره ماه شعبان</title>
		<link>http://jamejam.ir/index.php/1389/04/22/%d8%ad%d9%84%d9%88%d9%84-%d9%85%d8%a7%d9%87-%d8%a7%d9%85%d9%8a%d8%af-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%da%a9/</link>
		<comments>http://jamejam.ir/index.php/1389/04/22/%d8%ad%d9%84%d9%88%d9%84-%d9%85%d8%a7%d9%87-%d8%a7%d9%85%d9%8a%d8%af-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%da%a9/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 13 Jul 2010 20:17:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>???? ????</dc:creator>
				<category><![CDATA[کشکول]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://jamejam.ir/?p=1542</guid>
		<description><![CDATA[ 
شعبان ماه میلادهای برگزیدگان هستی،ماه میلاد انوار کربلا، ماه میلاد منجی عالم مبارک.

آفتاب: «شعبان» ماه دعا و ذکر و یاد و توجه و عبادت و استغفار است. بنده خاضع چراغ دل قامت به نورى می‏افرازد، تا فارغ از حجابها، جلوه ‏هاى آشکار یار را در وسعت آفرینش به تماشا برخیزد و سفر معنویت و عرفان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> <a href="http://jamejam.ir/wp-content/uploads/2010/07/n00078304-b.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-1547" title="n00078304-b" src="http://jamejam.ir/wp-content/uploads/2010/07/n00078304-b.jpg" alt="" width="753" height="419" /></a></p>
<div id="doc_div5">شعبان ماه میلادهای برگزیدگان هستی،ماه میلاد انوار کربلا، ماه میلاد منجی عالم مبارک.</div>
<div id="doc_div8">
<div id="doc_div9"><strong><span style="color: #ff0000;">آفتاب:</span></strong> «شعبان» ماه دعا و ذکر و یاد و توجه و عبادت و استغفار است. بنده خاضع چراغ دل قامت به نورى می‏افرازد، تا فارغ از حجابها، جلوه ‏هاى آشکار یار را در وسعت آفرینش به تماشا برخیزد و سفر معنویت و عرفان را، ره توشه ‏اى بایسته فراهم آورد. </div>
<p>می‌رود تا در سایه عطوفت بى ‏مرز محبوب، پیوند گیرد و آینه تجلى نور خدا شود. خوان رحمت الهى در ماه رسول خدا گسترده‏ تر است، و مولود های خجسته آن زیباترین زینت ممکن آن است.<br />
 <br />
مولود نزدیک ترین نام به خدا، سفینه عشق، «حسین بن علی» علیه السلام؛ اسطوره وفا و طوفانی ترین دریای عشق، «عباس بن علی» علیه السلام؛ سید ساجدان و سرحلقه عارفان، «علی بن حسین» علیه السلام؛ شبیه ترین صورت به رحمه العالمین، «علی اکبر» علیه السلام و در پایان نماد عشق و انتظار، تک سوار دشت انتظار، «مهدی» عج الله تعالی فرجه الشریف، یگانه منجی عالم ما، موعود زمان و ساحل نجات هستی. </p>
<p>و اینک ما خسته دلان دشت انتظار چشم براه منجی زمان نشسته ایم. باشد تا در این ماه چشمان انتطارمان به ظهورش روشن گردد.</p>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://jamejam.ir/index.php/1389/04/22/%d8%ad%d9%84%d9%88%d9%84-%d9%85%d8%a7%d9%87-%d8%a7%d9%85%d9%8a%d8%af-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%da%a9/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>درباره حضرت زینب سلام الله علیها</title>
		<link>http://jamejam.ir/index.php/1389/04/06/1514/</link>
		<comments>http://jamejam.ir/index.php/1389/04/06/1514/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 27 Jun 2010 23:45:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>???? ????</dc:creator>
				<category><![CDATA[کشکول]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://jamejam.ir/index.php/1389/04/06/1514/</guid>
		<description><![CDATA[
ولادت
ثمره ازدواج مبارک علی علیه السلام و فاطمه زهرا علیها السلام پنج فرزند به نام های حسن، حسین، زینب، ام کلثوم و محسن است.
بنابر آن‌چه که از امام صادق علیه السلام رسیده است «محسن» که آخرین فرزند زهرا بود، بر اثر تجاوز و هجوم دشمنان اسلام به خانه آن حضرت، در شکم مادر جان داد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong><a href="http://jamejam.ir/wp-content/uploads/2010/06/imagesCADDKY8H.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-1513" title="imagesCADDKY8H" src="http://jamejam.ir/wp-content/uploads/2010/06/imagesCADDKY8H.jpg" alt="" width="143" height="107" /></a></strong></p>
<p><strong><span style="color: #0000b0;">ولادت</span></strong><span style="color: #000080;"><br />
ثمره ازدواج مبارک علی علیه السلام و فاطمه زهرا علیها السلام پنج فرزند به نام های حسن، حسین، زینب، ام کلثوم و محسن است.<br />
بنابر آن‌چه که از امام صادق علیه السلام رسیده است «محسن» که آخرین فرزند زهرا بود، بر اثر تجاوز و هجوم دشمنان اسلام به خانه آن حضرت، در شکم مادر جان داد و به دنبال این حادثه دردناک و صدماتی که بر جسم فاطمه علیها السلام وارد آمد، آن حضرت بیماری شدید پیدا کرد و به شهادت رسید.<br />
زینب، سومین فرزند مهد ولایت است که به احتمال قوی در سال ششم هجرت در مدینه چشم به جهان گشود.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma; font-size: x-small;"><span style="color: #ff0000;">&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.<br />
</span><span style="color: #000080;"><br />
</span><strong></strong><span style="color: #000080;"><br />
زینب، یعنی زینت پدر و این نامی است که خداوند برای دختری انتخاب کرد ، که با انجام رسالت خویش زینت بخش تاریخ شد و موجب افتخار و سرافرازی خاندان وحی و ولایت گشت. و این است که نام زینب در تاریخ کربلا که تاریخ جاودانگی اسلام و تشیع است، به خاطر فداکاری‌هایش، زیبا،‌درخشان و جاودانی است.<br />
مراسم نام‌گذاری این درّ ولایت را در تاریخ این گونه می‌خوانیم:<br />
</span><span style="color: #ff0000;">&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.</span><span style="color: #000080;"><br />
<strong></strong><br />
هنگام ولایت زینب کبری، چون رسول خدا در سفر بود، فاطمه از همسرش علی درخواست کرد که نامی برای فرزندشان انتخاب کند. علی علیه السلام در جواب فرمود: من بر پدرت سبقت نمی‌گیرم، صبر می‌کنیم تا پیامبر از سفر برگردد. چون پیامبر بازگشت و خبر ولادت نوزاد زهرا را از زبان علی علیه السلام شنید فرمود: فرزندان فاطمه فرزندان منند ولی خداوند در باره آنان تصمیم می‌گیرد.<br />
بعد از آن جبرئیل نازل شد و پیام آورد که خداوند سلام می‌رساند و می‌فرماید: نام این دختر را زینب بگذارید که این نام را در لوح محفوظ نوشته‌ام. آن گاه رسول خدا زینب را گرفت و بوسید و فرمود: توصیه می‌کنم که همه این دختر را احترام کنند، که او مانند خدیجه کبری است.<br />
یعنی همان گونه که فداکاری های خدیجه در پیشبرد اهداف پیامبر و اسلام بسیار ثمربخش بود، ایثار، صبر و استقامت زینب در راه خدا نیز در بقا و جاودانگی اسلام از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است.</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma; color: #ff0000; font-size: x-small;">&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.</span><span style="font-family: Tahoma; font-size: x-small;"><span style="color: #000080;"><br />
</span><span style="color: #000080;"><br />
<strong></strong><br />
بنابر اینکه ولادت زینب علیها السلام در سال ششم هجری باشد و تاریخ وفات پیامبر اکرم در سال یازدهم؛ زینب بیش از پنج سال با پیامبر نبوده است و این مدت زمان، کافی است که او از اصحاب پیامبر اسلام به شمار آید. بر این مبنا کسانی که شرح حال اصحاب پیامبر اسلام را نوشته اند، نام زینب را زینت‌بخش کتاب خود ساخته‌اند.<br />
</span><span style="color: #ff0000;">&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.</span><span style="color: #000080;"><br />
<strong><span style="color: #0000b0;">در دامان عطوفت </span></strong><br />
این پنج سال فرصتی بود که زینب علیها السلام از تابش نور وجود پیامبر بهره گیرد و پیامبر رحمت، او را در دامان مهر و عطوفت خود نوازش کند و از جرعه‌های معرفت سیراب سازد و حدیث صبر و استقامت در دفتر وجودش بنگارد. چرا که پیامبر بر مصیبت ها و ناگواری های مسیر زندگی زینب به خوبی واقب بود و می دانست که تاب تحمل این زنج‌ها و حوادث ناگوار را تنها روحی بلند و قلبی چون کوه و دلی سرشار از عشق به خدا خواهد داشت. گویا مصیبت و سختی، با سرنوشت زینب عجین گشته و خداوند صبر و پایداری را در او جلوه‌گر ساخته است تا اسوه و الگویی برای همه پویندگان راه خدا باشد.</span><span style="color: #0000b0;">با پیامبر خدا</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma; color: #ff0000; font-size: x-small;">&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.</span><span style="font-family: Tahoma; font-size: x-small;"><span style="color: #000080;"><br />
</span><span style="color: #000080;"><br />
<strong></strong><br />
زینب مسیر پرحادثه و دردناکی را که در پیش دارد، در همان زمان کودکی در آینه رؤیا می نگرد و برای جدش پیامبر اکرم بازگو می‌کند و پیامبر خدا حوادثی را که در انتظار اوست تعبیر می‌کند تا او که دست پرورده علی و بزرگ شده دامان زهراست، خود را برای رویارویی با این حوادث مهیا سازد. این رؤیا را در تاریخ چنین می‌خوانیم: ارتحال پیامبر خدا نزدیک بود، زینب نزد پیامبر آمد و با زبان کودکانه به پیامبر چنین گفت: «ای رسول خدا! دیشب در خواب دیدم که باد سختی وزید که بر اثر آن دنیا در ظلمت فرو رفت و من از شدت آن باد به این سو و آن سو می‌افتادم؛ تا این‌که به درخت بزرگی پناه بردم، ولی باد آن را ریشه کن کرد و من به زمین افتادم. دوباره به شاخه دیگری از آن درخت پناه بردم که آن هم دوام نیاورد. برای سومین مرتبه به شاخه دیگری روی آوردم، آن شاخه نیز از شدت باد در هم شکست. در آن هنگام به دو شاخه به هم پیوسته دیگر پناه بردم که ناگاه آن دو شاخه نیز شکست و من از خواب بیدار شدم».<br />
پیامبر با شنیدن خواب زینب، بسیار گریست و فرمود:<br />
«درختی که اولین بار به آن پناه بردی جدّ توست که به زودی از دنیا می‌رود. و دو شاخه بعد مادر و پدر تو هستند که آن‌ها هم از دنیا می‌روند و آن دو شاخه به هم پیوسته دو برادرت حسن و حسین هستند که در مصیبت آنان دنیا تاریک می‌گردد».<br />
</span><span style="color: #ff0000;">&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.</span><span style="color: #000080;"><br />
<strong><span style="color: #0000b0;">اولین واقعه </span></strong><br />
چندی نگذشت که گوشه ای از خواب زینب به وقوع پیوست و سایه پرمهر و عطوفت پیامبر اکرم از سر زینب کبری و مسلمین رخت بربست و او اولین پناهش را از دست داد و این نخستین مصیبتی بود که در کودکی روح لطیف او را آزرده ساخت. و این تازه آغاز راه بود و او همچنان در انتظار حوادث تلخ و دردناکی است که در پیش رو دارد.<br />
ولی این راست قامت همیشه تاریخ بشریت هرگز سر ذلت در برابر مصیبت ها و سختی‌های زندگی و تاریخ خم نخواهد کرد او با استواری زیبنده‌ای رسالت خویش را که حفظ جاودانگی اسلام است در میان طوفان حوادث به انجام خواهد رساند.</span><span style="color: #0000b0;">رؤیایی دردناک</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma; font-size: x-small;"><span style="color: #000080;"><br />
</span><span style="color: #ff0000;">&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.</span><span style="color: #000080;"><br />
<strong><span style="color: #0000b0;">با مادرش فاطمه </span></strong><br />
فاطمه بعد از پدر گرامی خویش چند ماهی بیش در این دنیا نماند. بنابراین زینب از محبتهای مادری چون صدیقه کبری بیش از چند ماهی بهره نجست.<br />
این دوران کوتاه چند ساله، پر است از فراز و نشیبها و خاطره‌های تلخ و شیرینی که زینب را برای ادامه حرکت و مجاهدت در راه خدا و استقبال از مشکلات و مصائب زندگی آماده می ساخت. زینب مادرش فاطمه را بعد از رحلت رسول خدا خندان و متبسم نمی دید. فاطمه در غم از دست دادن پدری چون رسول خدا و حمایتهای او چندان گریست که نام او را در شمار گریه کنندگان معروف تاریخ چون آدم،‌ یعقوب، یوسف و امام سجاد آورده‌اند.<br />
زینب در تمامی این دوران با مادر در کنار او بود و صحنه‌های مصیبت‌بار رحلت پیامبر خدا و اندوه بیکران مادر و ظلم و جنایت دشمنان* در حق اهلبیت پیامبر را نظاره می‌کرد و همه این ناملایمات بر قلب کوچکش فرود می‌آمد و او برای خدا صبر می‌کرد و پایداری در راه خدا را پیشه خود می‌ساخت،‌ تا زمینه‌ای باشد برای تحمل مصیبتها و رنجهای بزرگتری که در انتظار او بود.<br />
</span><span style="color: #ff0000;">&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.</span><span style="color: #000080;"><br />
<strong><span style="color: #0000b0;">دفاع از حق</span></strong><br />
زینب در مجلس سخنرانی مادرش فاطمه در مسجد رسول خدا در دفاع از حقوق اهلبیت و فدک حاضر بود و خطبه و سخنان مادرش را در آن مجلس به یاد داشت؛ به طوری که خود یکی از راویان آن خطبه به شمار می‌آید.<br />
او از مادرش آموخت که چگونه باید در مقابل دشمنان ایستادگی کرد و آنان را رسوا ساخت. او آماده می‌شد که با سخنان خود در بازار کوفه و کاخ ابن زیاد و یزید، ظلم و جنایت آنان را برملا سازد و از اسلام و ولایت دفاع کند.<br />
</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma; color: #ff0000; font-size: x-small;">&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.</span><span style="font-family: Tahoma; font-size: x-small;"><span style="color: #000080;"><br />
<strong><span style="color: #0000b0;">آخرین دیدار</span></strong><br />
سرانجام زمان آخرین دیدار و وداع با مادر فرا می‌رسد و تکفین مادر پایان می‌یابد. به دعوت پدر، فرزندان زهرا با مادر خویش وداع می‌کنند و لحظاتی مادر را در آغوش می‌گیرند، چنان که فرشتگان از این صحنه دلخراش می گریند&#8230; بیایید گوشه ای از این ماجرای غم‌افزا را از زبان امیرالمؤمنین بشنویم:<br />
«زمانی که خواستم کفن زهرا را گره بزنم، به ام‌کلثوم، زینب،‌ حسن و حسینم گفتم: بیایید از مادرتان توشه‌ای برگیرید که این آغاز جدایی است و دیدار بعدی در بهشت خواهد بود.<br />
حسن و حسین به طرف مادر آمدند؛ در حالی که چنین می‌گفتند: اندوه و حسرتی که از فقدان جدّمان پیامبر و مادرمان فاطمه داریم هرگز خاموش نمی‌شود. ای مادر حسن! ای مادر حسین!‌ هنگامی که جدّمان محمد مصطفی را دیدی سلام ما را به او برسان و بگو بعد از تو ما در دنیا یتیم شدیم.<br />
علی فرمود:<br />
به خدا سوگند مشاهده کردم که زهرا با ناله و اندوه با دو دست فرزندانش را گرفت و مدتی به سینه چسباند که ناگاه هاتفی از آسمان ندا داد که ای ابوالحسن آنان را از آغوش مادر برگیر که به خدا سوگند این دو فرزند، ملائکه آسمان را به گریه انداختند؛&#8230;».<br />
و بدین سان زینب مادری مهربان، ‌مونسی عطوف و پناهی آرام‌بخش را در سنین کودکی از دست می‌دهد که غم هجران او بر قلب کوچکش سنگینی می‌کند. ولی او که مسئله آموز مکتب پیامبر و فاطمه و علی است لحظه‌ای و ذره ای در راه هدف خود تردید نمی‌کند و با استواری گام برمی‌دارد و رسالتش را به انجام می‌رساند.<br />
</span><span style="color: #ff0000;">&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.</span><span style="color: #000080;"><br />
<strong><span style="color: #0000b0;">بعد از مادر</span></strong><br />
دیگر شمع وجود مادر روشنی بخش خانه علی نیست. لزوم نگهداری از فرزندان فاطمه ایجاب می‌کرد که شخصی عهده دار این مهم شود. فاطمه این امر مهم را در آخرین روزهای زندگیش پیش بینی کرده بود و مادری مهربان برای فرزندانش و همسری برای علی در نظر گرفته و ازدواج با او را به علی توصیه نموده بود. این افتخار نصیب بانوی بزرگواری به نام «امامه» شد که به فرموده فاطمه برای فرزندانش همانند خود او بود.<br />
زینب بعد از مادر در سایه تربیتهای پرمهر پدری چون علی و در کنار برادرانی چون حسن و حسین رشد می‌یابد و از همان دوران کودکی مشکلات فراوان و فشارهای روحی بی‌شماری را تجربه کرده و در برابر آن‌ها مقاومت می‌کند و بدین گونه دوران کودکی را پشت سر می‌گذارد.<br />
هر چند زینب کوچکتر از حسن و حسین است،‌ ولی از آن‌جا که دختر فاطمه و دست پرورده اوست و عطر مهر مادری چون فاطمه از او تراوش می‌کند،‌ علاقه و پیوند روحی و عاطفی‌ای که میان او دو برادرش وجود دارد، وصف ناشدنی است. و این ارتباط روحی تا پایان عمر استمرار می‌یابد و زینب لحظه‌ای نمی‌تواند دوری و اندوه این جگرگوشگان فاطمه را تاب بیاورد و چنانکه خواهیم دید تا آخرین لحظات،‌ چون مادری مهربان به آنان عشق می ورزد و هر و محبت نثارشان می‌کند و چیزی نمی‌تواند مانع این پیوند و بستگی گردد.<br />
</span><span style="color: #ff0000;">&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.</span><span style="color: #000080;"><br />
<strong><span style="color: #0000b0;">زندگی مشترک</span></strong><br />
اینک زینب به سالهای تشکیل زندگی مشترک نزدیک شده است. او می‌داند که ازدواج برای هر زنی حق طبیعی و شرعی است و روی گردانی از این سنت، خارج شدن از آئین پیامبر اسلام است.<br />
ولی زینب با ازدواج که عمل به سنت پیامبر خداست،‌ رسالت بزرگی را که بر دوش دارد فراموش نمی‌کند. او می‌داند که باید در تمام صحنه ها و لحظه ها در کنار برادرش باشد. او می‌داند که به ثمر نشستن قیام حسین و شهادت عزیزانش، نیازمند آزادگی در اسارت، صبر و پایداری،‌ و پیام رسای او به گوش تاریخ بشریت است.<br />
از این رو زینب در قرارداد ازدواجش شرط همراهی با برادرش حسین را قید می‌کند تا از وظیفه مهم خود باز نماند. از شخصیتی متعهد به اسلام و دوستدار اهلبیت، چون عبدالله بن جعفر که به خواستگاری دختر علی آمده است، انتظاری جز پذیرش این شرط نیست. به هر صورت مراسم خواستگاری پایان می‌یابد و عبدالله بن جعفر به افتخار همسری زینب کبری نائل می‌گردد.<br />
</span><span style="color: #ff0000;">&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.</span><span style="color: #000080;"><br />
<strong><span style="color: #0000b0;">همسر زینب</span></strong><br />
عبدالله از فرزندان جعفر است و جعفر، فرزند ابوطالب و برادر علی و از جانبازان جبهه موته و شهیدان بزرگ اسلام است. شخصیت جعفر بن ابی‌طالب را که معروف به جعفر طیار است، می‌توان از اظهار علافه و سخنان پیامبر اکرم درباره او دریافت. هنگام فتح خیبر،‌ زمانی که جعفر از حبشه مراجعت کرد پیابمر او را آغوش گرفت و میان دیدگانش را بوسید و فرمود: نمی‌دانم به خاطر کدام یک خوشحال‌تر باشم، به خاطر ورود جعفر یا فتح خیبر؟ و رسول خدا او را در جوار مسجد منزل دادند.<br />
زمانی که جعفر در جبهه موته جنگید و دو دستش قطع شد و حاضر نشد پرچم را بر زمین بیفکند،‌ پیامبر خدا فرمودند: خداوند به جای دو دست دو بال به جعفر عنایت کرد که در بهشت با آن‌ها پرواز کند و از همین روست که او به جعفر طیار معروف شد.<br />
عبدالله در حبشه متولد شد و این ولادت زمانی رخ داد،‌ که جعفر به همراه همسرش و عده‌ای دیگر از مسلمانان بر اثر فشار دشمنان اسلام و به پیشنهاد پیامبر اکرم(ص)‌ به حبشه هجرت کرده بود. عبدالله بعد از شهادت پدرش جعفر مورد محبت و علاقه پیامبر اکرم بود.<br />
در تاریخ آمده است: هنگامی که جعفر پدر عبدالله به شهادت رسید،‌ پیامبر فرمود: فرزندان جعفر را نزد من بیاورید. حضرت آنان را در آغوش عطوفت خود گرفت،‌ بوسید و چشمهایش پر از اشک شد. و این گونه از عبدالله که کودکی بیش نبود تفقد و دلجویی فرمود.<br />
بعد از پیامبر اکرم تاریخ شاهد رشادتها و فداکاریهای عبدالله در کنار امیرالمؤمنین(ع) بوده و او در جنگ صفین از شجاعان صحنه نبرد به شمار رفته است و جود و سخاوت او نیز در آن زمان زبانزد بوده است.<br />
</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma; color: #ff0000; font-size: x-small;">&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.</span><span style="font-family: Tahoma; font-size: x-small;"><span style="color: #000080;"><br />
<strong><span style="color: #0000b0;">در محیط خانه</span></strong><br />
بدون شک در دورانهای مهم تربیت انسان و شکل‌گیری شخصیت او دوران کودکی است. تأثیر پذیری انسان از محیط و اطرافیان خود در این دوره، به مراتب بیشتر و عمیقتر از دوره‌های دیگر زندگی است. اعمال، رفتار،‌ برخوردها و به طور کلی شیوه معاشرت پدر و مادر در خانه و کیفیت ارتباط آنان با یکدیگر و دیگر افراد، در روح و خلق و خوی فرزند اثری مستقیم خواهد گذاشت،‌ روح حساس و لطیف فرزند را تحت تأثیر خود قرار خواهد داد.<br />
اصولاً پدر و مادر می‌توانند، زشتی و زیبایی رفتار وسلوک خود را در آینه شفاف و زلال کودک خود بنگرند و حرکات،‌ روحیات و خصلت های کودکشان را نمونه‌ای از روحیات و صفات خود بدانند.<br />
به خاطر این روح الگو خواهی و تربیت پذیری ،‌پیرامون تربیت کودکان و پرورش فکری، اعتقادی و اخلاقی آنان در روایات توصیه های فراوانی شده است. تأثیر این تربیتها، به قدری است که علی(ع) قلب کودک و مرکز دریافت های او را همانند زمین خالی و بدون کشتی می‌داند که هر بذری را پذیراست.<br />
بنابراین می‌توان شخصیت و آینده کودک را مرهون تربیتها و پرورشهای عملی پدر و مادر دانست که فرزند به صورت الگو از آنان کسب کرده است.<br />
اما زینب، در خانه ای تربیت و رشد یافت،‌ که عالی ترین نمونه زندگی خانوادگی است و در طول تاریخ بشر خانواده‌ای به این بزرگی و عظمت نیامده است و نخواهد آمد. شخصیت زینب در خانه ای شکل گرفت که نور ایمان در آن می درخشید و سرشار از صفا و صمیمیت و آکنده از معنویت و عشق به خدا بود. خانه ای که پدری چون علی دارد و مادری چون فاطمه، پدر و مادر معصومی که تمایلات نفسانی و هوی و هوس در آنان راه نداشت و انگیزه حرکتها و فعالیتهایشان فقط انجام وظیفه الهی بود. آنان جز به رضای خدا به چیزی دیگر نمی اندیشیدند و جز برای پیشرفت اسلام و نجات بشریت گام برنمی‌داشتند.<br />
زینب در این محیط و تحت تربیت چنین پدر و مادری رشد می‌یابد و در چنین مدرسه ای معارف الهی و آداب اسلامی را فرا می‌گیرد و به تربیت دینی و فضائل اخلاقی دست می‌یابد و به کمال می‌رسد.<br />
و بدین گونه مهم‌ترین و اساسی‌ترین کلاس آموزش خانه‌داری، شوهرداری،‌ تربیت فرزند،‌ اداره زندگی و به طور کلی آداب معاشرت زینب، دورانی بود که در کنار مادرش حضور داشت و از رفتار و شیوه زندگی او الگو می‌گرفت تا زمانی او نیز همچون مادرش ـ که زیباترین و خدایی‌ترین زندگی را گذراند ـ در خانه شوهر انجام وظیفه کند.<br />
او شاهد بود که چگونه مادرش برای ایجاد کانونی آرام‌بخش و انباشته از صفا و صمیمیت و روح و معنویت تلاش می‌کرد. او این سخن پدرش را شنیده بود که می‌فرمود: وقتی به خانه می آمدم و به زهرا نگاه می‌کردم،‌تمام غم و غصه هایم برطرف می‌شد و او هیچ گاه مرا خشمگین نکرد.<br />
زینب نمونه باشکوه صمیمیت،‌ همدلی و همراهی را در کانون پرمهر پدر و مادر خویش مشاهده کرده بود، و لذت آن را از یاد نمی برد. او شاهد تلاشهای مادرش در خانه بود و دستهای تاول زده مادر و زحمتهای خانه‌داری را دیده بودو اجر و پاداش کار در خانه را باور داشت.<br />
او تعاون و همکاری در خانه را از پدر و مادرش آموخته بود و می‌دید که پدر هیزم و آب خانه را تهیه می‌کرد و مادر آسیا می‌کرد، خمیر می ساخت و نان می پخت.<br />
زینب، مهر و محبت مادر را نسبت به فرزندان از یاد نمی برد و عطوفت های مادر از شیرین ترین خاطره‌های او بود. او سخنرانی مادرش در مسجد ـ در رفاع از کیان اسلام و ولایت ـ را فراموش نمی‌کرد و از آن درس دینداری و حراست از دستاوردهای جدّ بزرگوارش پیامبر اکرم را فرا می‌گرفت و حمایت از دین خدا را برای خود فرض و لازم می دانست.<br />
و بالاخره شخصت والایی چون زینب کبری که در کانون ولایت رشد یافته و در سایه این تربیتها بزرگ شده است،‌ دریایی است از معرفت و فضیلتهای انسانی و تجربه های اخلاقی و تربیتی که از پدر و مادرش فرا گرفته است. او اکنون به خانه شوهر می‌رود و کانون زندگی را تشکیل می‌دهد و به عنوان مربی بزرگ و نمونه‌ای در سنگر مقدس خانه‌ انجام وظیفه می‌کند و برای اسلام فرزندان برومندی را تربیت می‌کند که نتایج درخشان آن را در آینده تاریخ زندگانی زینب ملاحظه خواهیم کرد.<br />
</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma; color: #ff0000; font-size: x-small;">&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.</span><span style="font-family: Tahoma; font-size: x-small;"><span style="color: #000080;"><br />
<strong><span style="color: #0000b0;">در مکتب پدر </span></strong><br />
بانوی بزرگ اسلام زینب کبری حدود سی و پنج سال داشت که پدرش علی به شهادت رسید. او بدون تردید از دوران حیات پدر بزرگوارش آگاهی‌ها و بهره‌های فکری و معنوی فراوانی گرفته است و خاطرات زیادی از دوران پدر دارد. خاطرات تلخ و شیرینی که هر کدام در شکل‌گیری شخصیت زینب و سازندگی او تأثیر عمیقی داشته است.<br />
</span><span style="color: #ff0000;">&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.</span><span style="color: #000080;"><br />
<strong><span style="color: #0000b0;">صبر و بردباری</span></strong><br />
او روزها و سالهای مظلومیت پدر را خوب به یاد داشت و شاهد بود که بعد از رحلت پیابمر اسلام، ‌ولایت پدرش را که بزرگترین شخصیت جهان اسلام بعد از پیامبر بود، نادیده گرفتند و بر جایگاهی که پیامبر بعد از خود برای علی(ع) تعین کرده بود و کراراً آن را گوشزد می‌کرد و مسلمانان را به آن توصیه می‌فرمود عاصبانه تکیه زدند و حق او را ضایع ساختند. بر کرسی هوسها نشستند و خود را جانشین و خلیفه پیامبر خواندند. و امیرالمؤمنین که جز به حفظ اسلام و مصالح مسلمین نمی اندیشید همچنان صبر پیشه کردو رضایت خدا را بر هر چیز مقدم داشت و بیست و پنج سال سکوت اختیار کرد.<br />
زینب در این دوران،‌ حوادث را به دقت پیگیری می‌کرد و بر بینش و آگاهیهای خود می افزود. هواپرستی و دنیا طلبی بسیاری را می‌دید،‌ دوست و دشمن را به خوبی از یکدیگر تمیز می‌داد و شاهد کینه‌توزی‌های ابوسفیان‌ها و معاویه ها بود. دشمنان نقابداری که در ظاهر،‌ لباس اسلام بر تن کرده بودند و سنگ اسلام به سینه می‌زدند و در باطن و حقیقت برای نابودی آن نقشه می کشیدند و حقایق را وارونه جلوه می دادند.<br />
زینب،‌ همه این دشمنی‌ها را می‌دید و عظمت صبر پدر را درمی‌یافت. هم او که فرمود:<br />
«صبرت و فی العین قدیً و فی الحلق شجاً» شکیبایی ورزیدم همچون کسی که خاشاک چشمش را پر کرده و استخوان راه گلویش را گرفته است.<br />
زینب از صبر او الهام می‌گرفت و درس فداکاری می آموخت. می آموخت که چگونه باید تمام مشکلات و رنجهای راه خدا را تحمل کرد، محرومیتها را پذیرا شد و مصالح فردی را فدای مصلحت اسلام کرد.<br />
</span><span style="color: #ff0000;">&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.</span><span style="color: #000080;"><strong><span style="color: #0000b0;">عدالت گستری</span></strong><br />
دوران بیست و پنج سال مظلومیت و سکوت سپری می‌شود؛ مردم به خانه امیرالمؤمنین هجوم می‌آورند و علی(ع) که اندیشه ای جز حق در او راه ندارد برای رهایی بخشیدن مردم از ظلمها،‌ بی‌عدالتی‌ها و انحرافاتی که بعد از پیامبر اکرم دامنگیر آنان شده بود، زمام حکومت را در دست می‌گیرد.<br />
پنج سال حکومت علی(ع) برای زینب بسیار آموزنده و الهام بخش بود. عدالت گستری در آن دوران چنان اوج داشت که بسیاری از کسان که به هوس متاع دنیا، ریاست، پست و مقام و ثروت اندوزی به سوی علی روی آورده بودند از دشمنان سرسخت و ستیزه جوی او شدند. آنان ظطاقت شنیدن سخنی چون: «به خدا قسم آن‌چه از عطایای عثمان، و آن‌چه بیهوده از بیت المال مسلمین به این و آن بخشیده،‌ بیابم به صاحبش برمی‌گردانم؛ گرچه زنانی را به آن کابین بسته یا کنیزانی را با آن خریده باشند.» را نداشتند.<br />
آنان دیدند که حضرت در برابر درخواست برادرش عقیل که به خاطر فقر چیزی از گندمهای بیت‌المال می‌طلبید،‌ آهنی گداخته به بدن او نزدیک کرد و در مقابل ناله برادرش عقیل،‌ فرمود: «زنان در سوگ تو بگریند! از آهن تفتیده ای که انسانی آن را به صورت بازیچه، سرخ کرده ناله می‌کنی!‌ اما مرا به سوی آتشی می کشانی که خداوند جبار با شعله خشم و غضبش برافروخته است!‌ تو از این می نالی و من از آتش سوزان نالان نشوم؟».<br />
قضاوت حضرت درباره دخترش ـ که گردنبندی را از بیت‌المال به امانت گرفته بود ـ که «اگر این امانت را از بیت المال به صورت عاریه ضمانتی نگرفته بودی نخستین زن هاشمی بودی که دستت را به خاطر دزدی قطع می‌کردم» ریشه های طمع را در آنان می سوزاند.<br />
</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma; color: #ff0000; font-size: x-small;">&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.</span><span style="font-family: Tahoma; font-size: x-small;"><span style="color: #000080;"><br />
<strong><span style="color: #0000b0;">ظلم ستیزی </span></strong><br />
دوران حکومت علی (ع) سراسر مبارزه و جنگ با دشمنان عوام فریبی بود که ناآگاهان جامعه و دنیاطلبان را آلت دست قرار می دادند تا بهتر و بیش‌تر بتوانند به هوس ها و دنیاطلبی های خود دست یابند. علی و اسلام،‌ دشمنان خطرناک و مکار و حیله‌گری چون معاویه را در برابر خود داشت؛ که از همه چیز حتی مقدسات مردم برای پیشبرد اهداف شوم خود استفاده می‌کردند. دشمنان نادان و کج فهمی چون خوارج که در پناه پوسته‌ای از دیانت با علی دشمنی می‌کردند و جمل سوارانی که عایشه همسر پیامبر را سپر خود ساخته بودند و &#8230; و علی که برای عدالت‌گستری و ظلم ستیزی حکومت را در دست گرفته بود، جز مبارزه‌ای سخت، طولانی و طاقت‌فرسا راهی در پیش خود نمی یافت.<br />
زینب حوادث دردناک بعد از پیامبر را مشاهده می‌کرد، از آن عبرت می‌گرفت و درس می آموخت و بر بینش اجتماعی، سیاسی و تاریخی خود می افزود و افزون بر این از شجاعت، زهد، عبادت و فضیلت‌های بیشمار پدرش الهام می‌گرفت. او که در مکتب چنین پدری درس آموخته بود، تمام آموخته‌های خود را در صحنه‌های بزرگی چون کربلا، کوفه، شام و&#8230; به نمایش گذارد، و با تدبیر و درایت، شجاعت و شهامت، صبر و استقامت و زهد و عبادت خود را ثابت کرد که دختر پدری است که تمامی عمر خود را در راه خدا و رضای او سپری کرده، با قدرت صبر پیشه ساخته، با شهامت عدالت گسترده، با شجاعت دشمن‌ستیزی کرده و بالاخره همه چیز را فدای محبوب خویش ساخته است.<br />
</span><span style="color: #ff0000;">&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.</span><span style="color: #000080;"><br />
<strong><span style="color: #0000b0;">در سوگ پدر</span></strong><br />
سحرگاه نوزدهم رمضان سال ۴۰ هجری صدایی آسمان و فضای شهر کوفه را پر کرد که خبر از شهادت امام عدالت و راستی، در محراب عبادت می‌داد. مردم و شیعیان کوفه سراسیمه خود را به امام خویش می رسانند تا از حال او جویا شوند. زینب علیها السلام، همچون دیگر فرزندان آن حضرت از اولین افرادی بود که خود را به بالین پدر رساند و فرق شکافته‌اش را نظاره کرد.<br />
زینب بانویی است حدود سی و پنج ساله و سرشار از عواطف و احساسات. او تعلق خاطری بس عمیق با پدری دارد که سی سال در سایه محبت های او آرام گرفته است. او چگونه خود را به پدر رسانده است؟ چه سخنی به هنگام دیدن چهره خونین و سر شکافته پدر داشته است؟ پاسخ این پرسش‌ها به خوبی روشن نیست. ولی ندبه های جانسوز زینب و بیان درد جانگدازش بر بالین پدر که صدای مردم بیرون از اتاق را به ناله بلند کرد، بیانگر عمق مصیبتی است که بر جان زینب وارد شده است. حادثه‌ای که دل سنگ را آب می‌کند و دوستان حضرت را بیتاب، معلوم است با روح لطیف و دل پر مهر و عطوفت دختری چون زینب چه خواهد کرد.<br />
شهادت امیرالمؤمنین و جدایی زینب از پدر بسیار سخت و گران است. او بعد از وفات جدش رسول خدا و شهادت مادرش فاطمه زهرا (س) دل به پدر بسته بود. سایه پر مهر پدر، آرام بخش روح و جان داغدیده او بود. اما اکنون باید از این کانون محبت دل برگیرد و درد فراق پدر را بر دردهای دلش بیفزاید. و او که تربیت شده مکتب این چنین پدری است و جز به رضای خدا نمی اندیشد، جز صبر بر نمی‌گزیند.<br />
دوران امامت امام حسن مجتبی علیه السلام<br />
بهترین راه برای ترسیم تابلویی روشن از اوضاع مردم در زمان امام مجتبی (ع)، بررسی تحلیل‌هایی است که علی (ع) در باره مردم کوفه دارد؛ زیرا زعامت همان مردم بعد از علی به عهده امام مجتبی واگذار شده است. مردمی که از نظر عقل و شعور ـ به تعبیر علی (ع) ـ همانند کودکان هستند و از نظر بی تعهدی و بی‌وفایی آنچنانند که علی (ع) آروز می‌کند: «ای کاش آن‌ها را ندیده بودم!» و یا خواهان این است که ده نفر از لشکریان خود را بدهد و یک نفر از شامیان را بگیرد.<br />
امام مجتبی با چنین مردمی و با چنان روحیه‌هایی سر و کار داشت و طبیعی است که کار کردن با این مردم و مبارزه با دشمن به وسیله این جمعیت، بی فایده است و بدانجا می انجامد که سجاده از زیر پای امام می‌کشند، به ایشان اهانت می‌کنند و حضرت را مجروح می‌سازند.<br />
زینب در روزگار برادرش امام مجتبی همانند روزگار مظلومیت پدرش، شاهد بی وفایی مردم و توطئه‌های حساب شده دشمنان و تبلیغات گسترده و دقیق معاویه و در نهایت تنها ماندن و مظلومیت برادرش امام مجتبی است. او جامعه و زمان خود را به خوبی می‌شناسد و می‌داند که ایستادگی در برابر ظلم و قیام علیه ظالم علاوه بر رهبری انسانی کامل و عبدی صالح به عنوان امام معصوم نیازمند امتی با وفا و گوش به فرمان است.<br />
او به خوبی دریافت که مدعیان پیروی از اهلبیت در هنگام سختی و امتحان به سرعت رو به کاستی می‌گذارند و همه ارزش‌های دینی و معنوی را به دنیای فانی می فروشند و امام معصومی چون امام مجتبی را فدای آمال و آرزوهای شیطانی خود می‌کنند. زینب دوست و دشمن واقعی را می‌شناسد و جز تسلیم و انقیاد و آمادگی برای اجرای منویات امامش از خود هیچ اراده و خواستی ندارد. زینب در این مدت خود را در رنج‌هایی که امام مجتبی از مردم نابکار آن زمان می‌کشید، سهیم و شریک می‌دانست و شاهد خون جگر خوردن برادرش امام مجتبی (ع) بود. او شهادت مظلومانه برادر و اهانت به جنازه آن عزیز را به چشم خود دید و چه اشک‌های غم که از دیدگانش جاری گشت و چه داغ‌ها که بر دل سوخته اش نهاده شد. عظمت و بزرگی این مصیبت‌ها، دردها، رنج‌ها و غم‌ها را زینب در شب عاشورا بر زبان جاری ساخت. آن هنگام که از اشعاری که سیدالشهدا خواند، دریافت که مصیبت شهادت امام حسین و یارانش فرود آمده است؛ بانگ برداشت که «وای از این مصیبت؛ کاش مرگ زندگیم را نابود ساخته بود! امروز همانند روزی است که مادرم فاطمه و پدرم علی و برادرم حسن از دنیا رفتند&#8230;».<br />
باری شعار زینب در تمام این مصائب، همان شعار سیدالشهداست که در اوج مصیبت‌های سهمگین کربلا زیر لب زمزمه کرد: «&#8230; صبرا علی قضائک، لااله سواک یا غیاث المستغیثین». «خداوندا! در برابر قضا و قدر تو شکیبایم. جز تو معبودی نیست ای فریادرس دادخواهان».</span><a href="http://www.zeynaby.com/zeynab/zendeginame.htm#top"></a></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://jamejam.ir/index.php/1389/04/06/1514/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>درباره مولی الموحدین حضرت علی علیه السلام</title>
		<link>http://jamejam.ir/index.php/1389/04/03/1486/</link>
		<comments>http://jamejam.ir/index.php/1389/04/03/1486/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 24 Jun 2010 16:38:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>???? ????</dc:creator>
				<category><![CDATA[کشکول]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://jamejam.ir/?p=1486</guid>
		<description><![CDATA[
اشاره
از علی گفتن، نه در توان محدود ذهن های ماست که راهی به افلاک عظمت او نداریم و نه حتی در قدرت واژه ها که جرعه هایی از اقیانوس وجود او را به سطر آورند، ولی به رسم ادب، به آزِ ثواب و به قصد خوشه چینی از خرمن بی کرانه وجودش، ظرف کوچک ادراکمان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h3><a href="http://jamejam.ir/wp-content/uploads/2010/06/imagesس.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-1490" title="imagesس" src="http://jamejam.ir/wp-content/uploads/2010/06/imagesس.jpg" alt="" width="141" height="114" /></a></h3>
<h3>اشاره</h3>
<p>از <span>علی</span> گفتن، نه در توان محدود ذهن های ماست که راهی به افلاک عظمت او نداریم و نه حتی در قدرت واژه ها که جرعه هایی از اقیانوس وجود او را به سطر آورند، ولی به رسم ادب، به آزِ ثواب و به قصد خوشه چینی از خرمن بی کرانه وجودش، ظرف کوچک ادراکمان را زیر باران عظمت او گرفته ایم. این سطرهای ناچیز به این نیت نگاشته شده اند.</p>
<p>در گلبرگهای گذشته، به بهانه تولد آن مولود، شب قدر، شهادت ایشان و حتی صفحه های ثابت درس هایی از نهج البلاغه برای سال امام <span>علی</span> <span>علی</span>ه السلام ، گلبرگ های بسیاری از معرفت گرد هم آمده اند. در این نوشته کوتاه، شبنمی به آن سبزه ها افزوده ایم.</p>
<h3><span>علی</span> <span>علی</span>ه السلام تجلی زیباترین ها</h3>
<p>زیباترین ولادت: شرافت ولادت در مهبط وحی و فرودگاه فرشتگان الهی؛ یعنی کعبه، تنها، افتخار اوست. زیباترین نام: نام او از نام خدا مشتق شد؛ <span>علی</span>.</p>
<p>زیباترین معلم: در محضر برترین وجود هستی زانوی آموختن بغل گرفت؛ در مکتب رسالت.</p>
<p>زیباترین ایثار: در شب نیرنگ کفر باوران برای قتل پیامبر، او بود که شجاعانه شمشیرها را انتظار کشید.</p>
<p>زیباترین عبادت: غرق در بحر دلدادگی، بی خود از خود، تیر را این هنگام باید از پای او بیرون کشید.</p>
<p>زیباترین حماسه: بدر، احد، خیبر، خندق؛ کدام کس را یارای هماوردی با اوست.</p>
<p>زیباترین سخنان: سخنش فروتر از سخن خالق و فراتر از سخن مخلوق بود؛ برادر قرآن.</p>
<p>زیباترین شهادت: هنگام عشق بازی با خدا، در محراب بندگی!</p>
<h3><span>علی</span> کیست؟</h3>
<p>در نسل ابراهیم خلیل ریشه داشت. در خانه کعبه زاده شد؛ فضیلتی که نه پیش و نه پس از او، کسی در آن شریک نبود. در دامن نبوت رشد کرد. نخستین مسلمان شد؛ اولین مردی که به رسالت ایمان آورد. در روزهای سخت و پرآشوب، یاور اسلام گشت. سایه ساری بود آرامش بخش، همراهی استوار و هم یاری فداکار. لیلة المبیت را او آفرید؛ در شب هجوم مشرکان برای قتل پیامبر در بستر ایشان آرمید. <span>علی</span> <span>علی</span>ه السلام در بدر، ذوالفقار حماسه آفرین بود؛ در احد، سپر ستم زدا و در خندق، تمامی اسلام که در برابر تمامی کفر ایستاد. <span>علی</span> از اهل بیت بود؛ همانان که از رِجس و شرک دور بودند و از تطهیر شدگان شمرده می شدند. <span>علی</span> <span>علی</span>ه السلام کسی است که خداوند درباره اش گفته است: «پیشوا و ولی شما، تنها خداست و پیامبر او و آنان که ایمان آوردند؛ همان ها که نماز را بر پا می دارند و در حال رکوع زکات می دهند.» <span>علی</span> <span>علی</span>ه السلام تفسیر این همه فضیلت است؛ مردی که فقط یک بار در تاریخ هستی ظهور کرد.</p>
<h3>جامع اضداد</h3>
<p>از نکته های شگرف زندگانی <span>حضرت</span> <span>علی</span> <span>علی</span>ه السلام که شگفتی همه ژرف اندیشان حقیقت جو را برانگیخته است، بی کرانگی ابعاد وجودی آن <span>حضرت</span> در همه فضایل اخلاقی است. امیر خاک و افلاک، جامع صفاتی بود که همراهی و هم نشینی آنها در وجود یک فرد در باور آدمی نمی گنجد.</p>
<p>امام خمینی <span>علی</span>هم السلام که در شناخت اهل بیت <span>علی</span>هم السلام معرفتی بی مرز داشت، درباره این ویژگی امیرمؤمنان <span>علی</span> <span>علی</span>ه السلام می فرماید: «این <span>علی</span> همه چیز است؛ یعنی در همه ابعاد انسانیت درجه یک است، و لهذا هر طایفه ای خودشان را به او نزدیک می کنند و خاصیت هر طبقه را هم دارد. خاصیت قدرت ورزشکارها را به طور وافی دارد. &#8230; در عبادت، فوق همه عبادت کنندگان است. در زهد فوق همه زاهدهاست. در جنگ، فوق همه جنگ جویان هست. در قدرت، فوق همه قدرت ورزان هست و این یک اعجوبه ای است که جمع مابین متضاد با هم کرده است.» «[آن <span>حضرت</span> [بعد از اینکه دست دو نفر دزد را قطع می کند، چنان نسبت به آنان عاطفه و محبت نشان می دهد و معالجه و پذیرایی می کند که مداحان <span>حضرت</span> می شوند. یا وقتی می شنود ارتش غارتگر معاویه خلخال از پای یک زن اهل ذمه درآورده اند، به قدری ناراحت می شود و عواطفش چنان جریحه دار می گردد که در نطقی می فرماید: اگر از تأثر این واقعه انسان بمیرد، قابل سرزنش نخواهد بود. با این همه عاطفه، روزی هم شمشیر می کشد و افراد مفسد را با کمال قدرت از پا در می آورد».</p>
<h3>پرورش یافته عبدالله اعظم</h3>
<p>امام راحل که ضمیری آمیخته با معرفت و روحی نور گرفته از شعاع خورشیدی اهل بیت داشت، نام و یاد <span>حضرت</span> <span>علی</span> <span>علی</span>ه السلام را با عشق و حرارتی برآمده از صمیم جان می برد. امام خمینی رحمه الله درباره مقام و منزلت <span>حضرت</span> <span>علی</span> <span>علی</span>ه السلام می فرمود: «<span>علی</span> بن ابی طالب فقط بنده خدا بود و این، بزرگ ترین شاخصه اوست که می توان از آن یاد کرد و پرورش یافته و تربیت شده پیامبر عظیم الشأن است و این از بزرگ ترین افتخارات اوست. کدام شخصیت می تواند ادعا کند که عبدالله است و از همه عبودیت ها بریده است، جز انبیای عظام و اولیای معظم که <span>علی</span> <span>علی</span>ه السلام ، آن عبد وارسته از غیر و پیوسته به دوست که حجب نور و ظلمت را دریده و به معدن عظمت رسیده است، در صف مقدم است، و کدام شخصیت است که می تواند ادعا کند از خردسالی تا آخر عمر رسول اکرم صلی الله <span>علی</span>ه و آله در دامن و پناه و تحت تربیت وحی و حامل آن بوده است جز <span>علی</span> بن ابی طالب که وحی و تربیت صاحب وحی در اعماق روح و جان او ریشه دوانده. پس او به حق عبدالله است و پرورش یافته عبدالله اعظم است».</p>
<h3>ایمان <span>حضرت</span> <span>علی</span> <span>علی</span>ه السلام</h3>
<table cellspacing="1" width="95%" align="center">
<tbody>
<tr align="center">
<td>فارغ از هر دو جهانم به گل روی <span>علی</span></td>
<td>از خُم دوست، جوانم به خَم موی <span>علی</span></td>
</tr>
<tr align="center">
<td>طی کنم عرصه ملک و ملکوت از پی دوست</td>
<td>یاد آرم به خرابات چو ابروی <span>علی</span></td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p>امام خمینی رحمه الله که تجلی پارسایی اش هر چشم حقیقت بین را خیره می کرد، با شوری از سر شیدایی، ارجمندترین توصیف ها را در وصف مولای پرهیزکاران می آورد. امام درباره ایمان <span>حضرت</span> <span>علی</span> <span>علی</span>ه السلام می فرمود: «به خودشان قسم&#8230; اگر بشر پشت به پشت یکدیگر دهند و بخواهند یک لا اله الا الله امیرالمؤمنین را بگویند، نمی توانند. &#8230; به مقام <span>علی</span> بن ابی طالب قسم که اگر ملایکه مقرّبین و انبیای مرسلین، غیر از رسول خاتم که مولای <span>علی</span> و غیر اوست، بخواهند یک تکبیر او را بگویند، نتوانند. حال قلب آنها را جز خود آنها نمی داند کسی.» «شما شیعه همان هستید که می فرمود: اگر همه عالم در مقابل من بایستند، تنها در مقابل همه می ایستم. آن ایمان است که او را آن طور در مقابل همه چیز می ایستاند. آن اخلاص اوست. آن روحانیت و معنویت اوست و شما هم شیعه او هستید».</p>
<h3>شرح شیدایی</h3>
<table cellspacing="1" width="95%" align="center">
<tbody>
<tr align="center">
<td>ای شاه شاهان جهان، الله مولانا <span>علی</span></td>
<td>ای نور چشم عاشقان، الله مولانا <span>علی</span></td>
</tr>
<tr align="center">
<td>خورشید باشد ذره ای از خاکدان کوی تو</td>
<td>دریای عمّان شبنمی، الله مولانا <span>علی</span></td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p>مولانا جلال الدین محمد بلخی مشهور به مولانا، از شاعران شیفته مولا <span>علی</span> <span>علی</span>ه السلام است. او با نگاهی سرشار از عشق چونان شیعه ای شیدا، معرفت و عمیقش را در ابیاتی ماندگار جاری دل های حقیقت بین می کند.</p>
<table cellspacing="1" width="95%" align="center">
<tbody>
<tr align="center">
<td>ای مرغ خوش الحان بخوان، الله مولانا <span>علی</span></td>
<td>تسبیح خود کن بر زبان، الله مولانا <span>علی</span></td>
</tr>
<tr align="center">
<td>مجموعه قرآن مدحتش، حمد و ثنا و عزتش</td>
<td>نام بزرگی خدمتش، الله مولانا <span>علی</span></td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p>مولانا در جایی دیگر و در غزلی مشهور با ردیف «آرزوست»، کسی را می جوید که عالمی او را جُسته، ولی نیافته است:</p>
<table cellspacing="1" width="95%" align="center">
<tbody>
<tr align="center">
<td>گفت یافت می نشود جسته ایم ما</td>
<td>گفت آن که یافت می نشود، آنم آرزوست</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p>و در بیت دهم همین غزل آن «یافت ناشدنی» را چنین معرفی می کند:</p>
<table cellspacing="1" width="95%" align="center">
<tbody>
<tr align="center">
<td>زین همرهان سست عناصر دلم گرفت</td>
<td>شیر خدا و رستم دستانم آرزوست</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p>مثنوی معنوی مولانا، مشحون است از حکایت هایی که مولانا با نگاهی ژرف تر به مولا می نگرد و خواننده اندیشمند را به شنا در دریای معرفت <span>علی</span> وا می دارد.</p>
<h3>بگذار بگویند شیعه ام</h3>
<p>اقیانوس بی کران وجود <span>علی</span> <span>علی</span>ه السلام ، غواصان دانش و بینش را به تحیری شگرف واداشته است. هر کس دل به حکومت حکمتِ <span>علی</span> سپرده، ستایشگر کمال او شده است. در میان انبوه این ملاّحان معانی، اندیشمندان غیر مسلمان بسیارند و بی شمار که برخی از آنها حتی کتاب هایی درباره آن <span>حضرت</span> نگاشته اند. از جمع اینان پُولس سلامه، شاعر مسیحی عرب زبان در کتاب خود با شور و جذبه ای خالصانه آورده است: «ای ابوالحسن! شعر من در ساحل دریای تو سنگ ریزه ای بیش نیست. این شعر حماسی را بپذیر و از بهشت جاوید به مردی ناتوان که قلمش را به نام تو شرف بخشیده است، بنگر.» سلامه در ابیات دیگری می گوید: «من شیفته دلاوری، الهام، عدالت و اخلاق پسندیده ام. آری، اگر <span>علی</span>، پیامبر نبود، ولی خُلق او پیامبرانه است. این اشعاری است برای بهترین مردم پس از محمد صلی الله <span>علی</span>ه و آله که آفرینش، انسانی چون او ندیده است.» سلامه در اعتراض به هم کیشانی که به او خرده گرفته اند، می گوید: «اگر عشق ورزیدن به <span>علی</span> <span>علی</span>ه السلام و اهل بیت طاهرین و شوریدن بر ستم، شیعه گری است، آری من شیعه ام».</p>
<h3>تو، خود، حدیث مفصل بخوان</h3>
<p>برای شنیدن <span>علی</span> <span>علی</span>ه السلام ابتدا پای سفره سخن سعدی می نشینم:</p>
<table cellspacing="1" width="95%" align="center">
<tbody>
<tr align="center">
<td>جوان مرد اگر راست خواهی، ولی است</td>
<td>کرم پیشه شاه مردان <span>علی</span> است</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p>و بعد به لسان الغیب شیراز، حافظ اهل راز تفأل می زنم:</p>
<table cellspacing="1" width="95%" align="center">
<tbody>
<tr align="center">
<td>گر تشنه فیض رحمتی ای حافظ</td>
<td>سرچشمه آن ز ساقی کوثر پرس</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p>فردوسی، برایم قصه «اَنا مَدینَةُ الْعِلْمِ وَ عَلیٌ بابُها» را می سراید:</p>
<table cellspacing="1" width="95%" align="center">
<tbody>
<tr align="center">
<td>که من شهر علمم، <span>علی</span>ّم در است</td>
<td>درست این سخن گفت پیغمبر است</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p>مولوی از قصه رویارویی <span>علی</span> و عمر بن عبدود، پهلوان نامی عرب می گوید و از اخلاص <span>علی</span>:</p>
<table cellspacing="1" width="95%" align="center">
<tbody>
<tr align="center">
<td>از <span>علی</span> آموز اخلاص عمل</td>
<td>شیر حق را دان منزه از دغل</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p>از فراز قرن ها می گذرم و به عارف فرزانه، ملاّهادی سبزواری می رسم:</p>
<table cellspacing="1" width="95%" align="center">
<tbody>
<tr align="center">
<td>گویند که دم مرگ <span>علی</span> را بینی</td>
<td>ای کاش که هر دمم مرگ بُوَد</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p>و من سرشار از ذکر <span>علی</span> می شوم وقتی شعر میرزا ابوالحسن طوطی همدانی را می شنوم:</p>
<table cellspacing="1" width="95%" align="center">
<tbody>
<tr align="center">
<td>بگو به صدق هر نفس، گرت دلی است منجلی</td>
<td><span>علی</span> <span>علی</span> <span>علی</span> <span>علی</span>، <span>علی</span> <span>علی</span> <span>علی</span> <span>علی</span></td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p>وصف <span>علی</span> فراتر از ادراک واژه هاست و مجال ما همیشه کوتاه:</p>
<table cellspacing="1" width="95%" align="center">
<tbody>
<tr align="center">
<td>به پرده بود جمال جمیل عزّوجل</td>
<td><span>علی</span> شد آینه، «خیرُ الکلام قلَّ و دلّ»</td>
</tr>
<tr align="center">
<td>من از مفصّل این نکته، مُجملی گفتم</td>
<td>تو، خود، حدیث مفصّل بخوان از این مجمل</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<h3>بدگمان مباش</h3>
<table cellspacing="1" width="95%" align="center">
<tbody>
<tr align="center">
<td>چون مگس، چند طلبکار جراحت باشی</td>
<td>دیده از عیب خلایق به هنر باید داشت</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p>ذهن و اندیشه تا هر وقت روشن بنگرد، روشنی می بیند و اگر با پلیدی و بدگمانی هم ساز شود، همواره تیرگی حضور می یابد. این قانون هستی است که هر کس و هر چیز هر چند ناچیز و کم مقدار، هیچ گاه از نیکی تهی نیست و همین مقدار برای خوب دیدن ما کافی است. برخلاف نیک نگر که در پناه بصیرت زیست می کند و آرامشی مستمر دارد، بداندیشْ در هراسی همیشگی است و با رنج موهوم باورهایش زندگی می کند. بدبینی از حمایت دلیل کم بهره است، ولی نیک نگریستن همواره دلیل های بسیار دارد. قرآن که کتاب زندگی آموز انسان هاست، ما را از بدگمانی بر حذر داشته است: «ای کسانی که ایمان آورده اید! از بسیاری از گمان ها بپرهیزید؛ چرا که بعضی از گمان ها گناه است.» (حجرات: ۱۲) امیر بیان، <span>حضرت</span> <span>علی</span> <span>علی</span>ه السلام نیز در بیانی راه گشا فرموده است: «تا برای نیک انگاری سخن دیگران، راه وجود دارد، به گفته آنان بداندیش نباش».</p>
<h3>خِرد خموشی</h3>
<table cellspacing="1" width="95%" align="center">
<tbody>
<tr align="center">
<td>خموشی پیشه کن کز نطق، آفت هاست سالک را</td>
<td>جرس، دایم زبان با رهزنان کاروان دارد</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p>آنان که از گنج خرد بهره ای دارند، بی پرده، پرده های گفتار را نمی دَرند و طلای سکوت را به نقره سخن نمی فروشند؛ چرا که «سکوت، دوستی است که هرگز خیانت نمی کند.» سخن، معیار فهم و میزان درک انسان هاست. با سخن گفتن است که زوایای ضمیر آدمی رخ می گشاید، سِرّها سَر باز می کند و رازها آشکار می شود. کم گویی و گزیده گویی چون دُر، کیمیایی است گران قدر که اهل معرفت، مس وجود را با آن طلای حکمت می کنند. از همین روست که امیر بیان می فرماید: «هرگاه عقل کامل شود، سخن کم می شود».</p>
<h3>از بخیل در شگفتم</h3>
<p>بخیل، ظالمانه بر نفس خویش ستم می کند؛ چرا که در فقری خودخواسته قدم می زند و حسرت و ندامت می اندوزد. او زیستی چون فقیران دارد و چونان ثروتمندان حساب پس می دهد. دشواری های داشتن و نداشتن هر دو گریبان گیر اوست؛ از یک سوی پاسبان اندوخته هاست و در هراس از دست دادن آنها و از دیگر سوی با خِسّتی که مبتلاست، بی بهره از لذت ثروت، اندوه فقر را انبوه می کند. اگر فقیر، فقط سختیِ معیشت آزارش می دهد، دست کم از هراس حساب دارایی در آخرت آسوده خاطر است، ولی خسیس هر دو را دارد. در حقیقت، فقیر آنچه را می خواهد، نمی تواند، ولی بخیل آنچه را می تواند، نمی خواهد. از این روست که در اسلام از بخل و خِسّت به زشت ترین اخلاق ها تعبیر کرده اند. مولای پرواپیشگان که دستانش همیشه جاری سخاوت بود، می فرماید: «از بخیل در شگفتم؛ به سوی فقری می شتابد که از آن می گریزد و سرمایه ای را از دست می دهد که برای آن تلاش می کند. در دنیا چون تهی دستان زندگی می کند، ولی در آخرت چون سرمایه داران محاکمه می شود».</p>
<h3>برای رسانه</h3>
<h4>زیرنویس</h4>
<p>مبادا مرکب های آز، تو را بتازانند و به پرتگاه های هلاکت اندازند.</p>
<p>با برادرت اندرز بی غرضانه گوی؛ خواه در نیکی باشد یا بازداشتن از ناپسند.</p>
<p>بدان هر که عیب خود را ببیند، از پرداختن به عیب دیگران، باز می ماند.</p>
<p>هر که در پی راستی بکوشد، سبک بار شود.</p>
<p>آگاه باشید که هرکس بدون فرجام نگری، خود را در کارها افکند، با پیشامدهای رسوا کننده روبه رو شود.</p>
<p>عزت مؤمن، بی نیازی از مردم است.</p>
<p>مرد میانه رو، درویش نشود.</p>
<p>دعاکننده بی عمل چون تیرانداز بی زه باشد.</p>
<p>نیک بخت آن کس است که از سرگذشت دیگری پند آموزد.</p>
<p>با بی اعتنایی به کارهای پست، قدر خود را بالا ببرید.</p>
<p>آدمی زاده، شبیه ترین چیز به ترازو است؛ یا با نادانی سبک شود یا به دانش، سنگین گردد.</p>
<p>چون چیزها به همسری یکدیگر در آمدند و ملازم یکدیگر گشتند، تنبلی و ناتوانی به هم آمیختند و فقر از آن دو بزاد.</p>
<p>پدیدآورنده: اصغر عرفان</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://jamejam.ir/index.php/1389/04/03/1486/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گزیده ای درباره حضرت جوادالائمه علیه السلام</title>
		<link>http://jamejam.ir/index.php/1389/03/28/1470/</link>
		<comments>http://jamejam.ir/index.php/1389/03/28/1470/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 18 Jun 2010 23:48:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>???? ????</dc:creator>
				<category><![CDATA[کشکول]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://jamejam.ir/?p=1470</guid>
		<description><![CDATA[

تولد امام جواد (ع)   
تولد مبارک امام جواد (ع) نه تنها پایان بخش دلهره های شیعیان وافشای نیت  فرصت طلبان و سود جویانی چون فرقه واقفیه بود، بلکه آغاز فصل نوینی از تاریخ ائمه اطهار است .
راویان و تاریخ نگاران شیعه اقوالی را درباره تاریخ تولد حضرت ذکر کرده اند :
۱- شیخ کلینی در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote>
<p dir="rtl"><strong><a href="http://jamejam.ir/wp-content/uploads/2010/06/milad.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-1471" title="milad" src="http://jamejam.ir/wp-content/uploads/2010/06/milad.jpg" alt="" width="420" height="315" /></a></strong></p>
<p dir="rtl"><strong>تولد امام جواد (ع)   </strong></p>
<p dir="rtl">تولد مبارک امام جواد (ع) نه تنها پایان بخش دلهره های شیعیان وافشای نیت  فرصت طلبان و سود جویانی چون فرقه واقفیه بود، بلکه آغاز فصل نوینی از تاریخ ائمه اطهار است .</p>
<p dir="rtl">راویان و تاریخ نگاران شیعه اقوالی را درباره تاریخ تولد حضرت ذکر کرده اند :</p>
<p dir="rtl">۱- شیخ کلینی در اصول کافی ، شیخ مفید در ارشاد، رمضان  هجری۱۹۵</p>
<p dir="rtl">ابن شهر آشوب در مناقب و قتال روضه الواعظین اربلی در کشف الغمه روز ولادت را ۱۹ رمضان ۱۹۵ هجری ذکر کرده اند.</p>
<p dir="rtl">۲-  قولی ۱۵  رمضان ۱۹۵ هجری ..</p>
<p dir="rtl">۳- شیخ طوسی از احمد بن محمد  عیاش در انوار البهیه ۱۰ رجب ۱۹۵ هجری را روز ولادت حضرت دانسته است.</p>
<p>الکافی ج۱ ص۴۹۲  ،  موسوعه الامام الجواد ج۱ ص۷و۸ . المناقب لابن شهر آشوب ج۴ ص۳۷۹ ، کشف الغمه ج۲ ص۳۴۳و۳۴۵و۳۶۲ . بحار الانوار ج۵۰ ص۱۱  ،  مسار الشیعه ص ۴۳ . مصباح المتهجد ص۸۰۵  ،  الانوار البهیه ص۲۴۹</p>
<p dir="rtl">برخی تولد حضرت را در شب جمعه و برخی روز جمعه ذکر کرده اند .</p>
<p dir="rtl">در میان اقوال چهار گانه، فرازی از دعای ناحیه مقدس ، قول چهارم را تایید می نماید آنجا که حضرت می فرمایند:</p>
<p dir="rtl">  &#8221; اللهم انی اسئلک بالمولدین فی رجب محمدبن علی الثانی و ابنه علی بن محمد المنتخب .&#8221;</p>
<p dir="rtl"> </p>
<h1 dir="rtl">داستان تولد امام جواد(ع)</h1>
<p dir="rtl">علامه  مجلسی (ره) در جلاءالعیون می نویسد: ابن شهر آشوب به سند معتبر از حکیمه خاتون دختر امام موسی کاظم (ع) روایت می کند که :</p>
<p dir="rtl">روزی برادرم حضرت رضا(ع) مرا طلبید و فرمود:</p>
<p dir="rtl"> ای حکیمه امشب فرزند مبارک خیزران متولد می شود و باید تو در وقت تولد او حاضر باشی.</p>
<p dir="rtl">من در خدمت آن حضرت ماندم , چون شب فرا رسید حضرت مرا با خیزران و زنان قابله به حجره آورد و چراغی نزد ما افروخت و از حجره بیرون رفت و در را بر روی ما بست .</p>
<p dir="rtl">حکیمه خاتون می افزاید : خورشید امامت با بدنیا آمدنش حجره را نورانی کرد بر آن حضرت پرده نازکی چون جامه احاطه کرده بود و نوری از حضرت ساطع  می شد</p>
<p dir="rtl">چون نور مبین را در دامن گرفتم . آن پرده حائل را از خورشید جمالش دور کردم . حضرت امام رضا(ع) به حجره آمد .</p>
<p dir="rtl">پس از آنکه حضرت جواد (ع) را در جامه ها  مطهر پیچیده بودیم و حضرت رضا(ع) آن گوشواره  امامت را از ما گرفت  و در گهواره عزت و کرامت گذاشت و آن مهد شرف و عزت را به من سپرد و فرمود : از این گهواره جدا مشو .</p>
<p dir="rtl">چون روز سوم ولادت فرا رسید، امام جواد(ع) دیده حقیقت  بین خویش را به آسمان گشود وبه سوی راست و چپ نظر کرد و به زبان فصیح ندا داد :</p>
<p dir="rtl">&#8220;اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله .&#8221; </p>
<p dir="rtl">چون این حالت غریب  را از آن نور دیده مشاهده کردم، به خدمت حضرت رضا(ع) شرفیاب شدم و آنچه دیده و شنیده بودم را به خدمت حضرت عرض کردم .</p>
<p dir="rtl">حضرت فرمود :پس از این عجایب  بسیار را بیش از آنچه مشاهده کردی، مشاهده خواهی کرد.</p>
<p dir="rtl">منتهی الامال  ج۲ ص۵۷۲و۵۷۳  ،  المناقب ج۴ ص۳۹۴ ، بحار النوار ج۴۸ ص۳۱۶ و ج۵۰ ص۱۰، الانوار البهیه ص۲۵۰ ، حلیه الابرار ج۴ ص۵۲۴ ، الثاقب فی المناقب ص۵۰۴ ، مدینه المعاجز ج۷ ص۲۶۰ </p>
<h2 dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma; color: #800000; font-size: x-small;">زندگینامه </span><span style="font-family: Tahoma; color: #000001; font-size: x-small;">ا</span><span style="font-family: Tahoma; color: #800000; font-size: x-small;">مام جواد(ع)</span></h2>
<p dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma; color: #000001; font-size: x-small;">زندگانى ابو جعفر محمد الجواد ابن على الرضا بن موسى الکاظم بن جعفر الصادق بن محمد الباقر بن على زین العابدین بن الحسین بن على بن ابى طالب علیهم السلام، نهمین امام از اهل بیت صلوات الله علیهم اجمعین امام جواد (ع) در شب جمعه ۱۹ ماه مبارک رمضان یا ۱۵ این ماه یا روز جمعه ۱۰ رجب در شهر مدینه به دنیا آمد. قولى که در کتاب مصباح المتهجد آمده، تاریخ اخیر را تایید مى‏کند. در آنجا آمده است: ابن عیاش گوید این دعا به وسیله استاد بزرگ ابو القاسم (رضى الله عنه) آمده است که: </span><span style="font-family: Tahoma; color: #006600; font-size: x-small;">«اللهم انى اسئلک بالمولودین فى رجب محمد بن على الثانى و ابنه على بن محمد المنتجب الدعاء». </span><span style="font-family: Tahoma; color: #000001; font-size: x-small;">وى مى‏نویسد: ابن عیاش گفته است: روز دهم رجب، میلاد ابو جعفر ثانى است. آن حضرت در روزگار خلافت معتصم، روز شنبه آخر ذى قعده یا آخر ذى حجه یا پنجم یا ششم ذیحجه در روز سه ‏شنبه سال ۲۲۰ هجرى در بغداد چشم از جهان فرو بست. و در مقابر قریش در پشت قبر جدش امام موسى کاظم (ع) به خاک سپرده شد. مدت عمر وى بیست و پنج ‏سال بود. کلینى گوید: عمر آن حضرت ۲۵ سال و ۲ ماه و ۱۸ روز و بنا بر قول دیگرى سه ماه و بیست و دو روز بود. ابن خشاب گوید: امام جواد (ع) ، ۲۵ سال و سه ماه و ۱۸ روز زیست و شیخ مفید عمر آن حضرت را ۲۵ سال و اندى مى ‏داند. از این مدت، وى هشت‏ یا هفت ‏سال و چهار ماه و دو روز با پدرش و ۱۷ یا ۱۸ سال، بیست روز کمتر، پس از پدرش زیست. که این همان مدت امامت و خلافت آن حضرت به شمار مى‏رود و مصادف با دوران پادشاهى مامون است. آن حضرت در اوایل دوران خلافت معتصم وفات یافت. برخى وفات آن حضرت را در دوران خلافت واثق دانسته‏ اند. حافظ عبد العزیز بن اخضر جنابذى در معالم العترة الطاهرة از محمد بن سعید نقل کرده است که گفت: محمد بن على (ع) ، در زمان خلافت الواثق بالله به قتل رسید. شاید این اشتباه براى وى از آنجا پیش آمده که واثق بر آن حضرت نماز گزارد. بلکه سخن صحیح آن است که امام جواد (ع) در عهد خلافت معتصم از دنیا رفت. زیرا مردم در سال ۲۲۷ هجرى با واثق براى خلافت‏ بیعت کردند. تنها توجیه براى قول جنابذى آن است که شاید مقصود وى آن بوده که واثق در زمان خلافت معتصم، آن حضرت را با خورانیدن سم به قتل رسانیده است. </span></p>
<h3 dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma; color: #800000; font-size: x-small;">مادر امام جواد (ع) </span></h3>
<p dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma; color: #000001; font-size: x-small;">مادر آن حضرت کنیزى بود که او را«سکن مریسیه‏»و یا«سبیکه‏»مى‏خواندند. برخى علاوه بر این دو نام، از مادر آن حضرت با نامهاى دیگرى نیز یاد کرده‏اند همچون سبیکه، نوبیه و سکینه، که شاید این نام آخر صورت تصحیف شده سبیکه باشد، خیزران و دره. امام رضا (ع) این زن را خیزران مى‏خواند و گفته‏ اند نامش ریحان و قبطى و مکنى به ام الحسن بود. </span></p>
<h3 dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma; color: #800000; font-size: x-small;">کنیه امام جواد (ع) </span></h3>
<p dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma; color: #000001; font-size: x-small;">او را با کنیه ابو جعفر یاد مى‏کردند. همچنین براى آن که با امام باقر (ع) ، که او هم کنیه ابو جعفر داشت، اشتباه نشود کنیه وى را ابو جعفر ثانى ذکر مى‏کردند. </span></p>
<h3 dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma; color: #800000; font-size: x-small;">لقب آن حضرت </span></h3>
<p dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma; color: #000001; font-size: x-small;">آن حضرت را القابى بود مانند جواد و قانع و نجیب و تقى. اما از همه القاب وى مشهورتر لقب جواد بود. </span></p>
<h3 dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma; color: #800000; font-size: x-small;">نقش انگشترى آن حضرت </span></h3>
<p dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma; color: #000001; font-size: x-small;">«نعم القادر الله‏»بوده است. </span></p>
<p><strong>احادیث</strong></p>
<p> . ۱صبر را بالش‌ کن‌ ، و فقر را در آغوش‌ گیر ، و شهوات‌ را به‌ دور انداز ، و<br />
با هواى‌ نفس‌ مخالفت‌ کن‌ ، و بدان‌ که‌ در برابر دیده‌ خدایى‌ ، پس‌ بنگر که‌ چگونه‌اى‌.<br />
)تحف‌ العقول‌ ، ص‌ ۴۷۸)</p>
<p dir="rtl"><a href="http://www.ahl-ul-bait.org/persian/etrat/etr11/hadis11.htm#_%C3%AEsl%20P%20Oq]%C3%A2N" target="_self">۲</a>. سه‌ چیز است‌ که‌ هر کس‌ آن‌ را مراعات‌ کند ، پشمیان‌ نگردد : ۱ &#8211; اجتناب‌ از<br />
عجله‌ ، ۲ &#8211; مشورت‌ کردن‌ ، ۳ &#8211; و توکل‌ بر خدا در هنگام‌ تصمیم‌ گیرى‌.<br />
)مسند الامام‌ الجواد ، ص‌ ۲۴۷</p>
<p dir="rtl"><a href="http://www.ahl-ul-bait.org/persian/etrat/etr11/hadis11.htm#_%C3%AEsl%20P%20Oq]%C3%A2N" target="_self">۳</a>. جان‌ و دارایى‌ ، از بخششهاى‌ گواراى‌ خداست‌ و عاریه‌ سپرده‌ اوست‌ ، تا آنجا<br />
که‌ از آن‌ بهره‌مند شویم‌ مایه‌ خوشى‌ و شادى‌ است‌ ، و آنچه‌ همه‌ ببرند اجر و ثواب‌<br />
است‌ ، پس‌ هر که‌ جزعش‌ بر صبرش‌ غالب‌ شود اجرش‌ ضایع‌ شده‌ و پناه‌ به‌ خدا از آن‌.<br />
)تحف‌ العقول‌ ، ص‌ ۴۷۹)</p>
<p dir="rtl"><a href="http://www.ahl-ul-bait.org/persian/etrat/etr11/hadis11.htm#_%C3%AEsl%20P%20Oq]%C3%A2N" target="_self">۴</a>. کسى‌ که‌ در امرى‌ حاضر باشد و آن‌ را ناخوش‌ دارد ، چون‌ کسى‌ است‌ که‌ غائب‌<br />
بوده‌ . و هر که‌ در امرى‌ حاضر نباشد ولى‌ بدان‌ رضایت‌ دهد ، مانند کسى‌ است‌ که‌ خود<br />
در آن‌ بوده‌.<br />
) تحف‌ العقول‌ ،ص۴۷۹)</p>
<p dir="rtl"><a href="http://www.ahl-ul-bait.org/persian/etrat/etr11/hadis11.htm#_%C3%AEsl%20P%20Oq]%C3%A2N" target="_self">۵</a>. سه‌ چیز است‌ که‌ بنده‌ را به‌ رضوان‌ خدا مى‌رساند : ۱ &#8211; زیادى‌ استغفار ، ۲ -<br />
نرمخویى‌ ، ۳ &#8211; صدقه‌ بسیار دادن‌.<br />
)مسند الامام‌ الجواد ، ص‌ (۲۴۷</p>
<p dir="rtl"><a href="http://www.ahl-ul-bait.org/persian/etrat/etr11/hadis11.htm#_%C3%AEsl%20P%20Oq]%C3%A2N" target="_self">۶</a>. از همراهى‌ و رفاقت‌ با آدم‌ شرور و بدجنس‌ بپرهیز ، زیرا که‌ او مانند شمشیر<br />
برهنه‌ است‌ که‌ ظ‌اهرش‌ نیکو و اثرش‌ زشت‌ است‌.<br />
) مسند الامام‌ الجواد ، ص‌ (۲۴۳</p>
<p dir="rtl"><a href="http://www.ahl-ul-bait.org/persian/etrat/etr11/hadis11.htm#_%C3%AEsl%20P%20Oq]%C3%A2N" target="_self">۷</a>. پس‌ انداختن‌ توبه‌ فریب‌ خوردن‌ است‌.<br />
)تحف‌ العقول‌ ، ص‌ ۴۸۰)</p>
<p dir="rtl"><a href="http://www.ahl-ul-bait.org/persian/etrat/etr11/hadis11.htm#_%C3%AEsl%20P%20Oq]%C3%A2N" target="_self">۸</a>. همواره‌ به‌ تأخیر انداختن‌ انجام‌ کارها ، سرگردانى‌ است‌.<br />
)تحف‌ العقول‌ ، ص‌۴۸۰)</p>
<p dir="rtl"><a href="http://www.ahl-ul-bait.org/persian/etrat/etr11/hadis11.htm#_%C3%AEsl%20P%20Oq]%C3%A2N" target="_self">۹</a>. با دلها به‌ سوى‌ خداوند متعال‌ آهنگ‌ نمودن‌ ، رساتر از به‌ زحمت‌ انداختن‌<br />
اعضا با اعمال‌ است‌.<br />
)مسند الامام‌ الجواد ، ص‌ ۲۴۴)</p>
<p dir="rtl"><a href="http://www.ahl-ul-bait.org/persian/etrat/etr11/hadis11.htm#_%C3%AEsl%20P%20Oq]%C3%A2N" target="_self">۱۰</a>. اصرار بر گناه‌ آسودگى‌ از مکر خداست‌ ، &#8221; و از مکر خدا آسوده‌ نباشد جز<br />
مردمى‌ زیانکار &#8220;.<br />
)تحف‌ العقول‌ ، ۴۸۰)</p>
<p dir="rtl"> ۱۱٫  افزونى‌ نعمت‌ از طرف‌ خدا بریده‌ نمى‌شود ، مگر شکرگزارى‌ از سوى‌ بندگان‌<br />
 بریده‌ شود.<br />
 (تحف‌ العقول‌ ، ص‌ ۴۸۰)<br />
 <br />
 ۱۲٫ اظ‌هار چیزى‌ پیش‌ از آنکه‌ پایدار شود مایه‌ تباهى‌ آن‌ است‌.<br />
 (تحف‌ العقول‌ ،ص‌ ۴۸۰)<br />
 <br />
 ۱۳٫  مؤمن‌ نیاز دارد به‌ توفیقى‌ از طرف‌ خدا ، و به‌ پندگویى‌ از طرف‌ خودش‌ ، و<br />
 به‌ پذیرش‌ از کسى‌ که‌ او را نصیحت‌ کند.<br />
 (تحف‌ العقول‌ ، ص‌ ۴۸۰)<br />
 <br />
 ۱۴ .  عالمان‌ ، به‌ سبب‌ زیادى‌ جاهلان‌ ، غریب‌اند.<br />
 (مسند الامام‌ الجواد ، ص‌ ۲۴۷)<br />
 <br />
 ۱۵٫  پیامبر اکرم‌ (ص‌) هزار کلمه‌ ( از علوم‌ را ) به‌ على‌ (ع‌) آموخت‌ که‌ از هر<br />
 کلمه‌اى‌ هزار کلمه‌ منشعب‌ مى‌شد.<br />
 (مسند الامام‌ الجواد ، ص‌ ۹۷)<br />
 <br />
 ۱۶٫ رسول‌ خدا (ص‌) به‌ فاطمه‌ گفت‌ : وقتى‌ که‌ من‌ از دنیا رفتم‌ به‌ خاطر من‌ صورت‌<br />
 را نخراش‌ ، و مو را پریشان‌ منماى‌ ، و واویلا نکن‌ و بر من‌ نوحه‌ نخوان‌ ، سپس‌<br />
 فرمود : این‌ همان‌ معروفى‌ است‌ که‌ خداوند عز و جل‌ در کتابش‌ فرموده‌ : &#8221; و تو را<br />
 در معروفى‌ نافرمانى‌ نکنند &#8220;.<br />
 (مسند الامام‌ الجواد ، ص‌ ۱۰۱)<br />
 <br />
 ۱۷٫  قائم‌ ما همان‌ مهدى‌ است‌ که‌ در غیبتشان‌ باید منتظرشان‌ شوند ، و در ظ‌هورشان‌<br />
 اطاعتشان‌ کنند . او سومى‌ از پسران‌ من‌ است‌.<br />
 (مسند الامام‌ الجواد ، ص‌ ۱۳۱)</p>
<p dir="rtl">سرودها</p>
<p><span style="color: #0000ff;"> گهواره نور</span><br />
فرزانه جود و کرم از نسل پاک مصطفى<br />
مهر سپهر علم و دین آمد جواد ابن الرضا<br />
هستى دارد به لب این زمزمه تبریک تبریک یا بنى فاطمه<br />
ریحانه بانوى عفاف گل در چمن آورده است<br />
گنج کمال و معرفت درّى شمین پرورده است<br />
هستى دارد به لب این زمزمه تبریک تبریک یا بنى فاطمه<br />
بابا کنار مهد او دارد به رخسارش نظر<br />
در ذکر لالائى شود گهواره جنبان پسر<br />
هستى دارد به لب این زمزمه تبریک تبریک یا بنى فاطمه<br />
بوى محمّد مى‏ دهد این نوگل بستان دین<br />
فرزند دلبند على جان امام هشتمین<br />
هستى دارد به لب این زمزمه تبریک تبریک یا بنى فاطمه<br />
روشن چراغ علم و دین نور ولایت آمده<br />
نهم ولىّ مؤمنان شمس هدایت آمده<br />
هستى دارد به لب این زمزمه تبریک تبریک یا بنى فاطمه<br />
باشد مبارک مقدم نهم امام شیعیان<br />
بر پیرو آل على تا مهدى صاحب زمان<br />
هستى دارد به لب این زمزمه تبریک تبریک یا بنى فاطمه</p>
<p><span style="color: #0000ff;">رحمت حق</span><br />
یارضا یارضا، چشم تو روشن<br />
از گلت عالمى گردیده گلشن<br />
ماه رویش جلوه گر بین<br />
نور احمد در پسر بین<br />
نام نیکوى او باشد محمد<br />
خلق ‏وخویش بود مانند احمد<br />
چون جوادش لقب آمد ز سرمد<br />
لطف عامش به ما گردد مخلّد<br />
شیعیان را نغمه گر بین<br />
نور احمد در پسر بین<br />
خرّم از مقدمش کون و مکان شد<br />
با صفا از صفایش جسم و جان شد<br />
رحمت حق از او بر ما عیان شد<br />
بحر جود و کرم بر انس و جان شد<br />
وَه چه زیبا این گوهر بین<br />
نور احمد در پسر بین<br />
از شبستان دین سر زد ستاره<br />
تا کند عالمى بر او نظاره<br />
شاید از جانش گردد اشاره<br />
شیعه را در جزا لطفى دوباره<br />
جود او را سر به سر بین<br />
نور احمد در پسر بین</p>
<p><span style="color: #0000ff;"> کوثر دوم</span><br />
استخاره کردم امشب، تا بنوشم مى دوباره<br />
آیه‏ هاى کوثر آمده رهنمود استخاره<br />
شب شبِ خیر زیاد است<br />
شب شبِ باب المراد است<br />
مى‏ خورم سوگند یارب<br />
کوثر دوم جواد است<br />
اى تقى جان (۴)<br />
بر سر عهد الستم، من ز پیمان برنگشتم<br />
ساقى امشب باده نوشم، باده نوش چار و هشتم<br />
آسمان ریزد ستاره<br />
بر سر این ماه پاره<br />
فاطمه از عرش اعلى<br />
مى‏کند بر او نظاره<br />
اى تقى جان (۴)<br />
اى رضا جان، بوسه باران، کن لب و خال خَدَش را<br />
اى رضا جان، قسمتم کن، تا ببینم مرقدش را<br />
من ز شادى تو شادم<br />
دل به فرزند تو دادم<br />
مى ‏دهى امشب مرادم<br />
عبد درگاه جوادم<br />
اى تقى جان (۴)</p>
<p><span style="color: #0000ff;"> نور کبریا</span><br />
کریم اهل البیت جواد الائمه<br />
گل باغ رضا لاله ى فاطمه<br />
فرخنده مقدمش بر محبّان همه<br />
خجسته عید ابن الرضا مبارک مبارک (۳)<br />
گل یاس زهرا که نامش جواد است<br />
عمر او کم است و عطایش زیاد است<br />
با یادش غربت فاطمه به یاد است<br />
طلعت این مولود زیبا مبارک مبارک (۳)<br />
مولودى که دیده گردیده حیرانش<br />
علىّ بن موسى گهواره جنبانش<br />
گلبوسه مى ‏گیرد مادر از لبانش<br />
با چنین زمزمه مرحبا مبارک مبارک (۳)<br />
در مدینه تابان نور کبریا باشد<br />
قاصد خوش خبر نازل از سما شد<br />
میلاد یگانه فرزند رضا شد<br />
ظهور آیت حق نما مبارک مبارک (۳)<br />
آنکه شد سخاوت بنده‏ ى عطایش<br />
تقى و جواد است شهرت از خدایش<br />
کعبه ى دل ماست صحن باصفایش<br />
عیدى بر ما کند حق عطا مبارک مبارک (۳)<br />
عید آن کو گل امام هشتم است<br />
روا بر درگهش حاجت مردم است<br />
عمه ‏اش معصومه نور چشم قم است<br />
ظهور آیت حق نما مبارک مبارک (۳)</p>
<p><span style="color: #0000ff;"><br />
 سپهر ولایت</span><br />
عالم غرق ضیاء شد<br />
روشن چشم رضا شد<br />
شد متولد جواد الائمه<br />
فروزنده ماه بنى فاطمه<br />
گاه سرور اهل ولا شد<br />
فرخنده عید ابن الرضا شد<br />
تابیده مهر عصمت<br />
از سپهر ولایت<br />
آمد نهمین حجت کردگار<br />
نور خدا شد در جهان آشکار<br />
گاه سرور اهل ولا شد<br />
فرخنده عید ابن الرضا شد<br />
مدینه غرق نور است<br />
سر تا بپا سرور است<br />
فرزند دلبند امام هشتم<br />
آمد بدنیا مژده‏اى اهل قم<br />
گاه سرور اهل ولا شد<br />
فرخنده عید ابن الرضا شد</p>
<p><span style="color: #0000ff;">حجّت سرمد</span><br />
امشب از عرش نوید آمده است<br />
شیعیان عید سعید آمده است<br />
رحمت از حىّ مجید آمده است<br />
نور توحید پدید آمده است<br />
بر تو اى شیعه مبارک بادا<br />
جشن میلاد جوادابن الرضا<br />
آمده لاله ى بستان رضا<br />
گل خوش بوى گلستان رضا<br />
روشن از نور جمال پسرش<br />
شده امشب دو چشمان رضا<br />
بر تو اى شیعه مبارک بادا<br />
جشن میلاد جوادابن الرضا<br />
دهم ماه رجب گشته عیان<br />
نهمین اختر برج ایمان<br />
آفرین باد بر این نوزادى<br />
کز فروغش شده پر نور جهان<br />
بر تو اى شیعه مبارک بادا<br />
جشن میلاد جوادابن الرضا<br />
نهمین حجّت سرمد آمد<br />
جلوه گر شادى بى حد آمد<br />
آنکه همنام محمد آمد<br />
بر همه خلق سرآمد آمد<br />
بر تو اى شیعه مبارک بادا<br />
جشن میلاد جوادابن الرضا</p>
<p><span style="color: #0000ff;"> جشن مسعود </span><br />
از حق منادى با شور و شادى این خوش خبر داد<br />
شاخه ى طوبى نخل تولاّ بار و ثمر داد<br />
جواد آل فاطمه آمد خوش آمد<br />
صلّ على محمّد و آل محمّد<br />
این عید مولود این جشن مسعود بادا مبارک<br />
با این ولادت از حق عنایت بر ما سوا شد<br />
گیتى فروزان از نور روى ابن الرضا<br />
ریحانه ى زهراگل باغ پیمبر<br />
کرد از شمیم خود مشام جان معطّر<br />
این عید مولود این جشن مسعود بادا مبارک<br />
از برج عصمت خورشید رحمت تابنده گردید<br />
ماه رجب را با طلعت خود زیبنده گردید<br />
بر ثامن الحج تقى شد نور دیده<br />
بادا مبارک مقدم این نو رسیده<br />
این عید مولود این جشن مسعود بادا مبارک<br />
عروس زهرا دسته گلى را دارد به سینه<br />
مولود پاکش داده صفا بر شهر مدینه<br />
تقى فروغ دیده ى اهل یقین شد<br />
یگانه فرزند امام هشتمین شد<br />
این عید مولود این جشن مسعود بادا مبارک</p>
<p><span style="color: #0000ff;"> ریحانه‏ ى رضا</span><br />
باده پر کن که شاد شادم، مست پیمانه ى جوادم<br />
دین عشق و جنون گُزیدم، عقل خود را به باده دادم<br />
یا جوادالائمه ادرکنى<br />
من که مستم در این شبانه(۲)<br />
خوانم از نامت عاشقانه<br />
آتش عشق بى مثالت<br />
از دلم مى ‏کشد زبانه<br />
بى مثال و بى بدیلى<br />
بر دل بى دلان امیرى<br />
منشأ عشق لایزالى<br />
جان دل دادگان بگیرى<br />
یا جوادالائمه ادرکنى<br />
یاس و ریحانه ى رضایى<br />
عشق و آرامش و وفایى<br />
گر خدا خوانمت گناه است<br />
بهترین بنده ى خدایى<br />
یا جوادالائمه ادرکنى<br />
تا قیامت به روز محشر<br />
من ز اول به روز آخر<br />
کربلایى اگر نگشتم<br />
بى قرارم ز عشق حیدر<br />
یا جوادالائمه ادرکنى</p>
<p><span style="color: #0000ff;">بحر ولایت<br />
</span>آرزوم اینه که باشم خاک پاى زائرات(۲)<br />
یه روز آخر کنم آقا همه هستیمو فدات<br />
مهر و ولاى تو به خدا، دین من و مذهبمه<br />
لحظه ى شادى و شب غم، یاد تو ماه شبمه<br />
] مدد (۲) [(۴)<br />
سائل صحن و سراى کاظمینم آقاجون (۲)<br />
خودتم مى ‏دونى عبد حسینم آقاجون (۲)<br />
اسم قشنگت ابن الرضا، اى گل فاطمه جواد<br />
جلوه نموده در تو همه، جود و سخا و عدل و داد<br />
] مدد (۲) [(۴)<br />
غرق وادى ضلالت مى‏ شدم اى دلبرم(۲)<br />
اگه از لطف نمى ‏افتاد، سایه ى تو رو سرم(۲)<br />
تو ابر رحمت بودى و من، قطره ى ناقابل تو<br />
بحر ولایت بودى من، زورق در ساحل تو<br />
] مدد (۲) [(۴)</p>
<p><span style="color: #0000ff;"> باب مراد</span><br />
مهر کرامت و سخا آمده<br />
مظهر بخشش خدا آمده<br />
به یک کلام و یک سخن در وجود<br />
ستاره عشق رضا آمده<br />
یار من، بهار من، سر زده شمس مهر و داد<br />
پسر اما رضا، آمده حضرت جواد<br />
گل زهرا مدد، گل زهرا مدد (۲)<br />
سخاوت و بخشش وجود، گوشه چشمى ز تو بود، یا مولا<br />
باب مراد من تویى، گل یاد من تویى، یا مولا<br />
مهر کرامت و سخا آمده<br />
مظهر بخشش خدا آمده<br />
به یک کلام و یک سخن در وجود<br />
ستاره عشق رضا آمده<br />
یار من، بهار من، سر زده شمس مهر و داد<br />
پسر اما رضا، آمده حضرت جواد<br />
گل زهرا مدد، گل زهرا مدد (۲)<br />
مرگ گل بهارى ام وا شده<br />
چه باصفا تمام دنیا شده<br />
به چشم حوریان چه اشک شوق است<br />
شادى حضرت زهرا شده<br />
دل من، حاصل من، محو تماشا شد و بس<br />
همه ى دلخوشى ام، با گل زهرا شد و بس<br />
گل زهرا مدد، گل زهرا مدد (۲)<br />
فصل شکفتن آمده، دلبر من آمده، خوش آمد<br />
آمده سرور همه، نور چشم فاطمه، خوش آمد<br />
مهر کرامت و سخا آمده<br />
مظهر بخشش خدا آمده<br />
به یک کلام و یک سخن در وجود<br />
ستاره عشق رضا آمده<br />
یار من، بهار من، سر زده شمس مهر و داد<br />
پسر اما رضا، آمده حضرت جواد<br />
گل زهرا مدد، گل زهرا مدد (۲)</p>
<p><span style="color: #0000ff;"> ستاره ى روشنى</span><br />
مژده بدید که اومده تاج سر امام رضا، ابن الرضا(۲)<br />
مظهر جود ایزدى گل پسر امام رضا، ابن الرضا<br />
شد گلشن هستى با صفا - گوید دلم با صد نوا<br />
یا سیدى ابن الرضا )مولا( - یا جوادالائمه مدد )مولا( (۲)<br />
مژده بدید که سر زده ستاره ى روشنى چشم رضا، ابن الرضا<br />
به میون آسمون دمیده مهتاب صفا، ابن الرضا<br />
شد گلشن هستى با صفا - گوید دلم با صد نوا<br />
یا سیدى ابن الرضا )مولا( - یا جوادالائمه مدد )مولا( (۲)<br />
مژده بدید که اومده رمز وجود، چشمه ى جود، ابن الرضا، ابن الرضا<br />
طالب جام توام، عید توام، ابن الرضا،ابن الرضا<br />
شد گلشن هستى با صفا - گوید دلم با صد نوا<br />
یا سیدى ابن الرضا )مولا( - یا جوادالائمه مدد )مولا( (۲)</p>
<p><span style="color: #0000ff;"><br />
 جوان‏ترین امام</span><br />
ریسه ‏اى از گل ببندید - گلى از باغ و بهار حیدر اومد<br />
آى جوونا گل بریزید - که جوون‏ترین امام و سرور اومد<br />
روى ماه، بى قرینه<br />
سر زده از آسمون ها<br />
یا دمیده، از مدینه<br />
آیه ى عشق جوونا<br />
تا بى قرارى - رفته از قلب و نهادم<br />
رخسار یارى - شده آیینه ى یادم<br />
مثل یه خارى - به کنار گل رخسار جوادم<br />
]ابن الرضایى (۲) گل زهرا گل زهرا یا مولا [ (۴)<br />
قاصدک‏ها رو بخونید - خبر شادى ریحانه بیارند<br />
آسمون‏ها رو بخونید - که ستاره به سر مادر ببارند<br />
تا به آغوش پدر رفت<br />
لبشو به خنده وا کرد<br />
ببره تا، غم بابا<br />
توى صورتش نگاه کرد<br />
این دلبر من - برده دل از هر چى دلبره<br />
در وقت دیدن - مثل رخسار پیمبره<br />
کور باشه دشمن - که نمى‏تونه ببینه آل حیدر<br />
]ابن الرضایى (۲) گل زهرا گل زهرا یا مولا [ (۴)</p></blockquote>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://jamejam.ir/index.php/1389/03/28/1470/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

