<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>وب سايت جام جم &#187; حکایت</title>
	<atom:link href="http://jamejam.ir/index.php/category/%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://jamejam.ir</link>
	<description>علمی آموزشی خبری</description>
	<lastBuildDate>Tue, 07 Jun 2011 14:02:42 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.1</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>آیا می دانستید چرا پشت سر مسافر آب بر زمین می ریزند؟</title>
		<link>http://jamejam.ir/index.php/1390/02/28/%d8%a2%db%8c%d8%a7-%d9%85%db%8c-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%aa%db%8c%d8%af-%da%86%d8%b1%d8%a7-%d9%be%d8%b4%d8%aa-%d8%b3%d8%b1-%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%81%d8%b1-%d8%a2%d8%a8-%d8%a8%d8%b1-%d8%b2%d9%85/</link>
		<comments>http://jamejam.ir/index.php/1390/02/28/%d8%a2%db%8c%d8%a7-%d9%85%db%8c-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%aa%db%8c%d8%af-%da%86%d8%b1%d8%a7-%d9%be%d8%b4%d8%aa-%d8%b3%d8%b1-%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%81%d8%b1-%d8%a2%d8%a8-%d8%a8%d8%b1-%d8%b2%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 18 May 2011 16:10:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>???? ????</dc:creator>
				<category><![CDATA[حکایت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://jamejam.ir/?p=1890</guid>
		<description><![CDATA[
 هرمزان در سمت فرمانداری خوزستان انجام وظیفه می‌کرد. هرمزان که یکی از
فرمانداران جنگ قادسیّه بود. بعد از نبردی در شهر شوشتر و زمانی که هرمزان در
نتیجه خیانت یک نفر با وضعی ناامید کننده روبرو شد، نخست در قلعه‌ای پناه گرفت
و به ابوموسی اشعری، فرمانده تازیها آگاهی داد که هر گاه او را امان دهد، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://jamejam.ir/wp-content/uploads/2011/05/imagesCA9PDP6W.jpg"><img src="http://jamejam.ir/wp-content/uploads/2011/05/imagesCA9PDP6W.jpg" alt="" title="imagesCA9PDP6W" width="92" height="121" class="alignleft size-full wp-image-1891" /></a><br />
 هرمزان در سمت فرمانداری خوزستان انجام وظیفه می‌کرد. هرمزان که یکی از<br />
فرمانداران جنگ قادسیّه بود. بعد از نبردی در شهر شوشتر و زمانی که هرمزان در<br />
نتیجه خیانت یک نفر با وضعی ناامید کننده روبرو شد، نخست در قلعه‌ای پناه گرفت<br />
و به ابوموسی اشعری، فرمانده تازیها آگاهی داد که هر گاه او را امان دهد، خود<br />
را تسلیم وی خواهد کرد. ابوموسی اشعری نیز موافقت کرد از کشتن او بگذرد و ویرا<br />
به مدینه نزد عمربن الخطاب بفرستد تا خلیفه درباره او تصمیم بگیرد. با این<br />
وجود، ابوموسی اشعری دستور داد، تمام ۹۰۰ نفر سربازان هرمزان را که در آن قلعه<br />
اسیر شده بودند، گردن بزنند.<br />
البلاذری، فتوح البُلدان، به تصحیح دکتر<br />
صلاح‌الدیّن المُنَجَّذ (قاهره: ۱۹۵۶)، صفحه ۴۶۸<br />
پس از اینکه تازیها هرمزان را وارد مدینه کردند، &#8230; لباس رسمی هرمزان را که<br />
ردائی از دیبای زربفت بود که تازیها تا آن زمان به چشم ندیده بودند، به او<br />
پوشاندند و تاج جواهرنشان او را که «آذین» نام داشت بر سرش گذاشتند و ویرا به<br />
مسجدی که عمر در آن خفته بود، بردند تا عمر تکلیف هرمزان را تعیین سازد. عمر در<br />
گوشه‌ای از مسجد خفته و تازیانه‌ای زیر سر خود گذاشته بود. هرمزان، پس از ورود<br />
به مسجد، نگاهی به اطراف انداخت و پرسش کرد: «پس امیرالمؤمنین کجاست؟» تازیهای<br />
نگهبان به عمر اشاره‌ای کردند و پاسخ دادند: «مگر نمی‌بینی، آن امیرالمؤمنین<br />
است.»<br />
&#8230; سپس عمر از خواب برخاست. عمر نخست کمی با هرمزان گفتگو کرد و سپس فرمان<br />
داد، او را بکشند.<br />
هرمزان درخواست کرد، پیش از کشته شدن به او کمی آب آشامیدنی بدهند. عمر با<br />
درخواست هرمزان موافقت کرد و هنگامی که ظرف آب را به دست هرمزان دادند، او در<br />
آشامیدن آب درنگ کرد. عمر سبب این کار را پرسش نمود. هرمزان پاسخ داد، بیم<br />
دارد، در هنگام نوشیدن آب، او را بکشند. عمر قول داد تا آن آب را ننوشد، کشته<br />
نخواهد شد. پس از اینکه هرمزان از عمر این قول را گرفت، آب را بر زمین ریخت.<br />
عمر نیز ناچار به قول خود وفا کرد و از کشتن او درگذشت. این باعث بوجود آمدن<br />
فلسفه ای شد که با ریختن آب بر زمین، یعنی زندگی دوباره به شخصی داده می شود تا<br />
مسافر برود و سالم بماند</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://jamejam.ir/index.php/1390/02/28/%d8%a2%db%8c%d8%a7-%d9%85%db%8c-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%aa%db%8c%d8%af-%da%86%d8%b1%d8%a7-%d9%be%d8%b4%d8%aa-%d8%b3%d8%b1-%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%81%d8%b1-%d8%a2%d8%a8-%d8%a8%d8%b1-%d8%b2%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زرنگتر از اصفهانی های عزیز</title>
		<link>http://jamejam.ir/index.php/1389/04/22/%d8%b2%d8%b1%d9%86%da%af%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d8%b5%d9%81%d9%87%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b9%d8%b2%db%8c%d8%b2/</link>
		<comments>http://jamejam.ir/index.php/1389/04/22/%d8%b2%d8%b1%d9%86%da%af%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d8%b5%d9%81%d9%87%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b9%d8%b2%db%8c%d8%b2/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 13 Jul 2010 20:02:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>???? ????</dc:creator>
				<category><![CDATA[حکایت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://jamejam.ir/?p=1538</guid>
		<description><![CDATA[




چند شب پیش در میان مریض ها منشی ام وارد شد گفت یک آقایی که ماهی بزرگی در دست دارد آمده است و می خواهد شما را ملاقات کند.
یک مرد میانسال با یک لهجه شدید رشتی وارد شد و در حالی که یک ماهی حدودا ده کیلویی دریک کیسه نایلون بزرگ در دستش بود و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>
<h1><a title="پیوند یکتا زرنگتر از اصفهانی های عزیز" rel="bookmark" href="http://iraneshgh.org/1389/04/15/%d8%b2%d8%b1%d9%86%da%af%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d8%b5%d9%81%d9%87%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b9%d8%b2%db%8c%d8%b2/"></a></h1>
<p><small></small></p>
</div>
<div>
<p><a href="http://jamejam.ir/wp-content/uploads/2010/07/25418-SmallPic-300x199.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-1699" title="25418-SmallPic-300x199" src="http://jamejam.ir/wp-content/uploads/2010/07/25418-SmallPic-300x199.jpg" alt="" width="300" height="199" /></a>چند شب پیش در میان مریض ها منشی ام وارد شد گفت یک آقایی که ماهی بزرگی در دست دارد آمده است و می خواهد شما را ملاقات کند.</p>
<p>یک مرد میانسال با یک لهجه شدید رشتی وارد شد و در حالی که یک ماهی حدودا ده کیلویی دریک کیسه نایلون بزرگ در دستش بود و شروع کرد به تشکر کردن که من عموی فلان کس هستم و شما جان او را نجات دادی و خلاصه این ماهی تحفه ناقابلی است و …</p>
<p>هر چه فکر کردم “فلان کس” را به یاد نیاوردم ولی ماهی را گرفتم و از او تشکر کردم.</p>
<p>شب ماهی را به خانه بردم و زنم شروع به غرغر کرد که من ماهی پاک نمی کنم! خودمتا نصف شب نشستم و ماهی را تمیز کردم و قطعه قطعه نموده و در فریزر گذاشتم.</p>
<p>فردا عصر وارد مطب که شدم دیدم همان مرد رشتی ایستاده است و بسیار مضطرب است.</p>
<p>تا مرا دید به طرفم دوید و گفت آقای دکتر دستم به دامنت…ماهی را پس بده…من باید این ماهی را به فلان دکتر بدهم اشتباهی به شما دادم…چرا شما به من نگفتی که آن دکتر نیستی و برادرزاده مرا نمی شناسی؟</p>
<p>من که در سالن و جلوی سایر بیماران یکه خورده بودم با دستپاچگی گفتم که ماهی ات الآن در فریزر خانه ماست.</p>
<p>او هم با ناراحتی گفت: پس پولش را بدهید تا برای دکترش یک ماهی دیگر بخرم.</p>
<p>و من با شرمساری هفتاد هزار تومان به او پرداختم.</p>
<p>چند روز بعد متوجه شدم که ماجرای مشابهی برای تعدادی از همکارانم رخ داده است و ظاهرا آن مرد رشتی یک وانت ماهی به اصفهان آورده و به پزشکان اصفهانی انداخته است!</p>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://jamejam.ir/index.php/1389/04/22/%d8%b2%d8%b1%d9%86%da%af%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d8%b5%d9%81%d9%87%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b9%d8%b2%db%8c%d8%b2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم میخورد که واقعیه:</title>
		<link>http://jamejam.ir/index.php/1389/04/22/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d9%88-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa%d9%85-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%aa%d8%b9%d8%b1%db%8c%d9%81-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%88-%d9%82%d8%b3/</link>
		<comments>http://jamejam.ir/index.php/1389/04/22/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d9%88-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa%d9%85-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%aa%d8%b9%d8%b1%db%8c%d9%81-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%88-%d9%82%d8%b3/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 13 Jul 2010 19:47:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهروز عباس آبادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[حکایت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://jamejam.ir/?p=1534</guid>
		<description><![CDATA[



 

 

 
دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل،
جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت 
جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
اینطوری تعریف میکنه:
من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی
۲۰
   کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو
ماشینم خاموش شد و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>
<div>
<div>
<div>
 <a href="http://jamejam.ir/wp-content/uploads/2010/07/1260191630.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-1535" title="1260191630" src="http://jamejam.ir/wp-content/uploads/2010/07/1260191630.jpg" alt="" width="640" height="480" /></a></div>
<div>
 </div>
<div>
 </div>
<div>دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل،</div>
<div>جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت </div>
<div>جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!</div>
<div>اینطوری تعریف میکنه:</div>
<div>من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی</div>
<div>۲۰</div>
<div>   کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو</div>
<div>ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد.</div>
<div>وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت.</div>
<div>اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، </div>
<div>نه از موتور ماشین سر در میارم!!</div>
<div>راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.</div>
<div>دیگه بارون حسابی تند شده بود.</div>
<div>با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد.</div>
<div> من هم بی معطلی پریدم توش. </div>
<div>اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.</div>
<div>وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر </div>
<div>دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!</div>
<div>پشمم ریخت.</div>
<div>داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد </div>
<div> </div>
<div>هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم</div>
<div>یه پیچ جلومونه!</div>
<div>تمام تنم یخ کرده بود.</div>
<div>نمیتونستم حتی جیغ بکشم</div>
<div>ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره.</div>
<div>تو لحظه های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم</div>
<div>که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.</div>
<div>تو لحظه های آخر، یه دست از بیرون پنجره،</div>
<div> اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده</div>
<div>
 </div>
<div>نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.</div>
<div>ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، </div>
<div>یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند.</div>
<div>
 </div>
<div>از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.</div>
<div>در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون.</div>
<div>
 </div>
<div>اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم. </div>
<div>دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد</div>
<div>رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین</div>
<div>بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم</div>
<div>
 </div>
<div>وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند</div>
<div>
 </div>
<div>یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو،</div>
<div>
 </div>
<div>یکیشون داد زد:</div>
<div>
 </div>
<div>ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم</div>
<div>سوار شده بود</div>
</div>
</div>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://jamejam.ir/index.php/1389/04/22/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d9%88-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa%d9%85-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%aa%d8%b9%d8%b1%db%8c%d9%81-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%88-%d9%82%d8%b3/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>امید ، خود زندگیست</title>
		<link>http://jamejam.ir/index.php/1389/04/22/%d8%a7%d9%85%d9%8a%d8%af-%d8%8c-%d8%ae%d9%88%d8%af-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%d9%8a%d8%b3%d8%aa/</link>
		<comments>http://jamejam.ir/index.php/1389/04/22/%d8%a7%d9%85%d9%8a%d8%af-%d8%8c-%d8%ae%d9%88%d8%af-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%d9%8a%d8%b3%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 13 Jul 2010 10:58:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهروز عباس آبادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[حکایت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://jamejam.ir/?p=1521</guid>
		<description><![CDATA[ 

گفته اند اسبی به بیماری گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بیفتاد . صاحب اسب او را رها کرده و به داخل شهر شد مردم به او گفتند اسبت از چه بابت به این روزگار پرنکبت بیفتاد و مرد گفت از آنجایی که غمخواران نازنینی همچون شما نداشت و مجبور بود دائم برای من بار [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"><strong> </strong></p>
<p dir="rtl"><a href="http://jamejam.ir/wp-content/uploads/2010/07/imagesب.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-1523" title="imagesب" src="http://jamejam.ir/wp-content/uploads/2010/07/imagesب.jpg" alt="" width="140" height="105" /></a></p>
<p dir="rtl">گفته اند اسبی به بیماری گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بیفتاد . صاحب اسب او را رها کرده و به داخل شهر شد مردم به او گفتند اسبت از چه بابت به این روزگار پرنکبت بیفتاد و مرد گفت از آنجایی که غمخواران نازنینی همچون شما نداشت و مجبور بود دائم برای من بار حمل کند .</p>
<p dir="rtl">یکی گفت براستی چنین است من هم مانند اسب تو شده ام . مردم به هیکل نحیف او نظری انداختند و او گفت زن و فرزندانم تا توان داشتم و بار می کشیدم در کنارم بودند و امروز من هم مانند اسب این مرد تنهایم و لحظه رفتنم را انتظار می کشم .</p>
<p dir="rtl"> می گویند آن مرد نحیف هر روز کاسه ایی آب از لب جوی  برداشته و برای اسب نحیف تر از خود می برد . ودر کنار اسب می نشست و راز دل می گفت . چند روز که گذشت اسب بر روی پای ایستاد و همراه پیرمرد به بازار شد .</p>
<p dir="rtl">صاحب اسب و مردم متعجب شدند . او را گفتند چطور برخواست . پیرمرد خنده ایی کرد و گفت از آنجایی که دوستی همچون من یافت که تنهایش نگذاشتم و در روز سختی کنارش بودم .</p>
<p dir="rtl"><strong>: دوستی و مهر ، امید می آفریند و امید زندگی ست .</strong></p>
<p dir="rtl"><strong>می گویند : از آن پس پیر مرد و اسب هر روز کام رهگذران تشنه را سیراب می کردند و دیگر مرگ را هم انتظار نمی کشیدند…</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://jamejam.ir/index.php/1389/04/22/%d8%a7%d9%85%d9%8a%d8%af-%d8%8c-%d8%ae%d9%88%d8%af-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%d9%8a%d8%b3%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آدمخوارها</title>
		<link>http://jamejam.ir/index.php/1389/02/23/%d8%a2%d8%af%d9%85%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%a7/</link>
		<comments>http://jamejam.ir/index.php/1389/02/23/%d8%a2%d8%af%d9%85%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 13 May 2010 09:27:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>???? ????</dc:creator>
				<category><![CDATA[حکایت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://jamejam.ir/?p=1263</guid>
		<description><![CDATA[
پنج آدمخوار در یک شرکت استخدام شدند.
هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت: “شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و میتوانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید”.
آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://iraneshgh.org/wp-content/uploads/2010/04/cutebabygroup.jpg"><img title="cutebabygroup" src="http://iraneshgh.org/wp-content/uploads/2010/04/cutebabygroup-300x225.jpg" alt="" width="300" height="225" /></a></p>
<p>پنج آدمخوار در یک شرکت استخدام شدند.</p>
<p>هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت: “شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و میتوانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید”.</p>
<p>آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند.</p>
<p>چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: “می دانم که شما خیلی  سخت کار میکنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافتچی های ما ناپدید شده است. کسی از شما میداند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟”</p>
<p>آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند..</p>
<p>بعد از اینکه رئیس شرکت رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه  پرسید:</p>
<p>” کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده ؟”</p>
<p>یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت:</p>
<p>“ای احمق ! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد! از این به بعد لطفاً افرادی را که کار میکنند نخورید”….</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://jamejam.ir/index.php/1389/02/23/%d8%a2%d8%af%d9%85%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>درست نگاه کنیم</title>
		<link>http://jamejam.ir/index.php/1389/02/23/%d8%af%d8%b1%d8%b3%d8%aa-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%da%a9%d9%86%db%8c%d9%85/</link>
		<comments>http://jamejam.ir/index.php/1389/02/23/%d8%af%d8%b1%d8%b3%d8%aa-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%da%a9%d9%86%db%8c%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 13 May 2010 09:24:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>???? ????</dc:creator>
				<category><![CDATA[حکایت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://jamejam.ir/?p=1259</guid>
		<description><![CDATA[ 
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://jamejam.ir/wp-content/uploads/2010/05/2u5tc8n.jpg"><img class="alignleft size-medium wp-image-1260" title="2u5tc8n" src="http://jamejam.ir/wp-content/uploads/2010/05/2u5tc8n-300x221.jpg" alt="" width="300" height="221" /></a> </p>
<p>زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.<br />
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد، زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: “یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده.” مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!<br />
زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه‌کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌ جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم، در پی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://jamejam.ir/index.php/1389/02/23/%d8%af%d8%b1%d8%b3%d8%aa-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%da%a9%d9%86%db%8c%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عقل بهتر است یا ثروت</title>
		<link>http://jamejam.ir/index.php/1389/01/17/681/</link>
		<comments>http://jamejam.ir/index.php/1389/01/17/681/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 Apr 2010 13:13:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>???? ????</dc:creator>
				<category><![CDATA[حکایت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://jamejam.ir/index.php/1389/01/17/681/</guid>
		<description><![CDATA[
  پسر یک شیخ عرب برای تحصیل به آلمان رفت. یک ماه بعد نامه ای به این مضمون برای پدرش فرستاد: «برلین فوق‏العاده است، مردمش خوب هستند و من واقعا اینجا را دوست دارم، ولی یک مقدار احساس شرم می‏کنم که با مرسدس طلاییم به مدرسه بروم در حالی که تمام دبیرانم با ترن جابجا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://jamejam.ir/wp-content/uploads/2010/04/imagesCAC1XEPO1.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-680" title="imagesCAC1XEPO" src="http://jamejam.ir/wp-content/uploads/2010/04/imagesCAC1XEPO1.jpg" alt="" width="124" height="84" /></a><br />
  پسر یک شیخ عرب برای تحصیل به آلمان رفت. یک ماه بعد نامه ای به این مضمون برای پدرش فرستاد: «برلین فوق‏العاده است، مردمش خوب هستند و من واقعا اینجا را دوست دارم، ولی یک مقدار احساس شرم می‏کنم که با مرسدس طلاییم به مدرسه بروم در حالی که تمام دبیرانم با ترن جابجا می‏شوند.» مدتی بعد نامه‏ای به این شرح همراه با یک چک یک میلیون دلاری از پدرش برایش رسید: «بیش از این ما را خجالت نده، تو هم برو و برای خودت یک ترن بگیر!»<br />
فرستنده: حامد خاوری</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://jamejam.ir/index.php/1389/01/17/681/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پیرمرد زیرک</title>
		<link>http://jamejam.ir/index.php/1389/01/14/668/</link>
		<comments>http://jamejam.ir/index.php/1389/01/14/668/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 03 Apr 2010 15:51:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>???? ????</dc:creator>
				<category><![CDATA[حکایت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://jamejam.ir/?p=668</guid>
		<description><![CDATA[همگان را برای مدتی و برخی را برای همیشه می توان فریفت
اما همگان را برای همیشه هرگز
مواظب باشید فریب نخورید
یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید.
یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد.
در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>همگان را برای مدتی و برخی را برای همیشه می توان فریفت<a href="http://jamejam.ir/wp-content/uploads/2010/04/imagesCAEZKBGC.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-669" title="imagesCAEZKBGC" src="http://jamejam.ir/wp-content/uploads/2010/04/imagesCAEZKBGC.jpg" alt="" width="99" height="136" /></a><br />
اما همگان را برای همیشه هرگز<br />
مواظب باشید فریب نخورید<br />
یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید.<br />
یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد.<br />
در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت می کردند و سروصداى عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملاً مختل شده بود.<br />
این بود که تصمیم گرفت کاری بکند.<br />
 روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این که می بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. منهم که به سن شما بودم همین کار را می کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید. من روزی ۱۰۰۰ تومن به هر کدام از شما می دهم که بیائید اینجا و همین کارها را بکنید.»<br />
بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند.</p>
<p> تا آن که چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی تونم روزی ۱۰۰ تومن بیشتر بهتون بدم.<br />
از نظر شما اشکالی نداره؟<br />
بچه ها گفتند: «۱۰۰ تومن؟ اگه فکر می کنی ما به خاطر روزی فقط ۱۰۰ تومن حاضریم اینهمه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت کنیم، کورخوندی. ما نیستیم.» و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://jamejam.ir/index.php/1389/01/14/668/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کامیون حمل زباله</title>
		<link>http://jamejam.ir/index.php/1388/12/23/%da%a9%d8%a7%d9%85%db%8c%d9%88%d9%86-%d8%ad%d9%85%d9%84-%d8%b2%d8%a8%d8%a7%d9%84%d9%87/</link>
		<comments>http://jamejam.ir/index.php/1388/12/23/%da%a9%d8%a7%d9%85%db%8c%d9%88%d9%86-%d8%ad%d9%85%d9%84-%d8%b2%d8%a8%d8%a7%d9%84%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 14 Mar 2010 20:38:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>???? ????</dc:creator>
				<category><![CDATA[حکایت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://jamejam.ir/?p=609</guid>
		<description><![CDATA[

 
روزی من با یک تاکسی به فرودگاه می رفتم. ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین درست در جلوی ما از جای پارک بیرون پرید. راننده تاکسی ام محکم ترمز گرفت. ماشین سر خورد، و دقیقاً به فاصله چند سانتیمتر از ماشین دیگر متوقف شد!
راننده ماشین دیگر سرش را [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div id="post-93">
<div>
<p><a href="http://jamejam.ir/wp-content/uploads/2010/03/imagesCAY5BJCB.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-639" title="imagesCAY5BJCB" src="http://jamejam.ir/wp-content/uploads/2010/03/imagesCAY5BJCB.jpg" alt="" width="140" height="96" /></a> </p>
<p>روزی من با یک تاکسی به فرودگاه می رفتم. ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین درست در جلوی ما از جای پارک بیرون پرید. راننده تاکسی ام محکم ترمز گرفت. ماشین سر خورد، و دقیقاً به فاصله چند سانتیمتر از ماشین دیگر متوقف شد!</p>
<p>راننده ماشین دیگر سرش را ناگهان برگرداند و شروع کرد به ما فریاد زدن. راننده تاکسی ام فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد. و منظورم این است که او واقعاً دوستانه برخورد کرد.</p>
<p>بنابراین پرسیدم: ((چرا شما تنها آن رفتار را کردید؟ آن شخص نزدیک بود ماشین تان را از بین ببرد و ما رابه بیمارستان بفرستد!)) در آن هنگام بود که راننده تاکسی ام درسی را به من داد که اینک به آن می گویم:</p>
<p>((قانون کامیون حمل زباله.)) او توضیح داد که بسیاری از افراد مانند کامیون های حمل زباله هستند. آنها سرشار از آشغال،  ناکامی،  خشم، و ناامیدی در اطراف می گردند. وقتی آشغال در اعماق وجودشان  تلنبار می شود، آنها به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی می کنند.</p>
<p>به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، برایشان آرزوی خیر بکنید، و بروید.</p>
<p>آشغال های آنها را نگیرید و پخش کنید به افراد دیگر ی در سرکار، در منزل، یا توی خیابان ها.</p>
<p>حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی دهند که کامیون های آشغال روزشان را بگیرند و خراب کنند.</p>
<p>زندگی خیلی کوتاه است که صبح با تأسف ها از خواب برخیزید، از این رو….. ((افرادی را که با شما خوب رفتار می کنند دوست داشته باشید. برای آنهایی که رفتار مناسبی ندارند دعا کنید.))</p>
<p>زندگی ده درصد چیزی است که شما می سازید و نود درصد نحوه برداشت شماست</p>
</div>
<p> </p>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://jamejam.ir/index.php/1388/12/23/%da%a9%d8%a7%d9%85%db%8c%d9%88%d9%86-%d8%ad%d9%85%d9%84-%d8%b2%d8%a8%d8%a7%d9%84%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نامه مامان غضنفر به غضنفر</title>
		<link>http://jamejam.ir/index.php/1388/12/23/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b6%d9%86%d9%81%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d8%ba%d8%b6%d9%86%d9%81%d8%b1/</link>
		<comments>http://jamejam.ir/index.php/1388/12/23/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b6%d9%86%d9%81%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d8%ba%d8%b6%d9%86%d9%81%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 14 Mar 2010 20:38:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>???? ????</dc:creator>
				<category><![CDATA[حکایت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://jamejam.ir/?p=607</guid>
		<description><![CDATA[



گضنفر جان سلام! ما اینجا حالمام خوب است. امیدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. این نامه را من میگویم و جعفر خان کفاش براید مینویسد. بهش گفتم که این گضنفر ما تا کلاس سوم بیشتر نرفته و نمیتواند تند تند بخواند، آروم آروم بنویس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند
وقتی تو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div id="post-98">
<div></div>
<div>
<p><a href="http://iraneshgh.org/wp-content/uploads/2010/03/happy-face.gif"><img title="غضنفر" src="http://iraneshgh.org/wp-content/uploads/2010/03/happy-face-300x300.gif" alt="" width="300" height="300" /></a></p>
<p>گضنفر جان سلام! ما اینجا حالمام خوب است. امیدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. این نامه را من میگویم و جعفر خان کفاش براید مینویسد. بهش گفتم که این گضنفر ما تا کلاس سوم بیشتر نرفته و نمیتواند تند تند بخواند، آروم آروم بنویس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند</p>
<p>وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب کشی کردیم. پدرت توی صفحه حوادت خوانده بود که بیشتر اتفاقا توی ۱۰ کیلومتری خانه ما اتفاق میافته. ما هم ۱۰ کیلومتر اینورتر اسباب کشی کردیم. اینجوری دیگر لازم نیست که پدرت هر روز بیخودی پول روزنامه بدهد. آدرس جدید هم نداریم. خواستی نامه بفرستی به همان آدرس قبلی بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلی را آورده و اینجا نصب کرده که دوستان و فامیل اگه خواستن بیان اینجا به همون آدرس قبلی بیان</p>
<p>آب و هوای اینجا خیلی خوب نیست. همین هفته پیش دو بار بارون اومد. اولیش ۴ روز طول کشید ، دومیش ۳ روز . ولی این هفته دومیش بیشتر از اولیش طول کشید</p>
<p>گضنفر جان، آن کت نارنجیه که خواسته بودی را مجبور شدم جدا جدا برایت پست کنم. آن دکمه فلزی ها پاکت را سنگین میکرد. ولی نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توی کارتن مقوایی برایت فرستادم</p>
<p>پدرت هم که کارش را عوض کرده. میگه هر روز ۸۰۰، ۹۰۰ نفر آدم زیر دستش هستن. از کارش راضیه الحمدالله. هر روز صبح میره سر کار تو بهشت زهرا، چمنهای اونجا رو کوتاه میکنه و شب میاد خونه</p>
<p>ببخشید معطل شدی. جعفر خان کفاش رفته بود دستشویی حالا برگشت</p>
<p>دیروز خواهرت فاطی را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مایو یه تیکه بپوشن. این دختره هم که فقط یه مایو بیشتر نداره، اون هم دوتیکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جایی قد نمیده.. خودت تصمیم بگیر که کدوم تیکه رو نپوشی</p>
<p>اون یکی خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نمیدونم بچه اش دختره یا پسره . فهمیدم بهت خبر میدم که بدونی بالاخره به سلامتی عمو شدی یا دایی</p>
<p>راستی حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصیت کرده بود که بدنش را به آب دریا بندازن. حسن آقا هم طفلکی وقتی داشت زیر دریا برای مرحوم پدرش قبرمیکند نفس کم آورد و مرد</p>
<p>شرمنده همین دیگه .. خبر جدیدی نیست</p>
<p>قربانت .. مادرت</p>
<p>راستی: گضنفر جان خواستم برات یه خرده پول پست کنم، ولی وقتی یادم افتاد که دیگه خیلی دیر شده بود و این نامه را برایت پست کرده بودم.</p>
</div>
<p> </p>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://jamejam.ir/index.php/1388/12/23/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b6%d9%86%d9%81%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d8%ba%d8%b6%d9%86%d9%81%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

