گفت و گویی که پیش روی شما است، حاصل نشست نشریه پگاه حوزه، با پروفسور «لئوناردو علاءالدین کلریچی»(۱)، فیلسوف مسلمان اروپایی است که ریاست مؤسسه بین المللی اسکرپیتورا (Institute di skriptura)را نیز به عهده دارد. ایشان از آغاز پیدایش انقلاب اسلامی ایران، تحت تأثیر افکار حضرت امام خمینی(ره) قرار گرفت و تشیع را مذهبی سعادت بخش و هدایت گر پذیرفت.
پدر بزرگ وی، «اف. تی. مارینتی» نویسنده و شاعر بزرگ ایتالیایی قرن بیستم است که مکتب «فوتوریسم»(۲) را بنا نهاده است .ایشان با به کارگیری مکتب «فوتوریسم»، تلاش کرده است که فلسفه ایرانی ـ اسلامی را باز خوانی کند و طرحی نو در اندازد .
در سفرهای زیادی که به ایران داشت، با شخصیت های علمی فلسفی و مذهبی کشورمان آشنا شد و اکنون تلاش دارد که مؤسسه خود را در خدمت ترویج و گسترش تشیع در اروپا درآورد.
کلید مهم فهم اندیشه های این فیلسوف اسلامی ـ اروپایی، برداشتی است که از انحراف تمدن غرب دارد. وی بر آن است که یکی از عوامل اصلی انحطاط تمدن و تفکر غربی، دور شدن از معنویت است؛ از این رو انقلاب اسلامی توانست، گفتمانی را به دنیای امروز ارائه کند که براساس آن، می توان تکنولوژی افول دهنده را در خدمت رشد و تعالی انسان قرار دهد.
کلریچی با باز خوانی متون اصلی فلسفه ایرانی ـ اسلامی، رویکردی را ابداع کرده است که با نگاهی به گذشته، می توان «آینده »را ترسیم کرد. وی بر آن است که حتی اروپایی ها هم برای شناخت فلسفه یونانی، باید از فلاسفه بزرگی چون «ابن رشد» و «ابو علی سینا» کمک بگیرند و از طریق آموزه های فلاسفه ایرانی ـ اسلامی، روح فلسفه یونان را دریابند.
شما چه برداشتی از این جمله دکارت دارید که می گوید: «می اندیشم پس هستم»؟
«هستی» ای که در این گزاره به کار رفته چیست؟
این برداشت از هستی، بر این اساس بنا شده که همان طور که من هستم، آن هستی است که خدا آفریده است، هستی ای که از بالا آمده است. آن هستی و وجودی که هست و آن یافته و تفکری که وجود دارد، تفکری است که از آن روح الهی و از طرف خدا می آید. بنابراین، این برداشت با ارزش های اسلامی سازگار است و تنها هستی به معنای مادی و اومانیسم نیست. همین حرف را پیش تر افلاطون و ارسطو، به شکل های دیگر زده بودند. در واقع این حرف جدیدی نیست، چون آن من و منیتی که در اینجا مطرح هست، منیتی است که از بالا آمده است و این که می گوید من می اندیشم پس هستم، هستی ای است که خداوند آفریده است .
پس چرا می گوید «من» فکر می کنم؟ این «من» در گزاره دکارت چیست؟
مشکل ما آن فکر است. فکری که ما می گوییم «فکر می کنم پس هستم» فکر روان شناسی نیست. یک فکر برتری است که از بالا می آید؛ یک فکر استعلایی.
از طرف دیگر، زبان آلمانی زبانی سطحی است نمی توان عمق حرف دکارت را در زبان آلمانی فهمید. به همین دلیل ما در زبان عربی به ابن رشد نگاه می کنیم. دکارت ادامه تفکرات ابن رشد است. اگر ابن رشد را از دیدگاه عربی و اسلامی خودش بشناسیم، شناخت عمیقی نسبت به او می یابیم.
تلاش ما در پاریس و اروپا این است که ابن رشد را براساس دیدگاه اسلامی و زبان عربی تحلیل کنیم. در حالی که برخی تلاش کرده اند که براساس زبان لاتین و دیدگاه مسیحی، ابن رشد را تحلیل می کنند که این نمی تواند فهم درستی از ابن رشد ارائه دهد.
خود افلاطون می گوید این دنیا دنیای واقعی نیست، پس این دنیای مجازی، دنیای واقعی و دنیای ملکوت است، می گوید این دنیا کلاً مجاز است چون زمان و مکان آن را محصور کرده است، پس همه سایه ای از آن دنیای واقعی است.
افلاطون در کتاب جمهوری می گوید که ما در غار گیر کردیم و سایه هایی از آن عالم واقع را می بینیم. هر که افلاطونی فکر می کند، این دنیا را حاشیه دنیای دیگر می داند. هگل هم دنیا را در تحولات روح می بیند.
در عرفان آلمانی یا فلسفه متاخر اسلامی، مثل ملاصدرا می گوید من نیستم. از نیستی هستی به وجود می آید. نیچه هم همین را می گوید. نهیلیسم او در عرفان اسلامی ما هم وجود دارد. البته نهیلیسم انواع متفاوت دارد. یک نهیلیسم مثبت است که نیستم پس هستم و نه اینکه فکر می کنیم پس هستم. فلسفه اسلامی هم مثل افلاطون می گوید: «نیستم پس هستم». چشمت را ببند تا چشم دیگر باز شود. گوش را ببند تا گوش دیگر باز شود. این دهان را ببند تا دهان دیگر باز شود. یعنی از یک نیستی به یک هستی برسیم. همه مبارزه ها و ریاضت ها برای این است که بتوانیم به آن نیستی ها و در نهایت به هستی برسیم. آن نیستی که در دنیا هست؛ یعنی از این هستی که در دنیا هست، نیست شویم تا به هستی برسیم؛ بمیریم که به هستی برسیم این هستی مجاز است که ما در این دنیا در آن گیر کرده ایم و به حقیقت نمی رسیم.
این حرف فلسفه اسلامی همان حرف افلاطون، نیچه و هگل است. اما مشکل مسیحیت چیز دیگری است. دین در آن، یعنی کلیسا، یعنی سازمان، و خارج از کلیسا دیگر دینی وجود ندارد. تمام چار چوب معرفتی مسیحیت در همین سازمان خلاصه می شود؛ یعنی معرفتی که سیستم سازی می کند، چون سیستم در Organizationجواب می دهد، یعنی سازمان معرفتی در برابر سازمان ساختاری، به همین دلیل متافیزیک در غرب اهمیت یافت؛ حتی می توان گفت که رنسانس نوعی تغییر سیستماتیک مسیحیت در یک حالت سکولار است. دنیایی کردن و نوعی تکامل خود کلیساست. چون دین مادی شده بود. در قرون وسطا سازمان دینی مطرح بود و هر چه کلیسا می گفت، درست بود. این به ریشه خود مسیحیت باز می گردد که مسیح پیغمبر نیست. مسیح خود خدا است و فرزند خداست که در یهودیت هم وجود دارد.
پس زمانی که مسیح در کلیسا تحلیل می یابد، تمام چارچوب فعالیت مسیحیت هم در کلیسا تحلیل و نظام بندی می شود؛ همین مسیح متافیزیک می شود. دکارت هم یک مسیحی معتقد و یک کاتولیک است. یک پروتستان نیست. او نیز همین را می گوید. وقتی می گوید من فکر می کنم، پس هستم؛ یعنی کلیسا فکر می کند، پس هست. من هم فکر می کنم؛ پس هستم؛ آن کلیسا به من تبدیل شده است.
مقصود این است که آن وجودگرایی که بعدها نیچه هم آن را نفی می کند، همین است، متافیزیک را می گوید، کلیسا را هم می گوید؛ ولی عرفان اسلامی را تأیید می کند، چون در عرفان اسلامی نظام بندی نیست و حتی ملاصدرا هم این نظام بندی اندیشه ای را کاملاً نفی می کند و هیچ گاه نظام نمی سازد. همه جا را باز می کند. فلسفه را بازتر می کند. سیستم بسته نمی سازد؛ چون متافیزیک نیست.
در نتیجه باید گفت که کلیسا اصلاً شرک است و با توحید نمی سازد. چون در توحید خداوند لحظه به لحظه در حال تلألو و فیض است (کل یوم هوفی شأن). اگر فیض قطع شود، دنیا نابود می شود، پس در توحید سیستم بسته نداریم، کاملاً باز است، چون اینجا سایه ای از آن دنیاست و ملکوت اصل است .
من با این تحلیل و تفسیر موافقم، ولی این مسئله به برداشت و تحلیل دیگری نیاز دارد و باید با تحلیل دیگری آن را بیان کنیم اگر چه با اصل آنان مخالفتی ندارم و اساساً با آن موافقم. آن تحلیل این است که تکفر الهی و منطقی با هم تفاوتی ندارند و میان این دو هیچ تفاوتی وجود ندارد، چون تفکر الهی همان تفکر منطقی است و دکارت تفکری منطقی دارد نه تفکر مسیحی.
دکارت مسیحی نیست، بلکه او منطقی است. قبل از او هم سن توماس بوده و همینطور پیربایل(Pier Bouil) که اساس تفکر منطقی او، بر دیدگاه های منطقی که الهی است، بنا نشده است. الهی است و می تواند الهی باشد.
این تفکر منطقی و الهی با تفکرات اسپینوزایی و تفکرات سیستماتیزه کردن تفکر که در آلمان وجود داشته، مخالف بوده، با آن درگیر است.
براساس همین تفکر اسپینوزایی و سازمان دهی شده است که آلمان و مسیحیت تفکری غالب شده است و فلاسفه غربی تلاش کرده اند که به جای آنکه به فلسفه الهی روی بیاورند، فلسفه مسیحیت را مطرح کرده اند. فلسفه مسیحیت، فلسفه ای الهی نیست، یک فلسفه بشری است. تفکر اروپایی را هم باید از تفکر مسیحیت جدا کرد. چون وقتی می گوییم تفکر اروپایی، لزوماً این تفکر مسیحی نیست. تفکر اروپایی، تفکری است که از آن منطق و طرز تفکر منطقی شکل گرفته است و همواره هم وجود داشته است ؛ برای مثال متفکرانی چون افلاطون و ارسطو و نیز متفکران اسلامی چون ابن رشد، ملاصدرا و ابو علی سینا تفکرات اروپایی را شکل می دهد، نه تفکر مسیحیت؛ ولی مسیحیت تفکر خود را حاکم و غالب کرده است. ما می توانیم بعضاً تفکر اروپایی را در مقابل تفکر مسیحیت قرار بدهیم؛ یعنی تفکر مسیحیت چون عناصر بشری داشته، در مقابل تفکر منطقی قرار می گیرد که به صورت لایه هایی پنهان، از قدیم در اروپا وجود داشته است. حتی تفکر ایرانی هم منشأ تفکر اروپایی بوده و آن را ساخته است. بنابراین ما باید یک دوگانگی (مرز) میان تفکر اروپایی و تفکر مسیحی ایجاد کنیم.
تفکر مسیحی است که در دامان آن کمونیسم زاییده شده است. کمونیسم زاییده تفکر اروپایی نیست، بلکه زاییده تفکر مسیحیت است و همین تفکرات مسیحی است که اومانیسم را شکل داده است. در حالی که اسلام تفکری اومانیستی نیست. اسلام دین توحید است. همین تند روی دین مدارانه کلیسا و مسیحیت است که تفکر الهی موجود در زیر لایه های تفکر اروپایی را پوشانده است. اروپایی ها پیش از هر چیز یک تفکر الهی داشته اند، نه یک تفکر مسیحی، مسیحیت دینی است که بر اروپایی ها حاکم شده است.
اتفاقاً تلاش ما این است که تفکر اروپایی ناب را از درون تفکر مسیحی شده امروزی بیرون بکشیم. فلسفه امروزی غرب، یک فلسفه مسیحی شده است؛ نه فلسفه اروپایی و فلسفه اروپایی بیش از هر چیز الهی است و به همین دلیل ما فکر می کنیم که می توانیم فلسفه اروپایی را با فلسفه اسلامی هماهنگ کنیم. چون فلسفه الهی در هر دو دیدگاه اروپا، ایران و جهان اسلام وجود دارد، بنابراین میان ما و تفکر اروپایی دوگانگی وجود ندارد؛ از همین رو من پیشنهاد تفکر اسلامی، ایران و اروپا را مطرح و یا فلسفه اسلامی، ایران و اروپا را پیشنهاد کرده ام.
بنابراین اگر ما فلسفه ارسطویی را تحلیل کنیم؛ خواهیم دید که حتی میان افلاطون و ارسطو هم دوگانگی نیست. این دوگانگی که به نظر ما میان افلاطون و ارسطو وجود دارد، دوگانگی ای است که مسیحیت به ما القا می کند. از نظر تفکر الهی و تفکر منطقی و اروپایی میان ارسطو و افلاطون دو گانگی وجود ندارد و پذیرفتنی نیست. ارسطو ادامه دهنده تفکر افلاطون است. بنابراین هیچ دوگانگی میان تفکر این دو وجود ندارد. این دوگانگی برداشتی غربی است (دوئیت غربی) .
براساس فلسفه اسلامی نیز دوگانگی ای میان افلاطون و ارسطو وجود ندارد. نیچه هم متفکری است که اندیشه هایش با اندیشه های اسلام سازگاری دارد، زیرا او دوگانگی ها را نفی می کند. او حتی با دکارت هم دوگانگی ندارد، چون نیچه حرف دکارت را نفهمیده است. نیچه آلمانی است و دکارت فرانسوی، نیچه هم فرانسوی نمی دانسته و دکارت را نفهمیده است. اگر نیچه او را خوب می فهمید، با او دوئیت و تناقضی نداشت.
برهمین اساس، ما در مؤسسه خود (مؤسسه اسکریپ تورا) بر روی مفاهیم کار می کنیم. مفاهیمی که تفکر قدیم اروپا، تفکر ایران، تفکر شیعه و تفکر اسلامی وجود دارد. ما اندیشه ها را با هم مقایسه نمی کنیم، چون با این روش مخالف هستیم. همین مقایسه، روشی است که از مسحیت و کلیسا آمده است. ما مفاهیم را انتخاب می کنیم. مفاهیمی که منطقی و الهی است و بشریت را به جلو هدایت می کند.
میان آیات قرآن و آیات موجود در الهیات یونان قدیم تضادی وجود ندارد. تفکر یونانی از زمانی منحرف شد که با مسحیت عجین شد، وگرنه تفکر یونانی تفکری ناب و الهی است که می توانیم از آنها استفاده کنیم همین تفکر است که اسلام در آینده آن را بیان می کند؛ یعنی تفکر اسلامی شکل کامل تر تفکر یونانی است و ما نباید تفکر یونانی را با تفکر مسیحیت مخلوط کنیم. به همین دلیل نباید از متون یونانی بترسیم. درست است که زبان عربی زبان حضرت آدم است و عمق دارد و درک زبان عربی به ما بیشتر کمک می کند.
مؤسسه ما بیش از ۳۰ سال است که در همین زمینه و درباره فلسفه اسلامی و فلسفه غربی و یونانی کار می کند. ما معتقدیم، همانطور که امام خمینی (ره) گفتند، می توانیم یک تفکر ناب را با یک روش انتخابی از اروپا استخراج کنیم؛ بدون آنکه یک روش مقایسه ای و تطبیقی داشته باشیم.
جنبش فوتوریسم (Fotuorism)در هنر نوین که پدر بزرگ من آقای «اف. تی. مارینتی» بنیانگذار آن است و براساس سمبل زمان و فضا استوار شد، نگاهی است به آینده، با نگاهی به گذشته؛ یعنی متون گذشته و بازخوانی تفکرات متعلق به گذشته ها تا آینده را ترسیم کند. بنابراین فلسفه اسلامی باید عنصر اسلامی را عینی و ملموس و اجرایی کند؛ برای مثال ما می بینیم که متفکران فقیه بزرگی چون مرحوم آیت الله گلپایگانی هستند که فقط در حوزه فقه کار کرده اند و در آن محدود هستند ولی ما فلاسفه باید به همه حوزه های فکری بشری سربزنیم و از فلسفه یونان، اروپا، ایران قدیم و فلسفه اسلامی، اندیشه های ناب را استخراج کنیم؛ اندیشه های نابی که هم منطقی و هم الهی است.
به اعتقاد من حضرت ابراهیم (ع) بت شکن بود و بت، تکنولوژی زمانه او بود؛ در حال حاضر فلسفه اسلامی هم باید بت خود را بشناسد؛ و برای آنکه بت را بشکنیم، باید بت را بشناسیم.
تفکر شرک خطر ناک است، ولی دشمن واقعی فلسفه اسلامی شرک نیست، بلکه بت است. بتی که پنهان شده، در حضور همه هست، ولی هیچ کس آن را نمی شناسد. فلسفه اسلامی ابتدا باید بت را بشناسد. مؤسسه «اسکریپ تورا» تلاش می کند که بت زمان خود را بشناسد. بت زمان ما تکنولوژی است که اگر ما این تکنولوژی را شالوده شکنی و در واقع ساختار شکنی کنیم، می توانیم از آن درست و منطقی استفاده کنیم که این مسئله در مسیر همان دیدگاه الهی و منطقی اسلام است وگرنه اگر از تکنولوژی استفاده صحیح نکنیم، ما را به قهقرا خواهد برد.
طرحی که من در قالب پیشنهاد برپایی سمیناری تحت عنوان «آئینه اسلامی اروپا» آماده کرده و ارائه می کنم، درباره تفکر اسلامی از بالا به پایین است که تکنولوژی را هم در بر می گیرد. هر چیزی که از غرب آمده، می تواند در حوزه بررسی های ما قرار گیرد و ما این تکنولوژی ها را شالوده شکنی کنیم. این کار است که هم به درد ایران، هم اروپا و هم دنیا می خورد. کاری که باید در زمان تولید و پیش از استفاده از تکنولوژی انجام می شد. باید ببینیم پایگاه تفکر بشری کجاست؟ یک جامعه شناس برای مثال درباره یک تکنولوژی سخن بگوید و تأثیرات آن را از نظر جامعه شناختی توضیح دهد. برای مثال اینترنت چه تأثیرات روان شناسی یا جامعه شناسی از خود به جا گذاشته یا می گذارد. از نظر فلسفه چه جایگاهی داشته است؟ مثلاً آزادی در اسلام، به معنی لیبرال است. ما در اسلام دموکراسی نداریم. اسلام دین لیبرال است یا ممکن است این گونه باشد. به هر حال روی این مفاهیم و تکنولوژی های موجود باید کار کرد و این مفاهیم و کارکردهای تکنولوژی ها را باید بازخوانده و دوباره شناسی کرد.
شما باید به این نکته هم توجه داشته باشید که فلسفه ملاصدرا با فلسفه ابن رشد و ابن
سینا کاملاً متفاوت است. فرایند فکری ملاصدرا یک انقلاب بزرگ فلسفی است که فلسفه یونانی را به وسیله آثار باز تولید شده فارابی و ابن سینا به عرفان ابن عربی تحلیل می برد.
ما نیز در حال حاضر می توانیم تمامی محصولات، اعم از تکنولوژی، زبان و غیره را
بگیریم و به اصل و گذشته آن برگردانیم. این روش، همان روش برجسته ملاصدرا است. تنها مشکلی که به نظر می رسد در اینجا به تعبیر شما همان بت است؛ یعنی دیدن وحدت که تکثرهای متفاوت در ابعاد گوناگون آن دیده می شود، ولی مرجعی که همه این تکثرات را به اصل و منشأ خود برگرداند (عامل وحدت) وجود ندارد؛ لذا دچار بحران می شویم، چون بت تکثرزا است و از توحید و وحدت دور می شود.
به نظر من راه حل این قضیه، این است که از ماهیت ها شروع و سپس ماهیت را شناسایی کنیم. همین مسئله ماهیت، مسئله مشترکی است که هم در دکارت و هم در ملاصدرا وجود دارد. به هر حال تفکری که ما آن را تعقیب می کنیم، رادیکالیزه کردن دکارت و باز کردن ملاصدرا است. به این معنی که با رادیکالیزه کردن دکارت، فضایی را برای شناخت و بازشناسی و بهره گیری از روش و متد ملاصدرایی باز و فراهم می کند. نتیجه این روش شاید چیزی جز دکارت اسلامی نباشد!
مهم این است که بازخوانی ها با رجوع به متن اصلی صورت بگیرد؛ هم متن اصلی و هم زبان اصلی. برای مثال در زمینه فلسفه ملاصدرا، پیرامون زبان و معناشناسی آن کار چندان جدی ای صورت نگرفته است. در صورتی که اگر فلسفه ملاصدرا، نسبت به زبان باز شود، مسأله فرهنگ روشن می شود و وضوح می یابد؛ به عبارت دقیق تر، زبانی که اکنون مطرح است، یک زبان شرک آمیز است اما زبانی که ملاصدرا از آن بحث می کند، مربوط و منسوب به خداوند است و به خدا باز می گردد.
اگر بتوانیم این مفهوم را بگشاییم، یک بیان جدیدی خواهد بود که روح و فلسفه همه فلاسفه را در خود دارد. چنان که قبلاً اشاره کردم، فلاسفه اسلامی منبع درک فلسفه یونانی برای اروپایی ها هستند. در واقع باید بگوییم تفکر اسلامی تمامی این فلسفه ها را در یک رودخانه واحد و بزرگ جاری کرده است.
پی نوشت ها:
۱٫ Leonordo Alaeddin Clerici, Philosophe et le President dinstituto di skriptura Bruxelles.
2. Futurisne. |